Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
causalgia
U
سوزش عصبی
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
burn out
U
تمام شدن سوخت به طور غیرمنتظره خاتمه سوزش زمان خاتمه سوزش سوختن
neuritis
U
التهاب یا اماس وزخم عصبی که دردناک است وسبب ناراحتی عصبی وگاهی فلج میگردد
nervation
U
ساختمان عصبی شبکه عصبی
neuralgia
U
درد عصبی مرض عصبی
v , series
U
سری عوامل شیمیایی بی بو وبی رنگ عصبی سری عوامل شیمیایی عصبی
ignition
U
سوزش
combustion
U
سوزش
deflagration
U
سوزش
nips
U
سوزش
nipped
U
سوزش
nip
U
سوزش
irritations
U
سوزش
irritation
U
سوزش
pyrosis
U
سوزش معده
combustibility
U
قابلیت سوزش
stings
U
خلش سوزش
stinging
U
خلش سوزش
sting
U
خلش سوزش
progressive burning
U
سوزش تدریجی
burns
U
سوزش موادمنفجره
heartburn
U
سوزش معده
irritants
U
سوزش اور
irritant
U
سوزش اور
urticant
U
سوزش دار
burning rate
U
نواخت سوزش
abrasive
سوزش آور
urticaria
U
خارش سوزش
urticarial
U
خارش سوزش
abradant
U
سوزش اور
burn
U
سوزش موادمنفجره
gas burning
U
سوزش گاز
smart
U
سوزش داشتن
smarts
U
سوزش داشتن
irritative
U
سوزش اور
prickling
U
سوزش دار
caustic
U
سوزش اور
smarting
U
سوزش داشتن
smarter
U
سوزش داشتن
nippy
U
سوزش دار
smartest
U
سوزش داشتن
smarted
U
سوزش داشتن
urticate
U
سوزش دادن
dysuria
U
سوزش ادرار
[پزشکی]
pang
U
درد سوزش ناگهانی
irritating
U
رنجاننده سوزش اور
pangs
U
درد سوزش ناگهانی
abrasives
U
سوزش اور سایا
irritatingly
U
بطور سوزش اور
inoxidize
U
از سوزش باز داشتن
painful urination
U
سوزش ادرار
[پزشکی]
twinges
U
سوزش سرزنش وجدان دردشدیدوناگهانی
dysuria
U
ادرار همراه با سوزش واشکال
shoots
U
درد کردن سوزش داشتن
alkali proof
U
مقاومت محلول سوزش اور
twinge
U
سوزش سرزنش وجدان دردشدیدوناگهانی
painful urination
U
دش میزی
[سوزش ادرار]
[پزشکی]
dysuria
U
دش میزی
[سوزش ادرار]
[پزشکی]
shoot
U
درد کردن سوزش داشتن
neutral burning
U
سوزش دوطرفه حبههای باروت خرج
tingling
U
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingle
U
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingled
U
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingles
U
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
funny bone
<idiom>
U
جایی پشت آرنج که موقع ضربه سوزش وخارش میکند
neurogram
U
رد عصبی
abnerval
U
عصبی
nervelessness
U
بی عصبی
engram
U
رد عصبی
overwrought
U
عصبی
nervous
U
عصبی
on pins and needles
<idiom>
U
عصبی
keyed up
<idiom>
U
عصبی
neurotic
U
عصبی
uptight
U
عصبی
twitchy
U
عصبی
neural
U
عصبی
neural induction
U
القای عصبی
neuroplexus
U
شبکه عصبی
nerve center
U
مرکز عصبی
nerve plexus
U
شبکه عصبی
nerve path
U
گذرگاه عصبی
nerve deafness
U
کری عصبی
nerve impulse
U
تکانه عصبی
neurofibril
U
تار عصبی
nerve fibre
U
تار عصبی
nerve current
U
جریان عصبی
psychochemical agent
U
عامل عصبی
nerve ending
U
پایانه عصبی
Relax!
U
عصبی نشو!
nerve tissue
U
بافت عصبی
plexus
U
شبکه عصبی
neurocyte
U
یاخته عصبی
neuritis
U
التهاب عصبی
neural satiation
U
اشباع عصبی
neural network
U
شبکه عصبی
neural lesion
U
ضایعه عصبی
sweat bullets/blood
<idiom>
U
عصبی بودن
neural discharge
U
تخلیه عصبی
neural conduction
U
رسانش عصبی
lose temper
<idiom>
U
عصبی شدن
neural circuit
U
مدار عصبی
neural bond
U
پیوند عصبی
neural arc
U
قوس عصبی
nervelessly
U
از روی بی عصبی
psychochemical agent
U
گاز عصبی
nerve cell
U
سلول عصبی
nerves
U
رشته عصبی
shocks
U
حمله عصبی
willies
U
حمله عصبی
neural reverbration
U
ارتعاش عصبی
neuron
U
یاخته عصبی
anorexia nervosa
U
بی اشتهایی عصبی
neurons
U
یاخته عصبی
nervous system
U
دستگاه عصبی
nervous systems
U
دستگاه عصبی
nerve
U
رشته عصبی
shocked
U
حمله عصبی
interneural
U
داخل عصبی
nerve block
U
وقفه عصبی
shock
U
حمله عصبی
neuralgia
U
درد عصبی
ganglion
U
غده عصبی
nerve cell
U
یاخته عصبی
interneuron
U
داخل عصبی
anorexic
U
مبتلا به بی اشتهایی عصبی
parabiosis
U
وقفه رسانش عصبی
visceral nervous system
U
دستگاه عصبی احشایی
jittery
U
وحشت زده و عصبی
parasympathetic nervous system
U
دستگاه عصبی پاراسمپاتیک
tensing
U
عصبی وهیجان زده
neurotransmitter
U
انتقال دهنده عصبی
sympathetic nervous system
U
دستگاه عصبی سمپاتیک
reciprocal innervation
U
تحریک عصبی تقابلی
tense
U
عصبی وهیجان زده
unipolar
U
سلولهای عصبی یک قطبی
tensest
U
عصبی وهیجان زده
tensed
U
عصبی وهیجان زده
tenser
U
عصبی وهیجان زده
tenses
U
عصبی وهیجان زده
nerve agent
U
عامل شیمیایی عصبی
preganglionic
U
قبل از عقده عصبی
neuroptera
U
حشرات عصبی الجناح
neuropsychiatric
U
مرض روانی و عصبی
neuropsychiatric
U
درمان روانی عصبی
discharges
U
شلیک عصبی تخلیه
bradyarthria
U
کندگویی عصبی- ماهیچه یی
tracts
U
دسته تار عصبی
cns
U
دستگاه عصبی مرکزی
commissural fibres
U
رشتههای عصبی رابط
commissure
U
بافت عصبی رابط
vegetative nervous system
U
دستگاه عصبی نباتی
conceptual nervous system
U
دستگاه عصبی فرضی
autonomic nervous system
U
دستگاه عصبی نباتی
discharge
U
شلیک عصبی تخلیه
tract
U
دسته تار عصبی
neuropath
U
دچار اختلالات عصبی
neuromuscular coordination
U
هماهنگی عصبی- عضلانی
on edge
<idiom>
U
خیلی عصبی وخشمگین
hysteria
U
هیستری حمله عصبی
neurogenic
U
دارای ریشه عصبی
neurotic
U
دچار اختلال عصبی
neuroblast
U
یاخته رویانی عصبی
tie up in knots
<idiom>
U
کسی را عصبی ونگران کردن
nervous
U
عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
liminal
U
وابسته به مختصرترین تحریک عصبی
sympathetic nervous system
U
دستگاه عصبی خود کار
ans
U
دستگاه عصبی خود مختار
neurocirculatory asthenia
U
ضعف عصبی- گردش خونی
neurogenic
U
ایجاد کننده بافت عصبی
autonomic nervous system
U
دستگاه عصبی خود مختار
oxime
U
ماده ضد اثرعامل عصبی شیمیایی
dendrite
U
شاخههای متعدد سلولهای عصبی
preganglionic
U
وابسته به جلو عقده عصبی
commissurotomy
U
برداشتن بافت عصبی رابط
autonomic
U
منسوب به دستگاه عصبی خودکار
psychoneural parallelism
U
توازی نگری روانی- عصبی
parasympathetic
U
عمل کننده ماننددستگاه عصبی نباتی
gray matter
U
ماده خاکستری بافت عصبی مغز
psychoneurotic
U
مریض مبتلا به ناراحتی عصبی وروانی
solar plexus
U
شبکه عصبی ناحیه زیر معده
parasympathetic
U
وابسته به دستگاه عصبی نباتی پاراسمپاتی
psychoneurosis
U
ناراحتی روانی در اثر حالت عصبی
neuromuscular
U
وابسته باعصاب و عضلات عصبی و عضلانی
If you say that to her, you will be stirring up a hornet's nest.
U
اگر این حرف را به او بزنی، عصبی اش می کنی.
nerve fascicle
U
دسته ای از رشته عصبی
[ساختمان استخوان بندی ]
nerve bundle
U
دسته ای از رشته عصبی
[ساختمان استخوان بندی ]
neuron
U
رشته مغزی و ستون فقراتی یاخته عصبی
neurons
U
رشته مغزی و ستون فقراتی یاخته عصبی
aeroneurosis
U
اختلالات عصبی فضانوردان در اثر تحریک وهیجان
subliminally
U
غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
subliminal
U
غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
to work oneself up
U
به کسی
[چیزی]
خو گرفتن
[و بخاطرش احساساتی یا عصبی شدن]
to get worked up
U
به کسی
[چیزی]
خو گرفتن
[و بخاطرش احساساتی یا عصبی شدن]
limen
U
کمترین تحریک عصبی که برای ایجاداحساس لازم است
cingulum bundle
U
دسته ای از رشته عصبی در مغز
[ساختمان استخوان بندی ]
cingulum
U
دسته ای از رشته عصبی در مغز
[ساختمان استخوان بندی ]
neural net
U
مدل ریاضی بعضی پدیده هاکه رفتار عصبی دارند
inhibitor
U
کنترل کننده سوزش خرج موشک ممانعت کننده ازاشتعال
burning rate
U
سرعت سوزش مهمات یا خرج سرعت مصرف سوخت
parkinsonism
U
اختلال مزمن عصبی که با سختی عضلات بدن ولرزش مشخص میشود
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com