English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 161 (8 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
intermediacy U میانجی گری مداخله
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
laissez faire U عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laisser faire U عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
right to intervene U حق مداخله
pryer U مداخله گر
participation U مداخله
officious U مداخله کن
interfere U مداخله
interference U مداخله
interposition U مداخله
interposal U مداخله
interfered U مداخله
intermediation U مداخله
interferes U مداخله
to thrust oneself U مداخله
meddlesome U مداخله گر
interventions U مداخله
intervention U مداخله
intercessor U میانجی
mediators U میانجی
intermedium U میانجی
interagent U میانجی
go between U میانجی
placater U میانجی
intermediaries U میانجی
moderator U میانجی
moderators U میانجی
arbitress U میانجی
mediator U میانجی
catalyzer U میانجی
conciliation officer U میانجی
conciliator U میانجی
intermediator U میانجی
interface U میانجی
arbitrators U میانجی
arbitrator U میانجی
go-betweens U میانجی
go-between U میانجی
referees U میانجی
refereeing U میانجی
refereed U میانجی
referee U میانجی
intermediate U میانجی
interfaces U میانجی
paraclete U میانجی
intermediary U میانجی
interposingly U ازراه مداخله
nonintervention U عدم مداخله
undue U بدون مداخله
intervener U مداخله کننده
intervenient U مداخله کننده
interventionist U طرفدار مداخله
intevener U مداخله کننده
non intervention U عدم مداخله
intermediaries U وساطت مداخله
military intervention U مداخله نظامی
tamperer U مداخله کننده
interlope U مداخله کردن
stickle U مداخله کردن
intermediary U وساطت مداخله
interposing U مداخله کردن
intervene U مداخله کردن
interposed U مداخله کردن
intervened U مداخله کردن
interpose U مداخله کردن
intervenes U مداخله کردن
meddle U مداخله کردن
meddled U مداخله کردن
meddles U مداخله کردن
interposes U مداخله کردن
intervention U مداخله کردن
interventions U مداخله کردن
user interface U میانجی کمکی
intermediary bank U بانک میانجی
intermediation U میانجی گری
medium U میانجی واسطه
mediums U میانجی واسطه
buffer U حافظه میانجی
lingua franca U زبان میانجی
to stand between U میانجی شدن
to stand or go between U میانجی شدن
interagency U میانجی گری
detonator U خرج میانجی
intercessions U میانجی گری
midway U متوسط میانجی
booster U خرج میانجی
intercession U میانجی گری
buster U خرج میانجی
detonators U خرج میانجی
boosters U خرج میانجی
communication interface U میانجی ارتباطی
tamper U مداخله وفضولی کردن
to i. with qnother's affairs U درکاردیگری مداخله کردن
to intervene in an affair U در کاری مداخله کردن
put in U مداخله کردن رساندن
nonintervention U سیاست عدم مداخله
scsi U میانجی سیستم کامپیوترکوچک
interceding U میانجی گری کردن
intercede U میانجی گری کردن
mediacy U شفاعت میانجی گری
network interface card U کارت میانجی شبکه
detonator U خرج میانجی جنگی
mediatory U وابسته به میانجی گری
mediative U وابسته به میانجی گری
intermedial U میانجی گری کننده
mediates U میانجی گری کردن
mediated U میانجی گری کردن
mediate U میانجی گری کردن
mediating U میانجی گری کردن
graphical user interface U میانجی نگارهای کاربر
intercedes U میانجی گری کردن
system v interface definition U تعریف میانجی سیستم 5
interceded U میانجی گری کردن
detonators U خرج میانجی جنگی
step in U مداخله بیجا در کاری کردن
Pry not into the affair of others. <proverb> U در کار دیگران مداخله مکن .
poke nose into something [one's life] <idiom> U در کار کسی مداخله کردن
interferes U پا بمیان گذاردن مداخله کردن
intermediate U درمیان اینده مداخله کننده
electromagnetic interference U مداخله الکترومغناطیسی درکار رادارها
intervened U مداخله کردن پا میان گذاردن
interposingly U مداخله کنان بطور معترضه
intervene U مداخله کردن پا میان گذاردن
intervenes U مداخله کردن پا میان گذاردن
interjects U در میان امدن مداخله کردن
interjecting U در میان امدن مداخله کردن
interjected U در میان امدن مداخله کردن
interject U در میان امدن مداخله کردن
marplot U ادم فضول مداخله کننده
interfere U پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interfered U پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interposes U در میان امدن میانجی شدن
interposing U در میان امدن میانجی شدن
interpose U در میان امدن میانجی شدن
application program interface U میانجی یا رابط برنامه کاربردی
interposed U در میان امدن میانجی شدن
enhanced system device interface U میانجی دستگاه سیستم پیشرفته
small computer system interface U میانجی سیستم کامپیوتری کوچک
midi U میانجی رقمی الات موسیقی
musical instrument digital interface U میانجی رقمی الات موسیقی
isolationist U طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
interceding U میانجی شدن میانه گیری کردن
intercedes U میانجی شدن میانه گیری کردن
interceded U میانجی شدن میانه گیری کردن
intercede U میانجی شدن میانه گیری کردن
To meciate . To intervene . U پا درمیانی کردن ( واسطه یا میانجی شدن )
intercurrent U مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
Community architecture U [جنبش مداخله در طراحی ساختمان های انگلیس]
intercurreace U مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
let point U امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
interloper U کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interlopers U کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interventionism U سیستم مداخله دولت درامور اقتصادی و عدم وجودازادی درتجارت
holding company U شرکتی که مالک سهام یک یاچند شرکت میباشدودرسیاست انان مداخله میکند
presentation manager U تهیه شده است IB , icrosoftیک میانجی رابط نگارهای ورابط برنامه نویسی کاربردی
kibitz U درکاردیگری مداخله کردن فضولی کردن
to join in [on] a conversation U واسطه شدن [میانجی شدن] در مذاکره ای
intermeddle U مداخله کردن فضولی کردن
intermediaries U وساطت کننده مداخله کننده
take part U مداخله کردن شرکت کردن
intermediary U وساطت کننده مداخله کننده
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com