English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (42 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
limb U قطع کردن عضو اندام زبرین
limbs U قطع کردن عضو اندام زبرین
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
mutilating U بی اندام کردن
mutilates U بی اندام کردن
mutilate U بی اندام کردن
amputated U قطع اندام کردن
amputating U قطع اندام کردن
amputates U قطع اندام کردن
amputate U قطع اندام کردن
the upper lip U لب زبرین
upmost U زبرین
uppers U زبرین
upper U زبرین
to cut a figure U عرض اندام یاجلوه کردن
epilimnion U اب لایه زبرین
superior colliculus U برجستگی زبرین
false pelvis U لگن زبرین
slenderize U لاغر اندام شدن باریک کردن
ulnar U وابسته به زند زبرین
supramaxillary U وابسته به ارواره زبرین
epipelagic U زیر لایه زبرین
premaxillary U واقع در جلو ارواره زبرین
marring U ناقص کردن بی اندام کردن
marred U ناقص کردن بی اندام کردن
mar U ناقص کردن بی اندام کردن
overshot jaw U ارواره زبرین هنگامی که ازارواره زیرین جلوترامده است
overbite U پیشامدگی دندانهای زبرین نسبت به دندانهای زیرین
mayhen U اندام
organs U اندام
dismemberment U اندام
memberless U بی اندام
organ U اندام
the unruly U اندام سر کش
member U اندام
members U اندام
organic U موثردرساختمان اندام
sense organ U اندام حسی
Lilliputian U ریزه اندام
prosthesis U اندام مصنوعی
golgy tendon organ U اندام گلژی
flabellate U اندام بادبزنی
end organ U اندام انتهایی
well set up U خوش اندام
flabelliform U اندام بادبزنی
slimming U باریک اندام
body-building U پرورش اندام
largeof limb U درشت اندام
terminal organ U اندام پایانی
shapes U ریخت اندام
petite U ریزه اندام
anthropometry U اندام سنجی
phantom limb U اندام خیالی
electric organ U اندام برقزن
plasticity U اندام پذیری
plastisity U اندام پذیری
effector U اندام مجری
svelte U باریک اندام
shape U ریخت اندام
slim U باریک اندام
slimmed U باریک اندام
svelt U باریک اندام
slimmest U باریک اندام
lithe U لاغر اندام
slims U باریک اندام
swimming bell U اندام شنا
olfactory organ U اندام بویایی
organ of corty U اندام کورتی
organology U اندام شناسی
organography U اندام شناسی
body building U پرورش اندام
slimpsy U باریک اندام
limb U اندام زیرین
puny U ریزه اندام
f. of uterus U اندام رحم
handsome <adj.> U خوش اندام
extirpation U اندام برداری
extirpation U قطع اندام
hemialgia U دردنیمه اندام
sense modality U اندام حسی
limbs U اندام زیرین
overpasses U گذرگاه فوقانی گذرگاه زبرین
overpass U گذرگاه فوقانی گذرگاه زبرین
wolf hound U تازی درشت اندام
hobbies U اسب کوچک اندام
tegument U جلد پوشش اندام
slighter U باریک اندام پست
paidle U اندام شنا پرک
mutilated U اندام بریده مغلوط
lachrymals U اندام های اشک
exairesis U برش اندام زیادی
figurine U پیکره کوچک اندام
figurines U پیکره کوچک اندام
membered U دارای .....اندام یا عضو
slight U باریک اندام پست
slimsy U باریک اندام نحیف
statuettes U تندیس ریزه اندام
statuette U پیکره کوچک اندام
hobby U اسب کوچک اندام
organic U اندام دار اساسی
lachrymals U اندام های اشکی
slighted U باریک اندام پست
slighting U باریک اندام پست
slightest U باریک اندام پست
handsomeness U تناسب اندام مطبوعیت
body-building U ورزش زیبایی اندام
statuettes U پیکره کوچک اندام
midget U ریز اندام ریزه
midgets U ریز اندام ریزه
slights U باریک اندام پست
body building U ورزش زیبایی اندام
statuette U تندیس ریزه اندام
dismembered U اندام های کسی رابریدن
tortricidae U پروانه بید درشت اندام
tortricid U پروانه بید درشت اندام
launce U سگ ماهی باریک اندام خاردار
dismember U اندام های کسی رابریدن
sculpture in miniature U پیکر تراشی کوچک اندام
sylphid U زن جوان وزیبا وباریک اندام
dismembering U اندام های کسی رابریدن
tortrix U پروانه بید درشت اندام
dismembers U اندام های کسی رابریدن
slim jim U شبیه ادم لاغر اندام
malfunction U [ اندام یا ماشین و غیره ] درست کار نکردن
tiger moth U پروانه درشت اندام ودراز بال
rachis U اندام ساقهای یا محوری مهرههای پشت
Give ( get , have ) somebody the shivers . U ترس ولرز بر اندام کسی انداختن
scal away U ادم بی معنی جانور کوچک اندام یا لاغر
willet U مرغ ساحلی درشت اندام شبیه لک لک یا ماهیخوار
mammila U اندام یا چیز دیگرکه مانند پستان باشد
saury U ماهی باریک اندام ودراز منقار اقیانوس اطلس
to let somebody treat you like a doormat <idiom> U با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew U رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial U خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo U ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster U تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveys U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] U آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination U تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assigns U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody U کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
tae U پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrating U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk U بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
served U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] U درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assign U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up U پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
serves U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedaled U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
infringes U تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringing U تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringed U تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
checks U بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
cross U تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
infringe U تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
support U حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
crosser U تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
woos U افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
time U تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
married under a contract unlimited perio U زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
exploits U استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
point U اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
corrects U تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correcting U تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
exploiting U استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
exploit U استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
to wipe out U پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
to use effort U کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
correct U تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
check U بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checked U بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
woo U افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
wooed U افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
timed U تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
times U تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com