English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (37 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
task U زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
tasks U زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
swear in U بامراسم تحلیف بکاری گماشتن
to overrun oneself U از دویدن زیاد خود را خسته کردن
coddling U بادقت زیاد بکاری دست زدن
coddled U بادقت زیاد بکاری دست زدن
coddle U بادقت زیاد بکاری دست زدن
coddles U بادقت زیاد بکاری دست زدن
used up U تمامامصرف شده زیاد خسته
overweary U زیاده خسته کردن خسته شدن
buddy system U سیستم گماشتن هم خرج برای سربازان سیستم تقویت روحیه با گماشتن همرزم
incilnable to do something U مایل کردن بکاری
to persuade in to an act U وادار بکاری کردن
fall to U بکاری مبادرت کردن
to put ones hand to anything U بکاری مبادرت کردن
to set one's hand to a task U بکاری مبادرت کردن
to start out to do something U اقدام بکاری کردن
enterprises U مبادرت بکاری کردن
to youse to a U تحریک بکاری کردن
enterprise U مبادرت بکاری کردن
to a an under taking U باجرات بکاری مبادرت کردن
sail in U با جدیت و اطمینان بکاری مبادرت کردن
to set about U شروع کردن مبادرت کردن بکاری
employed U بکار گماشتن استخدام کردن
employs U بکار گماشتن استخدام کردن
employing U بکار گماشتن استخدام کردن
employ U بکار گماشتن استخدام کردن
wayworn U خسته و مانده در اثر سفر خسته و کوفته
surcharge U زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges U زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
overbuild U زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
fag U خسته کردن
bores U خسته کردن
strains U خسته کردن
jade U خسته کردن
strain U خسته کردن
overstrain U خسته کردن
bore U خسته کردن
to do up U خسته کردن
fags U خسته کردن
harass U خسته کردن
fatigued U خسته کردن
tires U خسته کردن
fatigues U خسته کردن
tire U خسته کردن
tiring U خسته کردن
harasses U خسته کردن
fatigue U خسته کردن
wear out U کاملا خسته کردن
to overstrain oneself U خود را خسته کردن
play out U خسته کردن ماهی
to overwork oneself U خود را خسته کردن
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
exhaust U خسته کردن ازپای در اوردن
exhausts U خسته کردن ازپای در اوردن
overwork U خسته کردن به هیجان اوردن
overworks U خسته کردن به هیجان اوردن
waste one's breath U زبان خود را خسته کردن
overworking U خسته کردن به هیجان اوردن
overworked U خسته کردن به هیجان اوردن
waste one's words U زبان خود را خسته کردن
wind U خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
to strain one's eyes U چشم خود رازیاد خسته کردن
to poreone's eyes out U چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
to overexert U خود را بیش از اندازه خسته کردن
winds U خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
wickedness U نا بکاری
To get on with a job. U بکاری پرداختن
burn off U خسته کردن رقیب باگرفتن سرعت اولیه دوچرخه
to turn to U دست بکاری گرفتن
to set one's hand to a task U دست بکاری زدن
dday U روز شروع بکاری
to start doing something U دست بکاری زدن
to offer at any thing U دست بکاری زدن
to put ones hand to anything U دست بکاری زدن
bide U بکاری ادامه دادن
to offer at any thing U بکاری مبادرت ورزیدن
dragoon U بزور شکنجه بکاری واداشتن
dragoons U بزور شکنجه بکاری واداشتن
jumping off place U شروع بکاری نقطه عزیمت
kill off U سرعت گرفتن غیرعادی درمسابقه دو استقامت برای خسته کردن حریفان
to put in U گماشتن
appointe U گماشتن
designating U گماشتن
charge U گماشتن
commissions U : گماشتن
commissioning U : گماشتن
commission U : گماشتن
install U گماشتن
designate U گماشتن
installs U گماشتن
inducting U گماشتن بر
charges U گماشتن
inducted U گماشتن بر
installing U گماشتن
to stand sentinel U گماشتن
inducts U گماشتن بر
designates U گماشتن
instate U گماشتن
induct U گماشتن بر
to set about دست بکاری زدن آماده کاری
appoint U گماشتن واداشتن
appoint U گماشتن به کار
reinstates U دوباره گماشتن
reinstated U دوباره گماشتن
appoints U گماشتن به کار
reinstating U دوباره گماشتن
reinvest U دوباره گماشتن
appoints U گماشتن واداشتن
revest U دوباره گماشتن
reinstate U دوباره گماشتن
pre appoint U از پیش گماشتن
assigned U مقرر داشتن گماشتن
to put in U گماشتن در [در چیزی جا دادن]
assigning U مقرر داشتن گماشتن
pre engage U از پیش بکار گماشتن
to plug in U گماشتن در [در چیزی جا دادن]
assign U مقرر داشتن گماشتن
assigns U مقرر داشتن گماشتن
load call U وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
to r. any one in an office U کسی رادوباره به منصبی گماشتن
lie to U بانجام کاری همت گماشتن
compression ignition U احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
convictism U اصول گماشتن گناهکاران بکارهای سخت
I didnt get much sleep. U زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequent U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequents U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend U زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
exhaust U تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
exhausts U تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
intensification U زیاد کردن
increased U زیاد کردن
heightened U زیاد کردن
overloaded U زیاد پر کردن
heightening U زیاد کردن
increases U زیاد کردن
heightens U زیاد کردن
grnish U زیاد کردن
heighten U زیاد کردن
add زیاد کردن
overloads U زیاد پر کردن
increase U زیاد کردن
overload U زیاد پر کردن
to run rup U زیاد کردن
propagated U زیاد کردن
propagate U زیاد کردن
propagating U زیاد کردن
overstock U زیاد پر کردن
propagates U زیاد کردن
overload U زیاد بار کردن
overloads U زیاد بار کردن
raise U پروراندن زیاد کردن
add U زیاد کردن برد
propagate U زیاد کردن پروردن
strains U کوشش زیاد کردن
propagated U زیاد کردن پروردن
superheat U گرم کردن زیاد
overcharging U زیاد حساب کردن
overcharge U زیاد حساب کردن
propagates U زیاد کردن پروردن
overworked U کار زیاد کردن
overwork U کار زیاد کردن
overcharges U زیاد حساب کردن
raises U پروراندن زیاد کردن
propagating U زیاد کردن پروردن
to overwork oneself U زیاد کار کردن
overloaded U زیاد بار کردن
overworking U کار زیاد کردن
overworks U کار زیاد کردن
to overstrain oneself U تقلای زیاد کردن
overcharged U زیاد حساب کردن
ransack U زیاد کاوش کردن
overpress U زیاد پافشاری کردن در
overestimate U زیاد براورد کردن
over excite U زیاد تحریک کردن
oversimplifying U زیاد ساده کردن
ransacking U زیاد کاوش کردن
over refine U زیاد موشکافی کردن
overestimates U زیاد براورد کردن
overestimating U زیاد براورد کردن
elevation of security U زیاد کردن تامین
ransacked U زیاد کاوش کردن
ransacks U زیاد کاوش کردن
to overexert U تقلای زیاد کردن
strain U کوشش زیاد کردن
oversimplification U زیاد ساده کردن
overheat U زیاد گرم کردن
overheated U زیاد گرم کردن
overrating U زیاد براورد کردن
make much of U استفاده زیاد کردن از
overfreight U زیاد بار کردن
overrates U زیاد براورد کردن
overrated U زیاد براورد کردن
expanded , capacity U زیاد کردن گنجایش
overrate U زیاد براورد کردن
adds U زیاد کردن برد
adding U زیاد کردن برد
oversimplified U زیاد ساده کردن
oversimplifies U زیاد ساده کردن
oversimplify U زیاد ساده کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com