Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
rat out on
<idiom>
U
مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
get after someone
<idiom>
U
مجبور کردن شخص درانجام کاری
force
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
twist one's arm
<idiom>
U
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
enforced
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
It never occurred again.
دیگر رخ نداد.
constrain
U
مجبور کردن
compel
U
مجبور کردن
compelled
U
مجبور کردن
obliged
U
مجبور کردن
compelling
U
مجبور کردن
compels
U
مجبور کردن
obliges
U
مجبور کردن
forcing
U
مجبور کردن
force
U
مجبور کردن
obligation
U
مجبور کردن
obligations
U
مجبور کردن
constrains
U
مجبور کردن
constraining
U
مجبور کردن
oblige
U
مجبور کردن
forces
U
مجبور کردن
He answered nothing.
U
اصلا جواب نداد
He gave the inemy no respite .
U
به دشمن مهلت نداد
He didnt return (acknowledge) my greetings.
U
جواب سلام مرا نداد
having
U
مجبور بودن وادار کردن
have
U
مجبور بودن وادار کردن
inducing
U
اغوا کردن مجبور شدن
induced
U
اغوا کردن مجبور شدن
induce
U
اغوا کردن مجبور شدن
induces
U
اغوا کردن مجبور شدن
forcing
U
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forces
U
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
force
U
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
eat crow
<idiom>
U
مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
put the screws to someone
<idiom>
U
مجبور کردن شخص دراطاعت ازشما
it did not meet our views
U
منظور مارا انجام نداد نظرماراتامین نکرد
throw out
<idiom>
U
اخراج کردن،مجبور به ترک کردن
enforcement
U
مجبور کردن وادار کردن به اکراه
turn out
<idiom>
U
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
A friend in need is a friend indeed..
<proverb>
U
دوست آن باشد که گیرد دست دوست,در پریشان یالى و درماندگى.
I like to be friends with you.
U
من دوست دارم با تو دوست باشم.
friend
U
دوست کردن
friends
U
دوست کردن
bound up
U
مجبور
constrainable
U
مجبور کردنی
compellable
U
مجبور کردنی
coercive
U
مجبور کننده
under constraint
U
مجبور درفشار
to pick up somebody
U
کسی را پیدا کردن
[دوست دختر یا پسر یا یک نفر برای سکس]
impel
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
impels
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelled
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
walk the plank
<idiom>
U
مجبور به استعفا شدن
impelling
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
I am
[have]
finished with you.
U
رابطه بین من و تو تمام شد!
[رابطه بین دوست پسر و دوست دختر]
I am done with you.
U
رابطه بین من و تو تمام شد!
[رابطه بین دوست پسر و دوست دختر]
calk
U
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
toss out
<idiom>
U
مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
walk the plank
<idiom>
U
مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
The army had to retreat from the battlefield.
U
ارتش مجبور به عقب نشینی از میدان جنگ شد.
primming
U
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
reprisal
U
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
reprisals
U
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
tempering (metallurgy)
U
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
U
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
overpersuade
U
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
nemo tenetur se impum accusare
U
هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
whitewash
U
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumble
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash.
U
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbled
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
stringing
U
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
U
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforests
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
stucco
U
گچ کاری کردن
habitual way of doing anything
U
کردن کاری
reconditions
U
نو کاری کردن
reconditioned
U
نو کاری کردن
recondition
U
نو کاری کردن
engraves
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardened
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
primes
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardens
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
engrave
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
mess
U
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraved
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primed
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
messes
U
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
prime
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
garden
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
shyster
U
دغل کاری کردن
blackjack
U
مجبوربانجام کاری کردن
hammered
U
چکش کاری کردن
stunts
U
شیرین کاری کردن
inlays
U
خاتم کاری کردن
carvings
U
کنده کاری کردن
hammer
U
چکش کاری کردن
carves
U
کنده کاری کردن
carved
U
کنده کاری کردن
lubrication
U
روغن کاری کردن
inlay
U
خاتم کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
U
محکم کاری کردن
inlaying
U
خاتم کاری کردن
carve
U
کنده کاری کردن
stunt
U
شیرین کاری کردن
spackle
U
بتونه کاری کردن
hammers
U
چکش کاری کردن
keen set for doing anything
U
ارزومند کردن کاری
enamel
U
مینا کاری کردن
refashion
U
دست کاری کردن
purfle
U
منبت کاری کردن
calker
U
بتونه کاری کردن
splays
U
منبت کاری کردن
stick with
<idiom>
U
دنبال کردن کاری
splaying
U
منبت کاری کردن
granulate
U
چکش کاری کردن
keen set for doing anything
U
مشتاق کردن کاری
rodeo
U
سوار کاری کردن
mind to do a thing
U
متمایل کردن به کاری
splayed
U
منبت کاری کردن
manipulation
U
دست کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
U
از قصد کاری را کردن
To perform a feat.
U
شیرین کاری کردن
adventurism
U
اقدام به کاری کردن
rodeos
U
سوار کاری کردن
go near to do something
U
تقریبا کاری را کردن
splay
U
منبت کاری کردن
plaster
U
گچ کاری کردن اندود
to touch up
U
دست کاری کردن
the proper time to do a thing
U
برای کردن کاری
flourishes
U
زینت کاری کردن
flourished
U
زینت کاری کردن
plasters
U
گچ کاری کردن اندود
contract
U
مقاطعه کاری کردن
to brush over
U
دست کاری کردن
to start out to do something
U
قصد کاری را کردن
stunting
U
شیرین کاری کردن
to intervene in an affair
U
در کاری مداخله کردن
flourish
U
زینت کاری کردن
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow.
U
این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
job
U
ایوب مقاطعه کاری کردن
lift a finger (hand)
<idiom>
U
کاری بکن ،کمک کردن
give someone a hand
<idiom>
U
با کاری به کسی کمک کردن
to persuade somebody of something
U
کسی را متقاعد به کاری کردن
the right way to do a thing
U
صحیح برای کردن کاری
to run the show
U
در کاری اختیار داری کردن
prone to do something
آماده برای کردن کاری
on your own
U
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
walk out
U
کاری راناگهان ترک کردن
serviced
U
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
To come to blows with someone .
U
با کسی کتک کاری کردن
service
U
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
limes
U
با اهک کاری سفید کردن
to incite somebody to something
U
کسی را به کاری تحریک کردن
bossing
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
step in
U
مداخله بیجا در کاری کردن
to keep regular hours
U
هر کاری را درساعت معین کردن
bossed
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
back to the drawing board
<idiom>
U
کاری را از اول شروع کردن
boss
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
to stop
[doing something]
U
توقف کردن
[از انجام کاری]
jobs
U
ایوب مقاطعه کاری کردن
to omit doing a thing
U
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
lime
U
با اهک کاری سفید کردن
To do something in a pique .
U
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
to take trouble to do anything
U
زحمت کردن کاری را بخوددادن
to egg
[on]
U
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
end up
<idiom>
U
پایان ،بلاخره کاری کردن
to have a finger in every pie
U
درهمه کاری دخالت کردن
p in power to do something
U
عدم نیروبرای کردن کاری
systematization
U
اسلوبی کردن همست کاری
glid
U
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
to pair somebody off
[up]
with somebody
U
کسی را با کسی دیگر زوج کردن
[برای ازدواج یا رابطه دوست دختر یا پسر]
[همچنین می تواند لحن منفی داشته باشد]
To settle the issue one way or the other.
U
تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
afterthought
U
چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
filet
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to goad somebody into something
U
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody doing something
U
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
filleted
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to invite somebody to do something
U
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
filleting
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillet
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
see to (something)
<idiom>
U
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
oversold
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
It wI'll boomerang.
U
کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
oversells
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com