Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
take part
U
مداخله کردن شرکت کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
houses
U
1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
house
U
1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
housed
U
1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
holding company
U
شرکتی که مالک سهام یک یاچند شرکت میباشدودرسیاست انان مداخله میکند
kibitz
U
درکاردیگری مداخله کردن فضولی کردن
interposing
U
مداخله کردن
interposes
U
مداخله کردن
interventions
U
مداخله کردن
intervened
U
مداخله کردن
intervene
U
مداخله کردن
interpose
U
مداخله کردن
interposed
U
مداخله کردن
meddles
U
مداخله کردن
intervention
U
مداخله کردن
meddled
U
مداخله کردن
stickle
U
مداخله کردن
interlope
U
مداخله کردن
intervenes
U
مداخله کردن
meddle
U
مداخله کردن
intermeddle
U
مداخله کردن فضولی کردن
tamper
U
مداخله وفضولی کردن
to intervene in an affair
U
در کاری مداخله کردن
put in
U
مداخله کردن رساندن
to i. with qnother's affairs
U
درکاردیگری مداخله کردن
intervened
U
مداخله کردن پا میان گذاردن
interjecting
U
در میان امدن مداخله کردن
poke nose into something
[one's life]
<idiom>
U
در کار کسی مداخله کردن
interjected
U
در میان امدن مداخله کردن
interject
U
در میان امدن مداخله کردن
interfered
U
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interfere
U
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
step in
U
مداخله بیجا در کاری کردن
intervenes
U
مداخله کردن پا میان گذاردن
interferes
U
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
intervene
U
مداخله کردن پا میان گذاردن
interjects
U
در میان امدن مداخله کردن
contributed
U
شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contributing
U
شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contributes
U
شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contribute
U
شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
enter into partnership with someone
U
شرکت کردن شراکت کردن
to play at
U
شرکت کردن در
stand-ins
U
شرکت کردن
take a hand at
U
شرکت کردن در
partook
U
شرکت کردن
go into
U
شرکت کردن در
participates
U
شرکت کردن
stand in
U
شرکت کردن
participated
U
شرکت کردن
contribute
U
شرکت کردن
stand-in
U
شرکت کردن
partaking
U
شرکت کردن
participation
U
شرکت کردن
partakes
U
شرکت کردن
contributed
U
شرکت کردن
contributes
U
شرکت کردن
partake
U
شرکت کردن
partaken
U
شرکت کردن
contributing
U
شرکت کردن
participate
U
شرکت کردن
take part
U
دخالت یا شرکت کردن
joined
U
شرکت کردن در پیوستن
joins
U
شرکت کردن در پیوستن
To sit for an examination.
U
درامتحان شرکت کردن
intercommon
U
باهم شرکت کردن
sit for an examination
U
در امتحانی شرکت کردن
to enter into p with another
U
باکسی شرکت کردن
join
U
شرکت کردن در پیوستن
subscribed
U
تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribes
U
تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribe
U
تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribing
U
تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
totake parts in something
U
در چیزی شرکت یادخالت کردن
participated
U
شرکت کردن سهیم شدن
to subscribe to a charity
U
در دادن اعانهای شرکت کردن
partaken
U
شرکت کردن شریک شدن در
participate
U
شرکت کردن سهیم شدن
partake
U
شرکت کردن شریک شدن در
to a oneself in
U
شرکت کردن یاشریک شدن
to undergo training
U
در یک دوره آموزشی شرکت کردن
partaking
U
شرکت کردن شریک شدن در
participates
U
شرکت کردن سهیم شدن
conspiring
U
درنقشه خیانت شرکت کردن
conspires
U
درنقشه خیانت شرکت کردن
conspired
U
درنقشه خیانت شرکت کردن
conspire
U
درنقشه خیانت شرکت کردن
partakes
U
شرکت کردن شریک شدن در
to ride a race
U
در اسب دوانی شرکت کردن
laisser faire
U
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laissez faire
U
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
to row a race
U
در مسبابقه کرجی رانی شرکت کردن
to empower somebody to participate
U
به کسی اجازه شرکت کردن دادن
see to (something)
<idiom>
U
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to bar somebody from a competition
U
شرکت در مسابقه ای را برای کسی ممنوع کردن
to move one's operation offshore
U
شرکت خود را به خارج
[از کشور]
منتقل کردن
go in for
<idiom>
U
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to call a meeting of the board of directors
U
برای شرکت در جلسه هیئت مدیره احضار کردن
to go on a picnic
U
بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
to go a mumming
U
در دسته نقاب پوشان و لال بازان شرکت کردن
play off
U
درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
introduced
U
بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introducing
U
بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introduce
U
بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introduces
U
بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
letterhead
U
مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
letterheads
U
مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
compaq computer corporation
U
شرکت کامپیوتری کامپک شرکت سازنده انواع گوناگون ریزکامپیوتر سازگار باریزکامپیوتر
constituent company
U
شرکت وابسته به شرکت یاشرکتهای دیگر
limited company
U
شرکت با مسئولیت محدود شرکت سهامی
international finance corporation
U
شرکت مالی بین المللی شرکت تاسیس شده به وسیله بانک جهانی که هدفش تشویق و ترویج موسسات تولیدی بخش خصوصی درکشورهای توسعه نیافته است
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
U
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
parent company
U
شرکت مادر شرکت مرکزی
privates
U
رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
private
U
رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
unmew
U
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
outsource
U
به کار گرفتن شرکت دیگر برای مدیریت و تامین شبکه برای شرکت شی
dragger
U
شرکت کننده در مسابقه اتومبیلرانی سرعت شرکت کننده درمسابقه سرعت موتورسیکلت رانی شرکت کننده در مسابقه قایقرانی سرعت
pryer
U
مداخله گر
intermediation
U
مداخله
interposal
U
مداخله
meddlesome
U
مداخله گر
interfered
U
مداخله
interference
U
مداخله
to thrust oneself
U
مداخله
interfere
U
مداخله
right to intervene
U
حق مداخله
interposition
U
مداخله
officious
U
مداخله کن
interventions
U
مداخله
participation
U
مداخله
interferes
U
مداخله
intervention
U
مداخله
discharge
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
tamperer
U
مداخله کننده
undue
U
بدون مداخله
military intervention
U
مداخله نظامی
intervener
U
مداخله کننده
interposingly
U
ازراه مداخله
nonintervention
U
عدم مداخله
intervenient
U
مداخله کننده
interventionist
U
طرفدار مداخله
intevener
U
مداخله کننده
intermediary
U
وساطت مداخله
intermediaries
U
وساطت مداخله
non intervention
U
عدم مداخله
component
U
اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
components
U
اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
paperless
U
شرکت الکترونیکی یا شرکتی که از کامپیوتر و سایر قط عات الکترونیکی برای کارهای شرکت استفاده میکند و از کاغذ استفاده نمیکند
intermediacy
U
میانجی گری مداخله
nonintervention
U
سیاست عدم مداخله
capture
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
U
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
marplot
U
ادم فضول مداخله کننده
intermediate
U
درمیان اینده مداخله کننده
electromagnetic interference
U
مداخله الکترومغناطیسی درکار رادارها
Pry not into the affair of others.
<proverb>
U
در کار دیگران مداخله مکن .
interposingly
U
مداخله کنان بطور معترضه
isolationist
U
طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
business group
U
شرکت سهامی
[شرکت]
body corporate
U
شرکت شرکت سهامی
intercurrent
U
مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
Community architecture
U
[جنبش مداخله در طراحی ساختمان های انگلیس]
let point
U
امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
intercurreace
U
مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
challengo
U
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
army component
U
نیروی زمینی شرکت کننده درعملیات یکان زمینی شرکت کننده در عملیات مشترک قسمت زمینی
shoot
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
U
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
interlopers
U
کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interventionism
U
سیستم مداخله دولت درامور اقتصادی و عدم وجودازادی درتجارت
interloper
U
کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
orienting
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
U
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
survey
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
U
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
assigning
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
U
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
assign
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal
[to]
U
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
buck up
U
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrating
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk
U
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com