English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
there is no limit to it U حدی بران متصور نیست
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
unsuspected U غیر متصور
visualises U در پیش چشم نمودار کردن متصور ساختن
visualizing U در پیش چشم نمودار کردن متصور ساختن
visualized U در پیش چشم نمودار کردن متصور ساختن
visualize U در پیش چشم نمودار کردن متصور ساختن
visualised U در پیش چشم نمودار کردن متصور ساختن
visualising U در پیش چشم نمودار کردن متصور ساختن
visualizes U در پیش چشم نمودار کردن متصور ساختن
bendon U بران
trenchant U بران
added to that U اضافه بران
All is not gold that glitters. <proverb> U هر آنچه میدرخشد طلا نیست(هر گردى گردو نیست).
go U روی دادن بران بودن
persuading U بران داشتن ترغیب کردن
persuade U بران داشتن ترغیب کردن
goes U روی دادن بران بودن
persuades U بران داشتن ترغیب کردن
leads U سوق دادن بران داشتن
lead U سوق دادن بران داشتن
winchester disk U دیسک سخت کوچک در یک واحد بسته که وقتی پر است یا لازم نیست , قابل جدا شدن از کامپیوتر نیست
the price was not reasonable U بهای گزافی بران گذاشته بودند
the principality of wales U استان WALES که اسما بران حکومت دارد
the principality U استان WALES که اسما بران حکومت دارد
labarum U پرچم قستنطین که نشان نصارا بران بود
spin wall U دیوار درون بنا که بران بارگذاری میشود
potter wheel U صفحه افقی گردنده که کوزه گر گل بران قالب میکند
inestimably U پیش ازانکه بتوان تقدیر کردیا بران بهاگذارد
plane table U سه پایه نقشه برداری که الیداد بران سوار میشود
step frame U استفاده از رشته ویدیویی به صورت یک فریم در هر لحظه برای زمانی که کامپیوتر قوی نیست یا آن قدر سریع نیست که تصاویر بلادرنگ را نشان دهد
gibus U کلاه نرمی که دراپرابرسرمیگذارندبرای اینکه هرچه بران مشت بزنند
gong U زنگی که عبارت است ازکاسه و چکشی که اهسته بران میزنند
gongs U زنگی که عبارت است ازکاسه و چکشی که اهسته بران میزنند
structuring U نقشه نصب کابلها در شرکت یا ساختمان بران شبکه ها کامپیوتری و تلفن
structures U نقشه نصب کابلها در شرکت یا ساختمان بران شبکه ها کامپیوتری و تلفن
structure U نقشه نصب کابلها در شرکت یا ساختمان بران شبکه ها کامپیوتری و تلفن
to take the p of any one U بدانگونه مشت بران کسی زدن که سخت دردگین شودیافالج گرد د
transparent U برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
transparently U برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
leaving files open U به معنای اینکه فایل بسته نیست یا حاوی نشانه پایان فایل نیست .
his parentage isunknown U اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
it is past all hope U جای هیچ امیدواری نیست هیچ امیدی نیست
sudarium U دستمال دور سر مسیح دستمالی که نقش صورت مسیح بران باشد
it is inexpedient to reply U پاسخ دادن مصلحت نیست پاسخ دادن مقتضی نیست
It's not new. نو نیست.
auxiliary U نیست
auxiliaries U نیست
secondary U نیست
Plug and Play U یچ نیست
temporary storage U می نیست
he takes no notice of it U نیست
aint U نیست
isn't U نیست
it is well enough U بد نیست
he is not of our number U از ما نیست
storage U می نیست
if you please U اگرزحمت نیست
that is not it U این نیست
that is wrong U درست نیست
there is no hurry U عجلهای نیست
There is nothing wrong with you . You are all right . U هیچیت نیست
ought not U شایسته نیست
no matter U چیزی نیست
no object U چیزی نیست
he has nothing in him U کسی نیست
He is not man enough to do it . He is not the man for it . He hasnt got the guts to do it . U مردش نیست
it needs not U لازم نیست
he is none of my friends U او از دوستان من نیست
he is a bad husband U صرفه جو نیست
he is not in it U داخل نیست
no wonder <idiom> U تعجبی نیست
no sweat <idiom> U مشکلی نیست
sacred cow <idiom> U چارهای نیست
He goes on and on . He is most persistent . U ول کن معامله نیست
inextinct U نیست نشده
It is all right . It is o. k. U طوری نیست
Such is not the case . That is not so. U اینطور نیست
he knows a thing or two U بی تجربه نیست
It is not advisable . It is inexpedient. U صلاح نیست
no trouble U زحمتی نیست
he is out of huomor U سر دماغ نیست
i do not have it in me U از من ساخته نیست
he is rather i. than sick U ناخوش نیست
he is not willing to go U نیست برود
It cant be helped. U چاره ای نیست
nihilism U نیست انگاری
you are written U حق با شما نیست
to make no mention of U ذکری از ان نیست
the ice is treach erous U یخ محکم نیست
there is no hurry U شتابی نیست
dont mention it U چیزی نیست
cold is merely privative U گرما نیست
close the door please U اگرزحمت نیست
thereis no end to it U انراپایانی نیست
he is out of his senses U بهوش نیست
he is out of huomor U سر خلق نیست
that depends U معلوم نیست
I dont remember ( recall ) . U یادم نیست
my health is tolerable U حالم بد نیست
it's only me U کسی نیست
It's not new. جدید نیست.
it is nothing out of the way U غریب نیست
it lies beyond his competence U در صلاحیت او نیست
it is not half bad U هیچ بد نیست
it has escaped my remembrance U یاد نیست
Nevermind! U مهم نیست !
it is unsuitable U مناسب نیست
needn't U لازم نیست
it is immaterial U چیزی نیست
static U که پویا نیست
it is unnecessary U لازم نیست
niet le fait U کار او نیست
no hurry U عجلهای نیست
it is not in good workingorder U دایر نیست
There is no hot water U آب گرم نیست.
There's more to come. <idiom> U این همش نیست.
there is no question but that. U شکی نیست که) .00000
he is unequal to the task U مرد اینکار نیست
thereis no end to it U انتهای برای ان نیست
to put out of the way U سربه نیست کردن
it tells its own tale U نیازمند به توضیح نیست
it is not very hard U چندان سخت نیست
means are not a U وسایل فراهم نیست
It might be a good idea for you to come . U بد نیست شما هم بیایید
It cant be all that bad. U نه بابا اینقدر هم بد نیست
he is unable to speak U قادربسخن گفتن نیست
used U آنچه جدید نیست
wronging U پیام صحیح نیست
wrongs U پیام صحیح نیست
it is not subject to review U دران روا نیست
He is nobody. He is a nonentity. U داخل آدم نیست
It is not fair that . . . U آخر انصاف نیست که …
an illegible writing U خطی که خوانا نیست
you need not fear U لازم نیست بترسید
it is not a to go tncre U رفتن انجامصلحت نیست
that in nothing to me U پیش من چیزی نیست
that is no bed of roses U اش دهن سوزی نیست
this is not fair U این انصاف نیست
It is not economical. U مقرون به صرفه نیست.
that is not fair U این انصاف نیست
he is indisposed to go U مایل نیست برود
he is indisposed to go U اماده رفتن نیست
that is no great work U کار بزرگی نیست
he is nod U اهل انظباط نیست
There are plenty of other fish in the sea. <idiom> <proverb> U آدم قحطی نیست.
he is not of that stamp U ازان جنس نیست
that is not my a U این کارمن نیست
that is not the case U مطلب چنین نیست
clara U هدف موجود نیست
it is unsatisfactory U رضایت بخش نیست
wrong U پیام صحیح نیست
there is no mistaking U جای اشتباه نیست
oughtn't U نبایستی شایسته نیست
That's not so! U داستان اینطوری نیست!
the house is occupied U خانه خالی نیست
that is taken for granted U محتاج بدلیل نیست
that is not the word for it U لغتش این نیست
that is not the question U موضوع این نیست
he is not willing to go U مایل برفتن نیست
it is not a picnic U کار اسانی نیست
it does not befit his state U در خور شان او نیست
it goes without saying U محتاج بذکر نیست
It is nothing to speak of . U چیز قابلی نیست
To her , abI'llon tomans is a mere trifle . U قابل نوشیدن نیست
if you dont object U اگر مانعی نیست
She couldnt care less . she is totally unconcerned . U عین خیالش نیست
She takes no thought for tomorrow . U بفکر فردایش نیست
It is not possible ( feasible , practicable) . U اینکار عملی نیست
it is beyond retrieve U جبران پذیر نیست
This isn't clean. این تمیز نیست.
This isn't fresh. این تازه نیست.
it does not befit me to U شایسته من نیست که مرانشاید که
isn't he there U ایا او اینجا نیست
is it not U ایا چنین نیست
This isn't mine. این مال من نیست.
you're telling me <idiom> U احتیاج نیست به من بگی
The scales are not even . U ترازو میزان نیست
He is a quitter . U مرد میدان نیست
It is not known yet . It is not settled yet . U هنوز معلوم نیست
no one is here U هیچکس اینجا نیست
The subject under discrssion . U موضوعی که مطرح نیست
it does not s. the condition U واجدان شرایط نیست
it goes without saying U نیازمند بگفتن نیست
needle point to say U لازم نیست بشمابگویم که
needle point to say U احتیاج بگفتن نیست
He couldnt care less. He doesnt give (care)a damn. U عین خیالش نیست
He is not to blame for this. U تقصیر او [مرد ] نیست.
i am out of sorts U خلقم بجا نیست
i am out of sorts U حالم خوب نیست
His honest is beyond question. U دردرستی اوحرفی نیست
She is romantically inclined. She i8s game. U از دو حال خارج نیست
no reply necessary [NRN] U نیازی به پاسخ نیست.
There is no room for doubt. U جای تردید نیست
lightweights U آنچه سنگین نیست
lightweight U آنچه سنگین نیست
There is no reason (cause) for worry (concern) U جای نگرانی نیست
It is beyond repair. It cannot be put right. U درست شدنی نیست
I cant help it. It is beyond my control. U دست خودم نیست
I dont have the slightest(faintest)idea. U روحم خبردار نیست
it is inadvisable to say that U گفتن ان مصلحت نیست
it is inadvisable to say that U گفتن ان مقتضی نیست
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com