English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (22 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
To drag out an affair . To go on and on . موضوعی را کش دادن [بدرازا کشاندن]
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
make a diplomatic representation U به دولتی تذکر دادن یا توجه دولتی را به موضوعی جلب کردن
to harp on a subject U زیادموضوعی راطول دادن به موضوعی چسبیدن
To emborider(embellish) a subject . U به موضوعی شاخ وبرگ دادن
To let the cat out of the bag . To spI'll the beans . To give the game away . U موضوعی را لو دادن
Other Matches
lobbies U تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobby U تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbied U تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
topical U موضوعی
pointlessness U بی موضوعی
thematic U موضوعی
local U موضوعی
haze U موضوعی
locals U موضوعی
ignorance of fact U جهل موضوعی
a sensitive subject [topic] U موضوعی حساس
subject index U فهرست موضوعی
subject schedule U برنامه موضوعی
mistake of fact U اشتباه موضوعی
to touch upon [a topic] U ذکر کردن [موضوعی]
object oriented graphics U نگاره سازی موضوعی
to grasp an idea U موضوعی رادرک کردن
put (something or someone) out of one's head (mind) <idiom> U به موضوعی فکر نکردن
have to do with <idiom> U پیرامون موضوعی بودن
To raise a question . To bring up a matter . U موضوعی رامطرح کردن
The subject under discrssion . U موضوعی که مطرح نیست
To follow up (trace) a matter (case). U موضوعی را دنبال کردن
a matter of relative importance U موضوعی با اهمیت نسبی
to approach [a topic] U ذکر کردن [موضوعی]
ventilation U بادگیری طرح موضوعی
extra U موضوعی که زیادی است
extra- U موضوعی که زیادی است
extras U موضوعی که زیادی است
to over a subject U موضوعی را با خنده بحث کردن
the question referred to above U موضوعی که در بالا بدان اشاره شد
to e. a person an a subject U کسی را در موضوعی راهنمایی کردن
to rule on something U حکم کردن در موضوعی [قانون]
To smell out something. U از موضوعی بو بردن (اطلاع یافتن )
to sit U درباره موضوعی جلسه کردن
To deliberately fudge the issue . To gloss it over . U موضوعی را ماست مالی کردن
rule [on something] U دستور [در] [مورد] [برای] موضوعی
object oriented programming language U زبان برنامه نویسی موضوعی
ring a bell <idiom> U یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
nial a line to the counter U کذب موضوعی را ثابت کردن
rule [on something] U حکم [در] [مورد] [برای] موضوعی
To discuss a question with someone . U موضوعی را با کسی مطرح کردن
superfix U تکرار مرتب ومداوم موضوعی درسخن
ignorance of the face is a good defence U جهل موضوعی دفاع محسوب میشود
rogatory commission U موضوعی را ازمحکمهای به دادگاه دیگراحاله کردن
to paint a rosy picture of something U امیدوارانه به چیزی [موضوعی] نگاه کردن
to argue for [against] something U بطرفداری از [برضد ] موضوعی استدلال کردن
expert U شخصی که درباره موضوعی بسیار می داند
experts U شخصی که درباره موضوعی بسیار می داند
to argue the case for [against] something U بطرفداری از [برضد ] موضوعی استدلال کردن
to row back <idiom> <verb> U نقض کردن [موضوعی در مقابل حریف]
to get a general idea of something U فهمیدن موقعیتی [موضوعی] به طور کلی
to backtrack <idiom> <verb> U نقض کردن [موضوعی در مقابل حریف]
submission U موضوعی رابه داوری ارجاع کردن
to row back <idiom> <verb> U عقب کشیدن [از موضوعی در مقابل حریف]
seminar U جلسه بحث وتحقیق در اطراف موضوعی
to backtrack <idiom> <verb> U عقب کشیدن [از موضوعی در مقابل حریف]
seminars U جلسه بحث وتحقیق در اطراف موضوعی
electronic U موضوعی که عنوان چند رسانهای را شرح میدهد
When wI'll the matter come up for discussion ? U موضوعی را کی برای بحث مطرح خواهند کرد ؟
point of honour U موضوعی که شرف ادمی وابسته بان است
talk out U بوسیله بحث شفاهی موضوعی را روشن کردن
to linger on a subject U روعی موضوعی درنگ کردن یامعطل شدن
to put somebody in a backwater U کسی را در مورد موضوعی کنار گذشتن [اصطلاح مجازی]
terminator U موضوعی در لیست داده که انتهای فایل را نشان میدهد
to put somebody on the back burner U کسی را در مورد موضوعی کنار گذشتن [اصطلاح مجازی]
to shunt somebody aside U کسی را در مورد موضوعی کنار گذشتن [اصطلاح مجازی]
to put [throw] [toss] somebody on to the scrap heap U کسی را در مورد موضوعی کنار گذشتن [اصطلاح مجازی]
selectors U وسیله مکانیکی که به کاربر امکان انتخاب تابع یا موضوعی را میدهد
selector U وسیله مکانیکی که به کاربر امکان انتخاب تابع یا موضوعی را میدهد
cognizance U ابلاغ رسمی حق یا اختیارقانونی برای تعقیب موضوعی از مجاری قضائی
to drag in a subject U موضوعی رابدون انکه ضرورت داشته باشد بمیان اوردن
approval U توافقنامهای که نشان میدهد یک موضوعی به طور رسمی پذیرفته شده است
rhetorical question U مسئله مربوط بمعانی بیان سوالی که برای تسجیل موضوعی بشود
approval U متنی که نشان میدهد یک موضوعی به طور رسمی پذیرفته شده است
rogue value U موضوعی درلیست داده برای نشان اینکه لیست تمام شده است
reduces U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
entities U موضوعی که داده ذخیره شده در فایل یا پایگاه داده ها به آن مراجعه میکند
entity U موضوعی که داده ذخیره شده در فایل یا پایگاه داده ها به آن مراجعه میکند
dismisses U منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
dismiss U منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
dismissing U منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
Ultimedia U موضوعی در چند رسانهای در IBM که صوت و تصویر و ویدیو و متن را ترکیب میکند و سخت افزار لازم برای اجرا را مشخص میکند
consent U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
what is the matter U جه خبر است چه موضوعی است چیست چه شده است
ferry U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept U نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages U عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something U کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducts U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducting U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation U سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televise U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expanding U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televised U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conduct U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
illuminating U چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates U چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate U چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
outdoes U بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo U بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing U بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
to picture U شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
shifting U حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
development U گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments U گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged U با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging U با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges U با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
organizations U سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization U سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances U جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify U غرامت دادن به تامین مالی دادن به
square away U سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
greaten U درشت نشان دادن اهمیت دادن
promulge U انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organisations U سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground U سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
advances U ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
allowance U جیره دادن فوق العاده دادن
dragged U حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag U حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags U حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic U اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically U اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse U وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses U وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option U بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
promoted U ترفیع دادن ترویج دادن
judging U حکم دادن تشخیص دادن
judges U حکم دادن تشخیص دادن
judged U حکم دادن تشخیص دادن
promotes U ترفیع دادن درجه دادن
directs U دستور دادن دستورالعمل دادن
judge U حکم دادن تشخیص دادن
promoted U ترفیع دادن درجه دادن
cures U شفا دادن بهبودی دادن
promotes U ترفیع دادن ترویج دادن
relates U گزارش دادن شرح دادن
to follow up U ادامه دادن قوت دادن
circulated U انتشار دادن رواج دادن
circulate U انتشار دادن رواج دادن
pottion U بهره دادن از جهاز دادن به
informs U اطلاع دادن گزارش دادن
circulates U انتشار دادن رواج دادن
promoting U ترفیع دادن ترویج دادن
organize U سازمان دادن ارایش دادن
relate U گزارش دادن شرح دادن
promoting U ترفیع دادن درجه دادن
cured U شفا دادن بهبودی دادن
give security for U تامین دادن ضامن دادن
empower U اختیار دادن وکالت دادن
compensated U پاداش دادن عوض دادن
insult U فحش دادن دشنام دادن
houses U منزل دادن پناه دادن
housed U منزل دادن پناه دادن
house U منزل دادن پناه دادن
slashed U چاک دادن شکاف دادن
slashes U چاک دادن شکاف دادن
insulted U فحش دادن دشنام دادن
compensate U پاداش دادن عوض دادن
irritate U خراش دادن سوزش دادن
irritated U خراش دادن سوزش دادن
irritates U خراش دادن سوزش دادن
individualizing U تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes U تمیز دادن تشخیص دادن
compensates U پاداش دادن عوض دادن
individualises U تمیز دادن تشخیص دادن
individualising U تمیز دادن تشخیص دادن
individualize U تمیز دادن تشخیص دادن
individualized U تمیز دادن تشخیص دادن
mitigate U تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated U تخفیف دادن تسکین دادن
mitigates U تخفیف دادن تسکین دادن
purging U غرامت دادن جریمه دادن
slash U چاک دادن شکاف دادن
directed U دستور دادن دستورالعمل دادن
direct U دستور دادن دستورالعمل دادن
individualised U تمیز دادن تشخیص دادن
order U سفارش دادن دستور دادن
assigned U نسبت دادن تخصیص دادن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com