English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (31 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
overcharge U زیاد حساب کردن
overcharged U زیاد حساب کردن
overcharges U زیاد حساب کردن
overcharging U زیاد حساب کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
check register U بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
reckon U حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons U حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckoned U حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
To cook the books. U حساب بالاآوردن (حساب سازی کردن )
surcharges U زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge U زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
overbuild U زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
cost accounts حساب های هزینه یابی حساب هزینه ای حساب مخارج
cost plus contracts U به حساب خرید سفارش دهنده وجز فروش سازنده به حساب می اورند
capitalized expense U هزینهای که علاوه بر به حساب امدن در حساب سود وزیان
clearance U تسویه حساب واریز حساب فاصله ازاد لقی
overdrawn account U حساب اضافه برداشت شده حساب با مانده منفی
equity accounts حساب قسمت ذیحساب حساب های اموال یکان
To bring someone to account. کسی را پای حساب کشیدن [حساب پس گرفتن]
privilege U دستورات کامپیوتری که فقط توسط یک حساب امتیاز دار قابل دستیابی هستند , مثل حذف حساب و دیگر تنظیم کابر جدید یا بررسی کلمه رمز
reckoning U تصفیه حساب صورت حساب
reckonings U تصفیه حساب صورت حساب
To pay off someone. To settle old scores with someone. U با کسی تسویه حساب کردن ( انتقام جویی کردن )
charge and discharge statements U حساب قیومیت صورت و نحوه ارزیابی و عملیات مالی ارث حساب ارث
load call U وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
count U حساب کردن
counts U حساب کردن
counting U حساب کردن
miscalculates U بد حساب کردن
miscalculated U بد حساب کردن
miscalculating U بد حساب کردن
to figure up U حساب کردن
counted U حساب کردن
miscalculate U بد حساب کردن
calculate U حساب کردن
to cast up U حساب کردن
figure U حساب کردن
sums U حساب کردن
computes U حساب کردن
numerate U حساب کردن
sum U حساب کردن
cyphers U حساب کردن
undercharge U کم حساب کردن
misreckon U بد حساب کردن
to count up U حساب کردن
figures U حساب کردن
calculates U حساب کردن
minculculate U بد حساب کردن
compute U حساب کردن
calculated U حساب کردن
account U حساب کردن
figuring U حساب کردن
ciphers U حساب کردن
cipher U حساب کردن
computed U حساب کردن
miscast U غلط حساب کردن
miscast U حساب غلط کردن
settles U تصفیه حساب کردن
miscalculating U اشتباه حساب کردن
settle U تصفیه حساب کردن
miscalculates U اشتباه حساب کردن
check out U تصفیه حساب کردن
recalculate U دوباره حساب کردن
tallied U باچوبخط حساب کردن
tallied U با چوب خط حساب کردن
tallies U باچوبخط حساب کردن
tallies U با چوب خط حساب کردن
tally U باچوبخط حساب کردن
tally U با چوب خط حساب کردن
tallying U با چوب خط حساب کردن
to put any one down for a fool U کسیرااحمق حساب کردن
miscalculate U اشتباه حساب کردن
tallying U باچوبخط حساب کردن
miscalculated U اشتباه حساب کردن
compression ignition U احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
put two and two together <idiom> U حساب کتاب کردن ،دو دوتا کردن
ponies U ریز تسویه حساب کردن
tallying U تطبیق کردن حساب نگهداشتن
pony U ریز تسویه حساب کردن
to pay up U حساب پس از افت را تصفیه کردن
scores U حساب کردن بحساب اوردن
tallies U تطبیق کردن حساب نگهداشتن
compute U حساب کردن تخمین زدن
misreckon U بد شمردن حساب غلط کردن
poney U ریز تسویه حساب کردن
tally U تطبیق کردن حساب نگهداشتن
score U حساب کردن بحساب اوردن
tallied U تطبیق کردن حساب نگهداشتن
computed U حساب کردن تخمین زدن
computes U حساب کردن تخمین زدن
scored U حساب کردن بحساب اوردن
To gauge the situation and act accordingly. U حساب کار خود را کردن
I didnt get much sleep. U زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
to cross-check the result with a calculator U حل را مجددا با ماشین حساب بررسی کردن
to call to account U بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
i reckon U روی دوستی کسی حساب کردن
frequenting U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequents U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
zone U محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
bank on <idiom> U اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
zones U محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
overspend U زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
score U نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
To sell at coast price . U مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
scores U نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
count one's chickens before they're hatched <idiom> U روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
scored U نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
rack up U بازی کردن- حساب کردن
miscount U بد حساب کردن بد تعبیر کردن
grnish U زیاد کردن
propagate U زیاد کردن
overloaded U زیاد پر کردن
heighten U زیاد کردن
to run rup U زیاد کردن
intensification U زیاد کردن
overloads U زیاد پر کردن
heightened U زیاد کردن
add زیاد کردن
increase U زیاد کردن
propagated U زیاد کردن
propagates U زیاد کردن
increases U زیاد کردن
heightening U زیاد کردن
heightens U زیاد کردن
overload U زیاد پر کردن
increased U زیاد کردن
overstock U زیاد پر کردن
propagating U زیاد کردن
account U حساب صورت حساب
overestimate U زیاد براورد کردن
strains U کوشش زیاد کردن
oversimplifying U زیاد ساده کردن
oversimplification U زیاد ساده کردن
oversimplified U زیاد ساده کردن
overworked U کار زیاد کردن
oversimplifies U زیاد ساده کردن
oversimplify U زیاد ساده کردن
overwork U کار زیاد کردن
strain U کوشش زیاد کردن
ransacking U زیاد کاوش کردن
make much of U استفاده زیاد کردن از
overworks U کار زیاد کردن
overestimated U زیاد براورد کردن
overestimates U زیاد براورد کردن
overestimating U زیاد براورد کردن
ransacks U زیاد کاوش کردن
over excite U زیاد تحریک کردن
raises U پروراندن زیاد کردن
overworking U کار زیاد کردن
over refine U زیاد موشکافی کردن
propagating U زیاد کردن پروردن
overfreight U زیاد بار کردن
superheat U گرم کردن زیاد
expanded , capacity U زیاد کردن گنجایش
adds U زیاد کردن برد
overpress U زیاد پافشاری کردن در
overrate U زیاد براورد کردن
overrated U زیاد براورد کردن
overrates U زیاد براورد کردن
overrating U زیاد براورد کردن
elevation of security U زیاد کردن تامین
overload U زیاد بار کردن
to overwork oneself U زیاد کار کردن
to overstrain oneself U تقلای زیاد کردن
overloaded U زیاد بار کردن
adding U زیاد کردن برد
overloads U زیاد بار کردن
raise U پروراندن زیاد کردن
ransacked U زیاد کاوش کردن
overheats U زیاد گرم کردن
ransack U زیاد کاوش کردن
to overexert U تقلای زیاد کردن
propagates U زیاد کردن پروردن
add U زیاد کردن برد
propagated U زیاد کردن پروردن
propagate U زیاد کردن پروردن
overheat U زیاد گرم کردن
overheated U زیاد گرم کردن
overpress U زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
ingurgitate U فرا گرفتن زیاد پر کردن
call of more U حق تقاضای زیاد کردن مبیع
gaps U اختلاف زیاد شکافدار کردن
gap U اختلاف زیاد شکافدار کردن
To live a long life . U عمر طولانی (زیاد ) کردن
to lavisheffort U زیاد تلاش یا کوشش کردن
to rummage out U با جستجوی زیاد پیدا کردن
extort U اخاذی کردن زیاد ستاندن
give or take <idiom> U از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
to bolt U با سرعت زیاد حرکت کردن
extorts U اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorting U اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorted U اخاذی کردن زیاد ستاندن
digital computer U ماشین حساب عددی ماشین حساب دیجیتالی
no year oppropriation U حساب تامین اعتبار باز حساب باز
he calcn lates with a U اوبادقت حساب میکند اودرست حساب میکند
haunts U زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
slashes U تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
overset U زینت دادن زیاد بار کردن
haunt U زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
slash U تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
slashed U تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
task U زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com