Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
get after someone
<idiom>
U
مجبور کردن شخص درانجام کاری
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
force
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
twist one's arm
<idiom>
U
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
rat out on
<idiom>
U
مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
free hand
<idiom>
U
کاملاآزاد درانجام کاری
deliver the goods
<idiom>
U
موفق درانجام کاری که خوب انتظار میرود
tie down
<idiom>
U
منع کردنکسی درانجام کاری یارفتن به جایی
enforce
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
have a go at
<idiom>
U
سعی درانجام کاری که بقیه قبلا انجام دادهاند
to be in d.
U
کوتاهی درانجام وفیفه کردن
forces
U
مجبور کردن
obliges
U
مجبور کردن
obliged
U
مجبور کردن
oblige
U
مجبور کردن
obligation
U
مجبور کردن
obligations
U
مجبور کردن
forcing
U
مجبور کردن
compels
U
مجبور کردن
compelling
U
مجبور کردن
compelled
U
مجبور کردن
compel
U
مجبور کردن
constraining
U
مجبور کردن
constrains
U
مجبور کردن
force
U
مجبور کردن
constrain
U
مجبور کردن
induces
U
اغوا کردن مجبور شدن
induce
U
اغوا کردن مجبور شدن
inducing
U
اغوا کردن مجبور شدن
induced
U
اغوا کردن مجبور شدن
have
U
مجبور بودن وادار کردن
having
U
مجبور بودن وادار کردن
force
U
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forcing
U
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forces
U
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
put the screws to someone
<idiom>
U
مجبور کردن شخص دراطاعت ازشما
eat crow
<idiom>
U
مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
throw out
<idiom>
U
اخراج کردن،مجبور به ترک کردن
enforcement
U
مجبور کردن وادار کردن به اکراه
turn out
<idiom>
U
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
abort
عدم موفقیت درانجام ماموریت
push (someone) around
<idiom>
U
اجبار شخص درانجام کارها
he was p in his promises
U
درانجام وعدههای خود دقیق بود
breach of trust
U
کوتاهی درانجام دادن انچه که به موجب سند تنظیمی در تاسیس حقوقی می بایستی انجام دهد
bound up
U
مجبور
aborts
U
عدم موفقیت درانجام ماموریت انصراف از ماموریت
aborted
U
عدم موفقیت درانجام ماموریت انصراف از ماموریت
aborting
U
عدم موفقیت درانجام ماموریت انصراف از ماموریت
under constraint
U
مجبور درفشار
coercive
U
مجبور کننده
compellable
U
مجبور کردنی
constrainable
U
مجبور کردنی
impel
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelling
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
walk the plank
<idiom>
U
مجبور به استعفا شدن
impels
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelled
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
calk
U
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
toss out
<idiom>
U
مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
The army had to retreat from the battlefield.
U
ارتش مجبور به عقب نشینی از میدان جنگ شد.
walk the plank
<idiom>
U
مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
primming
U
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
reprisal
U
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
reprisals
U
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
tempering (metallurgy)
U
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
torches
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
U
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
overpersuade
U
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
nemo tenetur se impum accusare
U
هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
bumbled
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash
U
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumble
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash.
U
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbles
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
stringing
U
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
U
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforested
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
recondition
U
نو کاری کردن
stucco
U
گچ کاری کردن
habitual way of doing anything
U
کردن کاری
reconditions
U
نو کاری کردن
reconditioned
U
نو کاری کردن
gardens
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
engrave
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
garden
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraved
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardened
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
prime
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primed
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
mess
U
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraves
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
messes
U
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
primes
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
hammers
U
چکش کاری کردن
hammered
U
چکش کاری کردن
carvings
U
کنده کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
U
محکم کاری کردن
mind to do a thing
U
متمایل کردن به کاری
carves
U
کنده کاری کردن
blackjack
U
مجبوربانجام کاری کردن
adventurism
U
اقدام به کاری کردن
the proper time to do a thing
U
برای کردن کاری
refashion
U
دست کاری کردن
hammer
U
چکش کاری کردن
calker
U
بتونه کاری کردن
shyster
U
دغل کاری کردن
plasters
U
گچ کاری کردن اندود
plaster
U
گچ کاری کردن اندود
To perform a feat.
U
شیرین کاری کردن
purfle
U
منبت کاری کردن
spackle
U
بتونه کاری کردن
carve
U
کنده کاری کردن
contract
U
مقاطعه کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
U
از قصد کاری را کردن
carved
U
کنده کاری کردن
stick with
<idiom>
U
دنبال کردن کاری
keen set for doing anything
U
ارزومند کردن کاری
stunt
U
شیرین کاری کردن
lubrication
U
روغن کاری کردن
inlay
U
خاتم کاری کردن
inlaying
U
خاتم کاری کردن
rodeos
U
سوار کاری کردن
flourishes
U
زینت کاری کردن
keen set for doing anything
U
مشتاق کردن کاری
stunting
U
شیرین کاری کردن
flourished
U
زینت کاری کردن
stunts
U
شیرین کاری کردن
inlays
U
خاتم کاری کردن
to touch up
U
دست کاری کردن
flourish
U
زینت کاری کردن
rodeo
U
سوار کاری کردن
to start out to do something
U
قصد کاری را کردن
to intervene in an affair
U
در کاری مداخله کردن
splay
U
منبت کاری کردن
go near to do something
U
تقریبا کاری را کردن
splays
U
منبت کاری کردن
splaying
U
منبت کاری کردن
to brush over
U
دست کاری کردن
granulate
U
چکش کاری کردن
splayed
U
منبت کاری کردن
enamel
U
مینا کاری کردن
manipulation
U
دست کاری کردن
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow.
U
این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
boss
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
give someone a hand
<idiom>
U
با کاری به کسی کمک کردن
to run the show
U
در کاری اختیار داری کردن
back to the drawing board
<idiom>
U
کاری را از اول شروع کردن
end up
<idiom>
U
پایان ،بلاخره کاری کردن
to persuade somebody of something
U
کسی را متقاعد به کاری کردن
bossed
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
jobs
U
ایوب مقاطعه کاری کردن
To do something in a pique .
U
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
to omit doing a thing
U
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
step in
U
مداخله بیجا در کاری کردن
systematization
U
اسلوبی کردن همست کاری
the right way to do a thing
U
صحیح برای کردن کاری
to take trouble to do anything
U
زحمت کردن کاری را بخوددادن
bosses
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossing
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
job
U
ایوب مقاطعه کاری کردن
to have a finger in every pie
U
درهمه کاری دخالت کردن
to keep regular hours
U
هر کاری را درساعت معین کردن
lift a finger (hand)
<idiom>
U
کاری بکن ،کمک کردن
service
U
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to egg
[on]
U
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
walk out
U
کاری راناگهان ترک کردن
To come to blows with someone .
U
با کسی کتک کاری کردن
on your own
U
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
to stop
[doing something]
U
توقف کردن
[از انجام کاری]
serviced
U
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
limes
U
با اهک کاری سفید کردن
p in power to do something
U
عدم نیروبرای کردن کاری
lime
U
با اهک کاری سفید کردن
prone to do something
آماده برای کردن کاری
to incite somebody to something
U
کسی را به کاری تحریک کردن
glid
U
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
fillet
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleted
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillets
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to tie into something
[ American E]
U
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
filleting
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to get cracking
U
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
to engage in something
[in doing]
something
U
خود را به چیزی
[کاری]
مشغول کردن
It wI'll boomerang.
U
کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
oversell
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversold
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversells
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
overselling
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
specialises
U
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialising
U
ویژه کاری کردن متخصص شدن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com