Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
to put out of court
U
شایسته مطرح کردن ندانستن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
disqualifies
U
سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifying
U
سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualify
U
سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualified
U
سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
to touch upon
U
مطرح کردن
to touch on
U
مطرح کردن
table
U
مطرح کردن
propounding
U
مطرح کردن
introduces
U
مطرح کردن
bring up
U
مطرح کردن
introducing
U
مطرح کردن
to bring up
U
مطرح کردن
to raise
U
مطرح کردن
put
U
مطرح کردن
puts
U
مطرح کردن
putting
U
مطرح کردن
introduced
U
مطرح کردن
tabling
U
مطرح کردن
propound
U
مطرح کردن
propounds
U
مطرح کردن
tables
U
مطرح کردن
tabled
U
مطرح کردن
introduce
U
مطرح کردن
lay
U
مطرح کردن
put forward
U
مطرح کردن
set forth for discussion
U
مطرح کردن
lays
U
مطرح کردن
to bring forth
U
مطرح کردن
overture
U
کشف مطرح کردن
poses
U
: مطرح کردن گذاردن
pose a question
U
سوال مطرح کردن
posing
U
: مطرح کردن گذاردن
pose
U
: مطرح کردن گذاردن
overtures
U
کشف مطرح کردن
raise a question
U
مطرح کردن سوال
to bring up
U
تقدیم یا مطرح کردن
posed
U
: مطرح کردن گذاردن
lays
U
قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
lay
U
قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
To discuss a question with someone .
U
موضوعی را با کسی مطرح کردن
obtrude
U
بدون تقاضا چیزی را مطرح کردن
obtruding
U
بدون تقاضا چیزی را مطرح کردن
obtrudes
U
بدون تقاضا چیزی را مطرح کردن
obtruded
U
بدون تقاضا چیزی را مطرح کردن
to put to the issue
U
بطور متنازع فیه مطرح کردن
to d. the need of
U
لازم ندانستن
to set no great store by
U
مهم ندانستن
to set no great store by
U
قیمتی ندانستن
rehashes
U
بحثهای قدیمی را دوباره بصورت جدیدی مطرح کردن
rehashed
U
بحثهای قدیمی را دوباره بصورت جدیدی مطرح کردن
rehash
U
بحثهای قدیمی را دوباره بصورت جدیدی مطرح کردن
disown
U
از خود ندانستن نشناختن
disowned
U
از خود ندانستن نشناختن
disowning
U
از خود ندانستن نشناختن
disowns
U
از خود ندانستن نشناختن
to throw cold water on
U
نیکو ندانستن وناچیزشمردن
wit's end
<idiom>
U
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
condition
U
شرط نمودن شایسته کردن
quotable
U
شایسته نقل قول کردن
discussing
U
مطرح کردن گفتگو کردن
discussed
U
مطرح کردن گفتگو کردن
discusses
U
مطرح کردن گفتگو کردن
moot
U
مطرح کردن دادخواهی کردن
discuss
U
مطرح کردن گفتگو کردن
hold forth
U
مطرح کردن سخنرانی کردن
Dont sidetrack the issue.
U
خودت را به کوچه علی چپ نزن ( وانمود به ندانستن )
head-hunting
<idiom>
U
جستجو کردن برای یافتن شخصی شایسته ولایق
under consideration
U
مطرح
propounded
U
مطرح
in contemplation
U
مطرح
to be on the carpet
U
مطرح بودن
to come on the tapis
U
مطرح شدن
to come up
U
مطرح شدن
kaldor criterion
U
مطرح گردید
to come upon
U
مطرح شدن
come up
U
مطرح شدن
broacher
U
مطرح کننده
considered
U
مطرح شده
under consideration
U
مطرح شده مطروحه
reoccurring
U
دوباره مطرح شدن
reoccurrence
U
دوباره مطرح شدن
The subject under discrssion .
U
موضوعی که مطرح نیست
talk out
U
مطرح مذاکره قرار دادن
The badness of the climate is immaterial.
U
بدی آب وهوا مطرح نیست
Money is no object at all .
U
پول اصلا" مطرح نیست
extrajudicial
U
خارج از موضوع مطرح شده دردادگاه
When wI'll the matter come up for discussion ?
U
موضوعی را کی برای بحث مطرح خواهند کرد ؟
practical
<adj.>
U
شایسته
suitable
<adj.>
U
شایسته
useful
<adj.>
U
شایسته
utilitarian
[useful]
<adj.>
U
شایسته
pertinent
U
شایسته
meet
U
شایسته
meritorious
U
شایسته
fittest
U
شایسته
purposive
<adj.>
U
شایسته
practicable
<adj.>
U
شایسته
functional
<adj.>
U
شایسته
fits
U
شایسته
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
U
شایسته
real
<adj.>
U
شایسته
true
<adj.>
U
شایسته
purpose-built
<adj.>
U
شایسته
correct
<adj.>
U
شایسته
fit
U
شایسته
worthy
U
شایسته
meets
U
شایسته
qualified
U
شایسته
convenient
<adj.>
U
شایسته
seemly
U
شایسته
purposeful
<adj.>
U
شایسته
exact
<adj.>
U
شایسته
accurate
[correct]
<adj.>
U
شایسته
proper
U
شایسته
competent
U
شایسته
worthiest
U
شایسته
worthier
U
شایسته
inept
U
نا شایسته
apropos
U
شایسته
qua
U
شایسته
proper
<adj.>
U
شایسته
good
U
شایسته
as it deserves
U
بطور شایسته
behoove
U
شایسته بودن
duly
<adv.>
U
بطور شایسته
worshipful
U
شایسته احترام
properly
U
بطور شایسته
worthful
U
شایسته مستحق
behove
U
شایسته بودن
aright
<adv.>
U
بطور شایسته
courtliest
U
شایسته دربار
properly
<adv.>
U
بطور شایسته
rightfully
<adv.>
U
بطور شایسته
rightly
<adv.>
U
بطور شایسته
discreditable
U
شایسته بی اعتباری
courtlier
U
شایسته دربار
suitable
U
شایسته فراخور
eligible
U
شایسته انتخاب
befitting
U
درخور شایسته
intrinsic
U
مرتب شایسته
derisible
U
شایسته ریشخند
courtly
U
شایسته دربار
devisable
U
شایسته اندیشه
fitly
U
بطور شایسته
conditioning
U
شایسته سازی
devisable
U
شایسته تامل
beseem
U
شایسته بودن
correctly
<adv.>
U
بطور شایسته
justly
<adv.>
U
بطور شایسته
by fits and starts
U
شایسته لایق
becoming
U
شایسته درخور
companionable
U
شایسته رفاقت
christianlike
U
شایسته مسیحیت
winnable
U
شایسته پیروزی
proper dress
U
جامه شایسته
meet for a man
U
شایسته است که
the ticket
U
کار شایسته
in due form
U
بطرز شایسته
meetly
U
بطور شایسته
fittest
U
لایق شایسته
meritorious
U
شایسته ترین
quoteworthy
U
شایسته ذکر
fits
U
لایق شایسته
to be proper for
U
شایسته بودن
apt
U
مناسب شایسته
ought not
U
شایسته نیست
fit
U
لایق شایسته
ogr
U
شایسته غول
pensionable
U
شایسته بازنشستگی
adequate
U
شایسته بودن
best
U
شایسته ترین پیشترین
oughtn't
U
نبایستی شایسته نیست
servile
U
شایسته نوکران چاپلوس
humance
U
انسانی شایسته بشریت
fit to work
U
شایسته یاقابل کارکردن
suitably
U
بطور مناسب یا شایسته
worthily
U
بطور شایسته و در خور
right
U
شایسته خوب ذیحق
workmanly
U
شایسته کارگر خوب
sufficient
U
شایسته صلاحیت دار
gentlemanlike
U
شایسته مرد نجیب
nameable
U
شایسته نام بردن
righting
U
شایسته خوب ذیحق
worthy to become a king
U
شایسته شاه شدن
competent
U
شایسته دارای سر رشته
it does not befit me to
U
شایسته من نیست که مرانشاید که
workmanlike
U
شایسته کارگر خوب
ineligible
U
نا شایسته برای انتخاب
qualified for work
U
شایسته یاقابل کارکردن
righted
U
شایسته خوب ذیحق
hellishness
U
خویی که شایسته دوزخ باشد
palmary
U
شایسته ستایش و تقدیر برجسته
merits
U
شایسته بودن استحقاق داشتن
gentlewomanlike
U
شایسته بانوان نجیب ومحترم
meriting
U
شایسته بودن استحقاق داشتن
merit
U
شایسته بودن استحقاق داشتن
merited
U
شایسته بودن استحقاق داشتن
give someone their due
<idiom>
U
دادن اعتبار به شخص شایسته
he is unworthy of his position
U
شایسته مقام خود نیست
affimable
U
شایسته انکه بطورقطع گفته شود
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com