Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 149 (8 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
combine
U
ملحق شدن متحد شدن
combines
U
ملحق شدن متحد شدن
combining
U
ملحق شدن متحد شدن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
annexed
U
ملحق
tie up
<idiom>
U
ملحق شدن
run into
<idiom>
U
ملحق شدن
affected
[added]
<adj.>
<past-p.>
U
ملحق شده
annexed
<adj.>
<past-p.>
U
ملحق شده
attached
<adj.>
<past-p.>
U
ملحق شده
enclosed
<adj.>
<past-p.>
U
ملحق شده
link
U
الحاق ملحق
affixed
<adj.>
<past-p.>
U
ملحق شده
attributed
<adj.>
<past-p.>
U
ملحق شده
join
U
به هم ملحق شدن یا کردن
joined
U
به هم ملحق شدن یا کردن
joins
U
به هم ملحق شدن یا کردن
link
U
ملحق شدن دو یکان
throw in one's lot with
<idiom>
U
ملحق شدن ،شرکت درچیزی
wade into
<idiom>
U
ملحق شدن بر،حمله کردن
to go in with
U
ملحق شدن با موافقت کردن با
assisting
U
موافبت کردن ملحق شدن
assists
U
موافبت کردن ملحق شدن
assisted
U
موافبت کردن ملحق شدن
assist
U
موافبت کردن ملحق شدن
chime in
<idiom>
U
ملحق شدن (آهنگ یا گفتگو)
try out for
<idiom>
U
قصد شرکت یا ملحق شدن درتیمی
formate
U
بستون یادسته هواپیما ملحق شدن
associates
U
متحد
associated
U
متحد
associating
U
متحد
associate
U
متحد
federate
U
متحد
in league
U
متحد
federating
U
متحد
conjunct
U
متحد
confederates
U
متحد
federates
U
متحد
federated
U
متحد
ones
U
متحد
one
U
متحد
married
U
متحد
allied
U
متحد
united
U
متحد
unified
U
متحد
corporate
U
متحد
confederate
U
متحد
federal
U
متحد
allying
U
متحد کردن
ally
U
متحد کردن
unifying
U
متحد کردن
realign
U
متحد شدن
accrete
U
متحد کردن
close-knit
U
صمیمی و متحد
unitive
U
متحد کننده
realigned
U
متحد شدن
unifier
U
متحد کننده
unified command
U
فرماندهی متحد
to make common cause
U
متحد شدن
realigning
U
متحد شدن
realigns
U
متحد شدن
feudist
U
متحد دشمن
running mate
U
متحد انتخاباتی
running mates
U
متحد انتخاباتی
nexus
U
گروه متحد
federating
U
متحد کردن
federated
U
متحد کردن
uniting
U
متحد کردن
federate
U
متحد کردن
bands
U
متحد کردن
bands
U
متحد شدن
unify
U
متحد کردن
unifies
U
متحد کردن
concentric
U
متحد المرکز
uniforms
U
متحد الشکل
uniform
U
متحد الشکل
band
U
متحد شدن
unites
U
متحد کردن
band
U
متحد کردن
federates
U
متحد کردن
unite
U
متحد کردن
unified
U
متحد شده
realign
U
مجددا متحد شدن
u.n.
U
سازمان ملل متحد
trigraph
U
سه حرف متحد التلفظ
join
U
گراییدن متحد کردن
united nations organization
U
سازمان ملل متحد
realigns
U
مجددا متحد شدن
realigning
U
مجددا متحد شدن
reassociate
U
دوباره متحد کردن
realigned
U
مجددا متحد شدن
United Nations
U
سازمان ملل متحد
league
U
اتحاد متحد کردن
leagues
U
اتحاد متحد کردن
joins
U
گراییدن متحد کردن
unified
U
یکپارچه فرماندهی متحد
herd
U
متحد کردن گروه
herded
U
متحد کردن گروه
herding
U
متحد کردن گروه
federalization
U
تشکیل کشورهای متحد
joined
U
گراییدن متحد کردن
consociate
U
متحد کردن پیوستن
charter of the united nations
U
منشور ملل متحد
herds
U
متحد کردن گروه
to unionize
[American E]
U
متحد کردن
[مثال کارگران]
federated
U
تشکیل کشورهای متحد دادن
to unionise
[British E]
U
متحد کردن
[مثال کارگران]
federative
U
مبنی بر سازمان کشورهای متحد
federating
U
تشکیل کشورهای متحد دادن
federates
U
تشکیل کشورهای متحد دادن
federate
U
تشکیل کشورهای متحد دادن
annulus
U
فضای بین دوایر متحد المرکز
unionization
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionising
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionises
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
federate
U
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
unionised
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
general assmbly of the united nations
U
مجمع عمومی سازمان ملل متحد
security council
U
شورای امنیت سازمان ملل متحد
unionize
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
federating
U
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
league
U
مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
leagues
U
مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
federates
U
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
unionizing
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionizes
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
federated
U
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
unionized
U
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
united nations high commissioner
U
مامور عالی ملل متحد برای اوارگان
hominy grits
U
ذرت پوست کنده با دانههای متحد الشکل
peace force
U
نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد
homage
U
اعلام رسمی بیعت از طرف متحد یا متفقی نسبت به پادشاه
trust territory
U
ناحیه تحت قیمومت شورای امنیت سازمان ملل متحد
united court of customs
U
appeals patent and دادگاه متحد استیناف و امورگمرکی و ثبت اختراعات
dumbarton oaks conference
U
شوروی و چین ضمن مذاکراتی شالوده سازمان ملل متحد را ریختند
unified command
U
نیروهای متحد فرماندهی متحده یکانهای متحده متشکل از چندنیرو یا کشور
sodalist
U
عضو دسته برادران مذهبی عضو متحد ویکرنگ
to join company with somebody
U
به کسی ملحق شدن
[همراه کسی شدن]
international court of justice
U
دیوان دادگستری بین المللی رکن قضایی سازمان ملل متحد که وفیفه اش رسیدگی به دعاوی مطروحه دول عضو علیه یکدیگر است
league of nations
U
تاسیس جهانی مشهور که بین دو جنگ جهانی فعالیت داشت و درواقع مقدمهای بود برای تشکیل سازمان ملل متحد
unesco (= united nations educational
U
ه افزایش احترام ملل نسبت به عدالت و حکومت قانون وحقوق انسانی و ازادیهای اساسی انچنان که موردتصویب منشور ملل متحد است بشود
ibi
U
Informatics of IntergovermentalBureauسازمانی متشکل از اعضای سازمان ملل UNESCO یانمایندگی سازمان ملل متحد
unites
U
متحد کردن ترکیب کردن
unite
U
متحد کردن ترکیب کردن
uniting
U
متحد کردن ترکیب کردن
vetoes
U
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoing
U
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
veto
U
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoed
U
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
economic and social council
U
شورای اقتصادی و اجتماعی یکی از ارکان ششگانه سازمان ملل متحد که وفیفه اش انجام امور اقتصادی واجتماعی و فرهنگی و تربیتی مربوط به سازمان ملل
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com