Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (32 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
inlay
U
خاتم کاری کردن
inlaying
U
خاتم کاری کردن
inlays
U
خاتم کاری کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
stringing
U
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
marquetery
U
خاتم کاری
inlays
U
طلاکوبی خاتم کاری
inlaid with mosaic
U
خاتم کاری شده
inlaying
U
طلاکوبی خاتم کاری
inlay
U
طلاکوبی خاتم کاری
buhlwork
U
خاتم کاری با صدف یا فلز
buhl
U
خاتم کاری باصدف یا فلز
seal ring
U
خاتم
cachet
U
خاتم
signet
U
خاتم
seal of the prophets
U
خاتم الانبیاء
seal ring
U
انگشتر خاتم
inlayer
U
خاتم کار
signet ring
U
انگشتر خاتم دار
signet rings
U
انگشتر خاتم دار
signet
U
انگشتری خاتم دار
calk
U
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
primming
U
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
U
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
torched
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
U
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torches
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade
U
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
bumbled
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash
U
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
To do something slapdash.
U
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumble
U
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
pence for any thing
U
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforesting
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
U
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
stucco
U
گچ کاری کردن
reconditioned
U
نو کاری کردن
habitual way of doing anything
U
کردن کاری
reconditions
U
نو کاری کردن
recondition
U
نو کاری کردن
engraved
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engrave
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
mess
U
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
garden
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraves
U
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primed
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforce
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
gardens
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardened
U
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforces
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
primes
U
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
messes
U
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
spackle
U
بتونه کاری کردن
plasters
U
گچ کاری کردن اندود
plaster
U
گچ کاری کردن اندود
the proper time to do a thing
U
برای کردن کاری
flourished
U
زینت کاری کردن
to intervene in an affair
U
در کاری مداخله کردن
enamel
U
مینا کاری کردن
flourish
U
زینت کاری کردن
to start out to do something
U
قصد کاری را کردن
purfle
U
منبت کاری کردن
flourishes
U
زینت کاری کردن
refashion
U
دست کاری کردن
mind to do a thing
U
متمایل کردن به کاری
to touch up
U
دست کاری کردن
contract
U
مقاطعه کاری کردن
keen set for doing anything
U
مشتاق کردن کاری
shyster
U
دغل کاری کردن
keen set for doing anything
U
ارزومند کردن کاری
To perform a feat.
U
شیرین کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
U
از قصد کاری را کردن
go near to do something
U
تقریبا کاری را کردن
rodeo
U
سوار کاری کردن
stick with
<idiom>
U
دنبال کردن کاری
calker
U
بتونه کاری کردن
carve
U
کنده کاری کردن
carved
U
کنده کاری کردن
carves
U
کنده کاری کردن
splay
U
منبت کاری کردن
carvings
U
کنده کاری کردن
blackjack
U
مجبوربانجام کاری کردن
splayed
U
منبت کاری کردن
splaying
U
منبت کاری کردن
adventurism
U
اقدام به کاری کردن
hammers
U
چکش کاری کردن
hammered
U
چکش کاری کردن
rodeos
U
سوار کاری کردن
manipulation
U
دست کاری کردن
hammer
U
چکش کاری کردن
to brush over
U
دست کاری کردن
splays
U
منبت کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
U
محکم کاری کردن
stunt
U
شیرین کاری کردن
stunting
U
شیرین کاری کردن
lubrication
U
روغن کاری کردن
granulate
U
چکش کاری کردن
stunts
U
شیرین کاری کردن
job
U
ایوب مقاطعه کاری کردن
jobs
U
ایوب مقاطعه کاری کردن
to run the show
U
در کاری اختیار داری کردن
on your own
U
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
serviced
U
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
service
U
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
boss
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossing
U
برجسته کاری ریاست کردن بر
to omit doing a thing
U
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
prone to do something
آماده برای کردن کاری
to stop
[doing something]
U
توقف کردن
[از انجام کاری]
To come to blows with someone .
U
با کسی کتک کاری کردن
end up
<idiom>
U
پایان ،بلاخره کاری کردن
to incite somebody to something
U
کسی را به کاری تحریک کردن
to egg
[on]
U
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
back to the drawing board
<idiom>
U
کاری را از اول شروع کردن
give someone a hand
<idiom>
U
با کاری به کسی کمک کردن
lift a finger (hand)
<idiom>
U
کاری بکن ،کمک کردن
lime
U
با اهک کاری سفید کردن
limes
U
با اهک کاری سفید کردن
to take trouble to do anything
U
زحمت کردن کاری را بخوددادن
p in power to do something
U
عدم نیروبرای کردن کاری
walk out
U
کاری راناگهان ترک کردن
to persuade somebody of something
U
کسی را متقاعد به کاری کردن
To do something in a pique .
U
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
systematization
U
اسلوبی کردن همست کاری
the right way to do a thing
U
صحیح برای کردن کاری
to keep regular hours
U
هر کاری را درساعت معین کردن
to have a finger in every pie
U
درهمه کاری دخالت کردن
step in
U
مداخله بیجا در کاری کردن
glid
U
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
to empower somebody to do something
U
کسی را برای کاری مخیر کردن
to goad somebody into something
U
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
get after someone
<idiom>
U
مجبور کردن شخص درانجام کاری
to goad somebody doing something
U
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
It wI'll boomerang.
U
کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
afterthought
U
چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
To settle the issue one way or the other.
U
تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
overselling
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversells
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversold
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversell
U
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to seek a position
U
جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
to get cracking
U
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
to engage in something
[in doing]
something
U
خود را به چیزی
[کاری]
مشغول کردن
to tie into something
[ American E]
U
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
forcing
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
force
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
specialises
U
ویژه کاری کردن متخصص شدن
see to (something)
<idiom>
U
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to invite somebody to do something
U
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
fillets
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleting
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to pair off
U
جفت کردن
[برای کاری یا در جشنی]
filleted
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillet
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
specialising
U
ویژه کاری کردن متخصص شدن
to work by candle light
U
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
forces
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
trick someone into doing somethings
U
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
specializing
U
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializes
U
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialize
U
ویژه کاری کردن متخصص شدن
filet
U
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
slush down
U
روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
to enjoin somebody from doing something
[American E]
U
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
to try hard to do something
U
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to beat about the bush
سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
twist one's arm
<idiom>
U
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to make an effort to do something
U
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to grudge to do a thing
U
بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
rat out on
<idiom>
U
مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
cover one's tracks
<idiom>
U
پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
to prove oneself
U
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
To sell at coast price .
U
مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
talk into
<idiom>
U
موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
afterthoughts
U
فکر کاهل چاره اندیشی برای کاری پس از کردن ان
go in for
<idiom>
U
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to pause
U
[برای مدت کوتاهی]
در انجام کاری توقف کردن
egg (someone) on
<idiom>
U
خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
handing
U
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand
U
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
To do something prefunctorily.
U
برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
misprision
U
گناه فرو گذاری از فاش کردن تبه کاری دیگران
prophet's green
U
رنگ سبز نبی
[این رنگ از ترکیب رنگ نیل یا همان رنگ آبی با رنگینه های زرد بدست آمده از گیاهان بوجود می آید و آنرا به رنگ اولین پرچم اسلام و یا گنبد حضرت خاتم الانبیا نسبت می دهند.]
drilling pattern
U
نمونه مته کاری الگوی مته کاری
redliner
U
خصوصیتی در گروه کاری یا نرم افزای کلمه پرداز که امکان رنگی کردن نوشتار متن در جاهای مختلف میدهد
pussyfoot
U
دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
modes
U
روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
mode
U
روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
to pair off
U
دو نفر دو نفر کردن
[برای کاری یا در جشنی]
oil
U
روغن کاری کردن روغن ساختن
oiling
U
روغن کاری کردن روغن ساختن
oils
U
روغن کاری کردن روغن ساختن
mosaics
U
موزاییک کاری معرق معرق کاری
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com