English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (23 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
toss out <idiom> U مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
to let ship U ازدست دادن
to give away U ازدست دادن
loss U ازدست دادن
give-aways U ازدست دادن
give-away U ازدست دادن
give away U ازدست دادن
to chuck away U ازدست دادن
tumble U ازدست دادن تعادل
miss out on <idiom> U ازدست دادن فرصت
tumbled U ازدست دادن تعادل
tumbles U ازدست دادن تعادل
etiolation U ازدست دادن رنگ
miss the boat <idiom> U ازدست دادن فرصت
to miss the buy U فرصت را ازدست دادن
to game away one's money U درقمارپول ازدست دادن
to guzzle away one's money U پول خودرادرمیگساری ازدست دادن
to lose the t. of a discourse U رشته سخن را ازدست دادن
lose ground U فرصت خود را ازدست دادن
to lose one's reason U عقل خود را ازدست دادن
let off steam <idiom> U ازدست دادن انرژی اضافه
to lose face U نام نیک یا اعتبارخودرا ازدست دادن
lose track of <idiom> U ازدست دادن تماس باکسی یاچیزی
to barter away U بطریق معاوضه ازدست دادن باکالای دیگرمعاوضه کردن
hinting U در فن چاپ دیجیتال یا رقمی کاهش وزن یا میزان طرح حرف بطوریکه فونتهای کوچک از نظر اندازه بدون ازدست دادن جزئیات خود روی چاپگرهای dpi003 قابل چاپ باشند
to take time by the forelock U را ازدست ندادن
lapsable U ازدست رفتنی
disposable U ازدست دادنی
get the sack <idiom> U ازدست کار
forfoitable U ازدست دادنی
revendication U استردادزمین ازدست رفته
I am tired of him . U ازدست اوخسته شده ام
spent U نیروی خود را ازدست داده
effete U نیروی خود را ازدست داده
elapsation U ازدست رفتن حق به واسطه مرور زمان
i parted from U تمام ان دارایی یا مال را ازدست دادم
deflorate U تصرف شده بکارت ازدست داده
he lost his reason U عقل یا هوش خودرا ازدست داد
bound up U مجبور
She was crying over her misfortunes. U ازدست بدبختی هایش ناله وفریاد داشت
creeps U رها شدن ناخواسته تیر ازدست تیرانداز
creep U رها شدن ناخواسته تیر ازدست تیرانداز
under constraint U مجبور درفشار
constrainable U مجبور کردنی
compelling U مجبور کردن
compels U مجبور کردن
coercive U مجبور کننده
compelled U مجبور کردن
obliges U مجبور کردن
forces U مجبور کردن
obliged U مجبور کردن
force U مجبور کردن
constrain U مجبور کردن
constraining U مجبور کردن
obligations U مجبور کردن
obligation U مجبور کردن
compellable U مجبور کردنی
oblige U مجبور کردن
constrains U مجبور کردن
forcing U مجبور کردن
compel U مجبور کردن
impelled U بر ان داشتن مجبور ساختن
impels U بر ان داشتن مجبور ساختن
impelling U بر ان داشتن مجبور ساختن
impel U بر ان داشتن مجبور ساختن
walk the plank <idiom> U مجبور به استعفا شدن
induces U اغوا کردن مجبور شدن
induce U اغوا کردن مجبور شدن
induced U اغوا کردن مجبور شدن
inducing U اغوا کردن مجبور شدن
have U مجبور بودن وادار کردن
having U مجبور بودن وادار کردن
to catch out a batsman U گوی رادرهواگرفتن وبدین وسیله نوبت را ازدست چوگان زن بیرون کرد
forcing U مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces U مجبور کردن کسی به انجام کاری
force U مجبور کردن کسی به انجام کاری
get after someone <idiom> U مجبور کردن شخص درانجام کاری
eat crow <idiom> U مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
put the screws to someone <idiom> U مجبور کردن شخص دراطاعت ازشما
rat out on <idiom> U مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
The army had to retreat from the battlefield. U ارتش مجبور به عقب نشینی از میدان جنگ شد.
walk the plank <idiom> U مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
twist one's arm <idiom> U مجبور کردن شخص برای انجام کاری
turn out <idiom> U بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
nemo tenetur se impum accusare U هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
curie point U دمای بحرانی منحصر به فردبرای هر ماده که بالاتر از ان مواد فرومانیتیک خاصیت مغناطیسی دائم یاموقت خودرا ازدست میدهند
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow. U این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
forces U قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
force U قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forcing U قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
enforced U مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce U مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces U مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing U مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcement U مجبور کردن وادار کردن به اکراه
throw out <idiom> U اخراج کردن،مجبور به ترک کردن
reduce U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
work into <idiom> U آرام آرام مجبور شدن
presumption hominis U قرینه ضعیفه که به فرض وجود ان طرف مجبور به ابراز ادله معارض نیست چون این قرینه به تنهایی ولو با نبودن دلیل معارض قدرت اثباتی ندارد
consent U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
reprisals U در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
reprisal U در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
ferried U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something U کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages U عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept U نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
define U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
formation U سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shift U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televised U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expand U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televises U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conduct U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
development U گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments U گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged U با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging U با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting U حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudges U با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoes U بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo U بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing U بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
to picture U شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
organization of the ground U سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
allowances U جیره دادن فوق العاده دادن
square away U سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organisations U سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten U درشت نشان دادن اهمیت دادن
promulge U انتشار دادن بعموم اگهی دادن
allowance U جیره دادن فوق العاده دادن
advances U ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
indemnify U غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organization U سازمان دادن ارایش دادن موضع
organizations U سازمان دادن ارایش دادن موضع
drag U حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged U حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags U حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouses U وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically U اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic U اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse U وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option U بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
assigns U نسبت دادن تخصیص دادن
assigning U نسبت دادن تخصیص دادن
prefers U ترجیح دادن برتری دادن
houses U منزل دادن پناه دادن
irritate U خراش دادن سوزش دادن
housed U منزل دادن پناه دادن
organizes U سازمان دادن ارایش دادن
instructed U دستور دادن اموزش دادن
organizing U سازمان دادن ارایش دادن
instructs U دستور دادن اموزش دادن
give security for U تامین دادن ضامن دادن
develops U بسط دادن پرورش دادن
irritates U خراش دادن سوزش دادن
purging U غرامت دادن جریمه دادن
massaging U ماساژ دادن تغییر دادن
instructing U دستور دادن اموزش دادن
house U منزل دادن پناه دادن
irritated U خراش دادن سوزش دادن
lend U عاریه دادن اجاره دادن
preferring U ترجیح دادن برتری دادن
incised U چاک دادن شکاف دادن
incise U چاک دادن شکاف دادن
massages U ماساژ دادن تغییر دادن
insulted U فحش دادن دشنام دادن
massaged U ماساژ دادن تغییر دادن
insult U فحش دادن دشنام دادن
mitigated U تخفیف دادن تسکین دادن
organising U سازمان دادن ارایش دادن
massage U ماساژ دادن تغییر دادن
effectuate U انجام دادن صورت دادن
mitigate U تخفیف دادن تسکین دادن
relates U گزارش دادن شرح دادن
incises U چاک دادن شکاف دادن
individualizes U تمیز دادن تشخیص دادن
prefer U ترجیح دادن برتری دادن
pottion U بهره دادن از جهاز دادن به
individualizing U تمیز دادن تشخیص دادن
organize U سازمان دادن ارایش دادن
individualized U تمیز دادن تشخیص دادن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com