Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 186 (8 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
neuroptera
U
حشرات عصبی الجناح
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
neuritis
U
التهاب یا اماس وزخم عصبی که دردناک است وسبب ناراحتی عصبی وگاهی فلج میگردد
nervation
U
ساختمان عصبی شبکه عصبی
neuralgia
U
درد عصبی مرض عصبی
insecta
U
حشرات
entomotomy
U
تشریح حشرات
insect vectors
U
حشرات بیماری زا
dipteron
U
حشرات دوبال
moths
U
حشرات موذی
insectifuge
U
دفع حشرات
moth
U
حشرات موذی
exterminator
U
دافع حشرات
disinfestation
U
دفع حشرات
stinger
U
نیش حشرات
exterminators
U
دافع حشرات
insect vectors
U
حشرات ناقل بیماری
homopteran
U
حشرات نیم بال
holometabolism
U
دگردیسی کامل حشرات
gressorial
U
وابسته به حشرات دونده
flyblow
U
نوزاد حشرات ومگس
elytrum
U
قاب یا بال حشرات
elytron
U
قاب یا بال حشرات
disinfestant
U
ماده کشنده حشرات
chrysalises
U
شفیره حشرات جوانه
chrysalis
U
شفیره حشرات جوانه
flyblown
U
الوده بتخم حشرات
insectile
U
در معرض هجوم حشرات
verminous
U
پر از حشرات یا جانوران موذی
nabidae
U
خانواده کک و ساس و حشرات
nabid
U
خانواده کک و ساس و حشرات
disinfest
U
حشرات موذی را دفع نمودن
biocid
U
قاطع حیات کشنده حشرات
lygus bug
U
انواع حشرات کوچک مکنده
vermin
U
جانور افت حشرات موذی
haustellum
U
الت مکنده حشرات یاسخت پوستان
smudged
U
ایجاد دود برای دفع حشرات
dactylus
U
بند یا مفصل بزرگ پای حشرات
leafhopper
U
انواع حشرات ازراسته نیم بالان
flies blow meat
U
حشرات روی گوشت تخم میگذارند
smudging
U
ایجاد دود برای دفع حشرات
smudges
U
ایجاد دود برای دفع حشرات
smudge
U
ایجاد دود برای دفع حشرات
verminate
U
تولید حشرات یا جانوران موذی کردن
v , series
U
سری عوامل شیمیایی بی بو وبی رنگ عصبی سری عوامل شیمیایی عصبی
paedogenesis
U
تولید مثل بوسیله نوزاد حشرات یا شفیره
acetabulum
U
محل اتصال پای حشرات ببدن لولهء
forewing
U
هریک از دوبال جلو حشرات چهار بال
imshi
U
فروارده نفتی که برای راندن مگس و حشرات دیگربکارمیبرند
on pins and needles
<idiom>
U
عصبی
overwrought
U
عصبی
keyed up
<idiom>
U
عصبی
uptight
U
عصبی
twitchy
U
عصبی
nervelessness
U
بی عصبی
neurotic
U
عصبی
neurogram
U
رد عصبی
engram
U
رد عصبی
neural
U
عصبی
nervous
U
عصبی
abnerval
U
عصبی
neurofibril
U
تار عصبی
nerve fibre
U
تار عصبی
nerve impulse
U
تکانه عصبی
shocks
U
حمله عصبی
nerve ending
U
پایانه عصبی
nerve deafness
U
کری عصبی
shocked
U
حمله عصبی
nerve block
U
وقفه عصبی
nerve current
U
جریان عصبی
nerve cell
U
یاخته عصبی
nerve center
U
مرکز عصبی
plexus
U
شبکه عصبی
neural bond
U
پیوند عصبی
neuritis
U
التهاب عصبی
shock
U
حمله عصبی
neural satiation
U
اشباع عصبی
neural reverbration
U
ارتعاش عصبی
neural network
U
شبکه عصبی
neuroplexus
U
شبکه عصبی
neural induction
U
القای عصبی
neural discharge
U
تخلیه عصبی
neural conduction
U
رسانش عصبی
neural circuit
U
مدار عصبی
neural arc
U
قوس عصبی
nervelessly
U
از روی بی عصبی
nerve tissue
U
بافت عصبی
nerve plexus
U
شبکه عصبی
nerve path
U
گذرگاه عصبی
neurocyte
U
یاخته عصبی
lose temper
<idiom>
U
عصبی شدن
nervous systems
U
دستگاه عصبی
willies
U
حمله عصبی
ganglion
U
غده عصبی
nerve
U
رشته عصبی
nerves
U
رشته عصبی
anorexia nervosa
U
بی اشتهایی عصبی
Relax!
U
عصبی نشو!
neural lesion
U
ضایعه عصبی
sweat bullets/blood
<idiom>
U
عصبی بودن
causalgia
U
سوزش عصبی
nerve cell
U
سلول عصبی
nervous system
U
دستگاه عصبی
psychochemical agent
U
عامل عصبی
interneuron
U
داخل عصبی
interneural
U
داخل عصبی
neuralgia
U
درد عصبی
neuron
U
یاخته عصبی
psychochemical agent
U
گاز عصبی
neurons
U
یاخته عصبی
neuropsychiatric
U
مرض روانی و عصبی
neuromuscular coordination
U
هماهنگی عصبی- عضلانی
tracts
U
دسته تار عصبی
parasympathetic nervous system
U
دستگاه عصبی پاراسمپاتیک
neuropsychiatric
U
درمان روانی عصبی
neuropath
U
دچار اختلالات عصبی
neurotic
U
دچار اختلال عصبی
neurotransmitter
U
انتقال دهنده عصبی
on edge
<idiom>
U
خیلی عصبی وخشمگین
tract
U
دسته تار عصبی
reciprocal innervation
U
تحریک عصبی تقابلی
discharges
U
شلیک عصبی تخلیه
sympathetic nervous system
U
دستگاه عصبی سمپاتیک
unipolar
U
سلولهای عصبی یک قطبی
discharge
U
شلیک عصبی تخلیه
vegetative nervous system
U
دستگاه عصبی نباتی
parabiosis
U
وقفه رسانش عصبی
visceral nervous system
U
دستگاه عصبی احشایی
anorexic
U
مبتلا به بی اشتهایی عصبی
preganglionic
U
قبل از عقده عصبی
jittery
U
وحشت زده و عصبی
commissure
U
بافت عصبی رابط
conceptual nervous system
U
دستگاه عصبی فرضی
tensing
U
عصبی وهیجان زده
tenses
U
عصبی وهیجان زده
tensed
U
عصبی وهیجان زده
tense
U
عصبی وهیجان زده
hysteria
U
هیستری حمله عصبی
commissural fibres
U
رشتههای عصبی رابط
cns
U
دستگاه عصبی مرکزی
bradyarthria
U
کندگویی عصبی- ماهیچه یی
autonomic nervous system
U
دستگاه عصبی نباتی
nerve agent
U
عامل شیمیایی عصبی
tensest
U
عصبی وهیجان زده
neurogenic
U
دارای ریشه عصبی
tenser
U
عصبی وهیجان زده
neuroblast
U
یاخته رویانی عصبی
haustellate
U
دارای الت مکنده مربوط به حشرات مکنده مساعد برای مکیدن
autonomic
U
منسوب به دستگاه عصبی خودکار
sympathetic nervous system
U
دستگاه عصبی خود کار
oxime
U
ماده ضد اثرعامل عصبی شیمیایی
tie up in knots
<idiom>
U
کسی را عصبی ونگران کردن
dendrite
U
شاخههای متعدد سلولهای عصبی
autonomic nervous system
U
دستگاه عصبی خود مختار
commissurotomy
U
برداشتن بافت عصبی رابط
ans
U
دستگاه عصبی خود مختار
neurogenic
U
ایجاد کننده بافت عصبی
neurocirculatory asthenia
U
ضعف عصبی- گردش خونی
nervous
U
عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
liminal
U
وابسته به مختصرترین تحریک عصبی
preganglionic
U
وابسته به جلو عقده عصبی
psychoneural parallelism
U
توازی نگری روانی- عصبی
parasympathetic
U
عمل کننده ماننددستگاه عصبی نباتی
parasympathetic
U
وابسته به دستگاه عصبی نباتی پاراسمپاتی
solar plexus
U
شبکه عصبی ناحیه زیر معده
psychoneurotic
U
مریض مبتلا به ناراحتی عصبی وروانی
neuromuscular
U
وابسته باعصاب و عضلات عصبی و عضلانی
gray matter
U
ماده خاکستری بافت عصبی مغز
psychoneurosis
U
ناراحتی روانی در اثر حالت عصبی
nerve fascicle
U
دسته ای از رشته عصبی
[ساختمان استخوان بندی ]
nerve bundle
U
دسته ای از رشته عصبی
[ساختمان استخوان بندی ]
neurons
U
رشته مغزی و ستون فقراتی یاخته عصبی
If you say that to her, you will be stirring up a hornet's nest.
U
اگر این حرف را به او بزنی، عصبی اش می کنی.
aeroneurosis
U
اختلالات عصبی فضانوردان در اثر تحریک وهیجان
neuron
U
رشته مغزی و ستون فقراتی یاخته عصبی
to work oneself up
U
به کسی
[چیزی]
خو گرفتن
[و بخاطرش احساساتی یا عصبی شدن]
subliminal
U
غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
cingulum bundle
U
دسته ای از رشته عصبی در مغز
[ساختمان استخوان بندی ]
limen
U
کمترین تحریک عصبی که برای ایجاداحساس لازم است
cingulum
U
دسته ای از رشته عصبی در مغز
[ساختمان استخوان بندی ]
to get worked up
U
به کسی
[چیزی]
خو گرفتن
[و بخاطرش احساساتی یا عصبی شدن]
subliminally
U
غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
neural net
U
مدل ریاضی بعضی پدیده هاکه رفتار عصبی دارند
cassion discase
U
تغییرات عصبی ناشی ازکاهش فشار محیط در ارتفاع بالاتر از یک یا دو اتمسفر
parkinsonism
U
اختلال مزمن عصبی که با سختی عضلات بدن ولرزش مشخص میشود
cybernetics
U
مطالعه ومقایسه بین دستگاه عصبی خودکارکه مرکب ازمغز واعصاب میباشدبادستگاه الکتریکی ومکانیکی فرمانشناسی
antineuritic
U
برضد اماس عصب مخاف اماس عصبی
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com