English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
not a leg to stand on <idiom> U مدرک کافی نداشتن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
caught short <idiom> U پول کافی برای پرداخت نداشتن
prima facie evidence U مدرک محمول بر صحت مدرکی که در صورت تکذیب یا توضیح طرف برای روشن کردن قضیه کافی باشد مدرکی که در نظر اول و پیش از بررسی بیشتر قاطع به نظر می اید
lacked U نداشتن
lacks U نداشتن
lack U نداشتن
want U نداشتن
wanted U نداشتن
lackvt U نداشتن
disinterest U علاقه نداشتن
to sit out U شرکت نداشتن در
To know no bounds. U حد وحصر نداشتن
misses U نداشتن فاقدبودن
missed U نداشتن فاقدبودن
dislikes U دوست نداشتن
miss U نداشتن فاقدبودن
disliked U دوست نداشتن
to be at a loss for an answer U پاسخی نداشتن
disliking U دوست نداشتن
freedom from evil record U نداشتن پیشینه بد
dislike U دوست نداشتن
to be in the wrong U حق نداشتن زورگفتن
clean record U نداشتن پیشینه بد
stone-broke <idiom> U آه دربساط نداشتن
powerlessly U با نداشتن نیرو
errorless U نداشتن خطا
sit out U شرکت نداشتن در
make no bones about something <idiom> U هیچ رازی نداشتن
not have a penny to one's name <idiom> U آهی در بساط نداشتن
diffidently U با نداشتن اعتماد بخود
to not feel hungry [to not like having anything] U اصلا اشتها نداشتن
not have two pennies to rub together <idiom> U دیناری در بساط نداشتن
out of step <idiom> U هم آهنگ وتوازن نداشتن
to get the key of the street U جای شب ماندن نداشتن
inapprehension U نداشتن بیم یا نگرانی
intestacy U نداشتن وصیت نامه
thriftessness U نداشتن عقل معاش
distrusts U سوء فن اعتماد نداشتن
inertness U نداشتن زورجنبش یا ایستادگی
to foel U حال درستی نداشتن
inefficiently U با نداشتن قابلیت بیفایده
distrusting U سوء فن اعتماد نداشتن
to make no doubt U مطمئن بودن شک نداشتن
out of favor with someone <idiom> U حسن نیت نداشتن
wanted U نیازمند بودن به نداشتن
want U نیازمند بودن به نداشتن
distrust U سوء فن اعتماد نداشتن
To be between the devil and the deep blue sea. U راه پس وپیش نداشتن
distrusted U سوء فن اعتماد نداشتن
to paddle one's own canoe U کار بکسی نداشتن
disconnection U قطع نداشتن رابطه
Nothing to declare U همراه نداشتن کالاهای گمرکی
in the dark <idiom> U هیچ اطلاعی از چیزی نداشتن
strapped for cash <idiom> U هیچ پولی دربساط نداشتن
(can't) stand <idiom> U تحمل نکردن،دوست نداشتن
forlackof shoes U بواسطه نداشتن یا نبودن کفش
to act independently of others U کاری به کار دیگران نداشتن
to dislike somebody [something] U دوست نداشتن کسی [چیزی]
to play a poor game U ناشی بودن مهارت نداشتن
out of tune <idiom> U باهم خوب وسازش نداشتن
loses U نداشتن چیزی دیگر پس از این
not have a bean <idiom> U حتی یک شاهی هم پول نداشتن
lose U نداشتن چیزی دیگر پس از این
enow U کافی
enough U کافی
sufficient U کافی
adequate <adj.> U کافی
adequate U کافی
sufficing <adj.> U کافی
sufficient <adj.> U کافی
satisfactory <adj.> U کافی
adequate کافی
good [sufficient] <adj.> U کافی
acceptable <adj.> U کافی
to knock about U سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
to have no prospects U هیچ چشم داشتی [امیدی ] نداشتن
scanty U غیر کافی
scantiest U غیر کافی
sufficient conditions U شرایط کافی
sufficient condition U شرط کافی
scantier U غیر کافی
due care U مراقبت کافی
adequately U بقدر کافی
suffice U کافی بودن
reach U کافی بودن
last [be enough] U کافی بودن
be sufficient U کافی بودن
be enough U کافی بودن
inextenso U بطول کافی
be adequate U کافی بودن
sufficiently <adv.> U بقدر کافی
necessary and sufficient U لازم و کافی
plenty of rain U باران کافی
adequately [sufficiently] <adv.> U بقدر کافی
sufficient U مقدار کافی
suffices U کافی بودن
run short <idiom> U کافی نبودن
suffice U کافی بودن
sufficed U کافی بودن
sufficing U کافی بودن
skimps U غیر کافی
skimping U غیر کافی
skimped U غیر کافی
leisure U وقت کافی
skimp U غیر کافی
Nothing more, thanks. کافی است.
inadequate U غیر کافی
You've got me there! <idiom> U من رو گیر انداختی. [نداشتن جوابی برای سوالی]
Beats me! <idiom> U من رو گیر انداختی. [نداشتن جوابی برای سوالی]
You've got me stumped. <idiom> U من رو گیر انداختی. [نداشتن جوابی برای سوالی]
to be a dead duck U امکان موفق شدن را نداشتن [چیزی یا کسی]
have half a mind <idiom> U احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
report U مدرک
reference [testimonial] U مدرک
mark U مدرک
written evidence U مدرک
grade U مدرک
attestation U مدرک
certificate [official document] U مدرک
evidence U مدرک
proofs U مدرک
vouchers U مدرک
voucher U مدرک
deeds U مدرک
deed U مدرک
naked U بی مدرک
perceptive U مدرک
proof U مدرک
percipient U مدرک
adminicle U مدرک
muniment U مدرک
evidence U مدرک
lead U مدرک
leads U مدرک
clue U مدرک
documented U مدرک
clues U مدرک
document U مدرک
documenting U مدرک
to have plenty of time U وقت کافی داشتن
well educatd U دارای تحصیلات کافی
well paid U دارای حقوق کافی
inadequately U بطور غیر کافی
All you have to do is to say the word. U کافی است لب تر کنی
sufficiency U قابلیت مقدار کافی
enough U باندازهء کافی نسبتا
insufficiently U بطور غیر کافی
voteless U بدون رای کافی
incompetent U غیر کافی ناشایسته
sufficient condition U شرط کافی [ریاضی]
he is short of hands U کارگر کافی ندارد
record U سابقه مدرک
lost document U مدرک گم شده
bachelor's degree U مدرک لیسانس
proofs U نشانه مدرک
writing U مدرک [سند ]
proof U نشانه مدرک
witnesses U شاهد مدرک
record length U درازای مدرک
end of record U انتهای مدرک
conclusive evidence U مدرک قاطع
certificate of capacity U مدرک شایستگی
logical record U مدرک منطقی
label record U مدرک برچسب
witnessing U شاهد مدرک
master document U مدرک اصلی
authentic document U مدرک اصلی
physical record U مدرک مادی
record format U قالب مدرک
witnessed U شاهد مدرک
endnote U پایان مدرک
evidence of the corpus U مدرک جرم
testimonies U تصدیق مدرک
testimony U تصدیق مدرک
document format U قالب مدرک
document processing U پردازش مدرک
document format U فرمت مدرک
witness U شاهد مدرک
working ball U گوی با سرعت و چرخش کافی
Nothing more, thanks. کافی است، خیلی متشکرم.
So much for theory! <idiom> U به اندازه کافی از تئوری صحبت شد.
doze U مقدار کافی از یک دارو خوراک
Enough has been said! U به اندازه کافی گفته شده!
dozes U مقدار کافی از یک دارو خوراک
dozed U مقدار کافی از یک دارو خوراک
It is not deep enough. U باندازه کافی گود نیست
in short supply <idiom> U نه خیلی کافی ،کنترل از مقدار
straw boss U [سرپرست فاقد اختیارات کافی]
dozing U مقدار کافی از یک دارو خوراک
record layout U طرح بندی مدرک
voucher U مدرک تضمین کننده
record U مدرک ثبت کردن
probational U ارائه مدرک ودلیل
vouchers U مدرک تضمین کننده
documentaries U مبنی بر مدرک یا سند
certificate for decoration U مدرک اعطای نشان
prima facie evidence U مدرک به فاهر قاطع
certificate of achievement U مدرک ابراز لیاقت
document U متکی به مدرک کردن
fixed length record U مدرک با درازای ثابت
documented U متکی به مدرک کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com