English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
I'm not very hungry, so please don't cook on my account. U من خیلی گرسنه نیستم، پس لطفا بحساب من آشپزی نکن.
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
voracious U پرولع خیلی گرسنه
I'm not too keen on it. <idiom> U من خیلی بهش مشتاق نیستم.
she has a well poised head U وضع سرش در روی بدنش خیلی خیلی خوش نما است
i am very keen on going there U من خیلی مشتاقم انجا بروم خیلی دلم میخواهد به انجابروم
paint oneself into a corner <idiom> U گرفتارشدن درشرایط خیلی بدو رهایی آن خیلی سخت است
go great guns <idiom> U موفقیت آمیز،انجام کاری خیلی سریع یا خیلی سخت
on my own account U بحساب خودم
the investigation of accounts U رسیدگی بحساب
to carry to a U بحساب بردن
unaccounted U بحساب نیامده
To take into account (consideration). U بحساب آوردن
make little of U بحساب نیاوردن
on the map U بحساب اوردنی
microfilm U فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilming U فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilms U فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilmed U فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
to pay in U بحساب بانک گذاشتن
fixes U بحساب کسی رسیدن
to go for nothing U هیچ بحساب امدن
fix U بحساب کسی رسیدن
uncharged U بحساب هزینه نیامده
sottovoce U صدای خیلی یواش اهنگ خیلی اهسته
score U حساب کردن بحساب اوردن
scored U حساب کردن بحساب اوردن
scores U حساب کردن بحساب اوردن
They consider him as an outsider . U اورا غریبه بحساب می آورند
to count for lost U از دست رفته بحساب آوردن
I reckon she is twenty. U بحساب من بیست سالش است
Put it on my account. I'll foot the bill. Charge it to me. بحساب من بگذار [پای من حساب کن ]
i am not good at sums U نیستم
i am not of his mind U نیستم
i am only middling U بد نیستم
iam pretty well U بد نیستم
very low frequency U فرکانس خیلی کم در ارتفاع خیلی پایین
I am in the dark. Iam not in the picture. U من در جریان نیستم
Not my department. <idiom> U من مسئول نیستم.
That's not my province. U من مسئول آن نیستم.
I'm not worth it. U من در حد اون نیستم.
non placer U موافق نیستم
i am not a with him U با او اشنا نیستم
I am not your maid. U نوکرت که نیستم.
keen set U گرسنه
hungry U گرسنه
hungrier U گرسنه
hungered [arch] U گرسنه
chickling U گرسنه
peckish U گرسنه
famished U گرسنه
i f. hungry U گرسنه ام
esurient U گرسنه
vetch U گرسنه
hungriest U گرسنه
The campaign was considered to have failed. U مبارزه [انتخاباتی] شکست خورده بحساب آورده شد.
No one sent me, I am here on my own account. U هیچکسی من را نفرستاد من بحساب خودم اینجا هستم.
cooking <adj.> U آشپزی
i do not belong here U من اهل اینجا نیستم
I am not worried about it. U من در موردش نگران نیستم.
I'm uneasy about it. U من باهاش راحت نیستم.
i am unwilling to go U مایل نیستم بروم
i am unused to that noise U من به ان صدا اشنا نیستم
I wasn't born yesterday. <idiom> U من بی تجربه نیستم ! [اصطلاح]
I am not as mad as all that . U آنقدها هم دیوانه نیستم
but don't hold me to it [idiom] U ولی مطمئن نیستم
i am unwilling to go U راضی نیستم بروم
I'm hungry. من گرسنه هستم.
to suffer from hunger U گرسنه ماندن
underfed U مردم گرسنه
to be hungry U گرسنه بودن
i feel U گرسنه هستم
go hungry U گرسنه ماندن
ravenous U بسیار گرسنه
Are you hungry? U تو گرسنه هستی؟
i feel U گرسنه ام هست
peckish [British English] [colloquial] <adj.> U اندکی گرسنه
to go hungry U گرسنه ماندن
Is that enough to be a problem? U آیا این کافی است یک مشکل بحساب بیاید؟
cooking <adj.> U برای آشپزی
caster sugar U شکر آشپزی
cooking oil روغن آشپزی
spicery U ادویه [آشپزی]
Nothing is further from my mind than marriage . U اصلا" فکر ازدواج نیستم
I wasn't born yesterday. <idiom> U من ساده لوح نیستم ! [اصطلاح]
I'm not made of money! <idiom> U من که پولدار نیستم! [اصطلاح روزمره]
Such things just dont interest me. U توی این خطها نیستم
I am not aware of that. <idiom> U درباره اش آگاه نیستم. [اصطلاح]
sharp set U گرسنه بسیار مشتاق
hungers U قحطی گرسنه کردن
hungering U قحطی گرسنه کردن
to get [be] hungry U گرسنه شدن [بودن]
we feel U گرسنه مان هست
hungered U قحطی گرسنه کردن
I went hungry last night . U دیشب گرسنه ماندم
hunger U قحطی گرسنه کردن
chug [American E] U جرعه بزرگ [آشپزی]
tin opener [British] U دربازکن [آشپزی] [ابزارآلات]
gulp U جرعه بزرگ [آشپزی]
cold turkey U بوقلمون سرد [آشپزی]
can opener [American] U دربازکن [آشپزی] [ابزارآلات]
extracts U عرقیات [پزشکی] [آشپزی]
ponderous U خیلی سنگین خیلی کودن
rattling U خیلی تند خیلی خوب
iam not in prac tice U چندی است وارد کار نیستم
I am not much of a cinema-goer. U زیاد اهل سینما ( رفتن ) نیستم
I am sceptical. I have my doubts. I am not all optimistic. U من که چشمم آب نمی خورد ( خوشبین نیستم )
To stage political demonstrations. U تظاهرات سیاسی برپاکردناسلااهل تظاهر نیستم
Count me out . U دور مرا خط بکش ( من یکی که نیستم )
iam out of practice U چندی است که وارد کار نیستم
hungering U گرسنگی دادن گرسنه شدن
hungered U گرسنگی دادن گرسنه شدن
The full man does not understand a hungry one . <proverb> U سیر از گرسنه خبر ندارد .
hungers U گرسنگی دادن گرسنه شدن
hunger U گرسنگی دادن گرسنه شدن
can opener [American] U قوطی بازکن [آشپزی] [ابزارآلات]
tin opener [British] U قوطی بازکن [آشپزی] [ابزارآلات]
to prepare something U چیزی را آماده کردن [آشپزی]
to turn sour U ترش شدن [آشپزی و غذا]
to turn U بریده شدن [آشپزی و غذا]
to go off [ British E] U ترش شدن [آشپزی و غذا]
to turn sour U بریده شدن [آشپزی و غذا]
to turn U ترش شدن [آشپزی و غذا]
to go off [ British E] U بریده شدن [آشپزی و غذا]
That won't work with me! U من حاضر نیستم این کار را انجام بدهم!
It doesn't fly with me [American E] [colloquial] U من حاضر نیستم این کار را انجام بدهم!
I dont smoke at all. U اهل دود نیستم ( دخانیات استعمال نمی کنم )
Apropos of nothing, she then asked me if I was hungry. U سپس او [زن] از من بی دلیل پرسید که آیا من گرسنه هستم.
veil of money U نظریهای که براساس ان پول فقط بعنوان پوشش برای کالاها و خدمات بحساب می اید
apple dumpling U شیرینی پخته شده با سیب درونش [آشپزی]
Better to go to bed supperless than to rise in debt. <proverb> U گرسنه خوابیدن بهتر است تا در قرض بیدار شدن.
They must hunger in frost, that will not work in heat. <proverb> U آنهایی که در تابستان کار نمى کنند بایستى در زمستان گرسنه بمانند.
graciously U لطفا"
prithee U لطفا
patronizingly U لطفا
emergencies U خیلی خیلی فوری
emergency U خیلی خیلی فوری
deign U لطفا پذیرفتن
vouchsafing U لطفا حاضرشدن
deigning U لطفا پذیرفتن
deigns U لطفا پذیرفتن
Please stand up ! U لطفا" بایستید !
deigned U لطفا پذیرفتن
vouchsafes U لطفا حاضرشدن
With milk, please. لطفا با شیر.
Tickets, please. لطفا بلیت.
vouchsafed U لطفا حاضرشدن
vouchsafe U لطفا حاضرشدن
Your passport, please. لطفا گذرنامتان.
to regard somebody [something] as something U کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
Please let me know. U لطفا"به من اطلاع دهید
Full tank, please. لطفا باک را پر کنید.
Please fetch the book. U لطفا"بروکتاب رابیاور
The bill, please. لطفا صورت حساب.
I'd like breakfast, please. لطفا صبحانه میخواهم.
Some sugar, please. لطفا مقداری شکر.
No milk, please. لطفا بدون شیر.
I'd like a dessert, please. لطفا دسر میخواهم.
Please check the ... لطفا ... را کنترل کنید.
Please check the water. لطفا آب را کنترل کنید.
Please come down(downstairs). U لطفا"بفرمایید پایین
please U سرگرم کردن لطفا
pleases U سرگرم کردن لطفا
kindly U لطفا از روی مرحمت
Something light, please. لطفا یک چیز سبک.
Stand back, please ! U لطفا"عقب با یستید
PLease let me know(notiffy me). U لطفا" به من خبر بدهید
Please make yourself comfortable. U لطفا" راحت باشید
jim dandy U ادم خیلی شیک چیز خیلی شیک
A pot of tea for 4, please. لطفا یک قوری چایی 4 نفره.
Please call the police. لطفا پلیس را خبر کنید.
Please let me in on your affairs . U لطفا" مرا در کارهایتان واردکنید
Please show me the way out I'll show you ! U لطفا " را ؟ خروج را به من نشان دهید
Please write down your new address . U لطفا" آدرس جدیدتان را بنویسید
Please heat up my food. U لطفا" غذایم را داغ کنید
Please give me this one . U این یکی را لطفا" بدهید
Please pass round the fruit . U لطفا" میوه را دور بگردانید
Please check the battery. لطفا باطری را کنترل کنید.
Please answer the telephone. U لطفا" جواب تلفن را بدهید
I'd like a cup of coffee, please. لطفا یک فنجان قهوه میخواهم.
Please get me a taxi. لطفا یک تاکسی برایم بگیرید.
Stop here, please. لطفا همینجا نگه دارید.
Please sign here. لطفا اینجا را امضا کنید.
Please have my bill ready. لطفا صورتحسابم را آماده کنید.
A ticket to Bath, please. لطفا یک بلیت به شهر باته.
Please check the oil. لطفا روغن را کنترل کنید.
Please consider my suggestion. U لطفا" به پیشنهاد من توجه کنید
Please keep me posted(informed). U لطفا" مرادرجریان بگذارید (نگاهدارید )
Hold the line, please! U لطفا گوشی را نگه دارید!
Please reply as a matter of urgency. U لطفا فوری پاسخ دهید.
condescendingly U ازروی فروتنی یامهربانی لطفا
Please get it off ! [Please clean it up !] U لطفا این را پاک کنید !
Please don't wake me until 9 o'clock! U لطفا من را ساعت ۹ بیدار کنید!
I want one of these please. لطفا من یکی از اینها را میخواهم.
Please turn left now. U لطفا حالا شما به چپ بپیچید.
Please do not touch! U لطفا دست نزن [نزنید] !
Please open this bag. لطفا این کیف را باز کنید.
Please listen carfully for the telephone tI'll I come back . U لطفا" گوش ات به تلفن با شد تامن برگردم
Two coffees please . U لطفا" دو فنجان قهوه بیاورید ( بدهید )
Save this for me, please! U لطفا این را برای من نگه دار!
Can you give me the key, please? U لطفا ممکن است کلید را به من بدهید؟
A cup of tea with lemon, please. لطفا یک فنجان چای با لیمو ترش.
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com