English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (20 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
operate U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
futures goods U کالاهایی که در معامله سلف خرید و فروش می گردد کالاهای مورد معامله سلف
handles U خرید و فروش کردن
handle U خرید و فروش کردن
close price U دز خرید وفروش سهام حالتی را گویندکه قیمت خرید و فروش به هم خیلی نزدیک باشد
bargains U قرارداد معامله خرید ارزان
bargain U قرارداد معامله خرید ارزان
bargained U قرارداد معامله خرید ارزان
bargaining U قرارداد معامله خرید ارزان
field buying U خرید کردن در صحرا خرید محلی
nundination U خرید و فروش
business U خرید یا فروش
buying and selling U خرید و فروش
dealing U خرید و فروش
businesses U خرید یا فروش
stock trading U خرید و فروش سهام
hedged U خرید و فروش تامینی
course of dealing U دوره خرید و فروش
hedge U خرید و فروش تامینی
hedges U خرید و فروش تامینی
hedging U خرید و فروش تامینی
dealers U کسی که خرید و فروش میکند
ship broker U دلال خرید و فروش کشتی
dealer U کسی که خرید و فروش میکند
futures market U بازار خرید و فروش سلف
barratry U خرید و فروش مقامهای دولتی ومذهبی با پول
chandler U کسی که به خرید و فروش کالا مشغول است
market overt U بازار عمومی محل خرید و فروش درفضای باز
rug delivery U [جابه جایی و حمل فرش به محل خرید یا فروش]
toll U حق خرید و فروش در محوطه بازار یا نمایشگاه عمومی عوارض عبور
tolls U حق خرید و فروش در محوطه بازار یا نمایشگاه عمومی عوارض عبور
tolling U حق خرید و فروش در محوطه بازار یا نمایشگاه عمومی عوارض عبور
bull U گران کردن قیمت سهام به وسیله پیش خرید کردن انها
bulls U گران کردن قیمت سهام به وسیله پیش خرید کردن انها
to play fair U مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
luck penny U پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
luck money U پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
convertibility U قابلیت تبدیل پول و اسعار ازادی خرید و فروش ارز درممالک مختلف
bargains U معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargain U معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargained U معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
bargaining U معامله شیرین چانه زدن در معامله معامله باصرفه انجام دادن
job U کار مزدی کردن یک جا خریدن و به خرده فروش فروختن استفاده نامشروع کردن از
jobs U کار مزدی کردن یک جا خریدن و به خرده فروش فروختن استفاده نامشروع کردن از
truck U معامله کردن
strike a bargain U معامله کردن
to make a market of U معامله کردن
transacted U معامله کردن
do business U معامله کردن
trucked U معامله کردن
chap U معامله کردن
deal U معامله کردن
to do business U معامله کردن
transact U معامله کردن
trade in for U معامله کردن
deals U حد معامله کردن
transacting U معامله کردن
deals U معامله کردن
dealt U حد معامله کردن
sell-out U معامله کردن
deal U حد معامله کردن
trucks U معامله کردن
sell-outs U معامله کردن
transacts U معامله کردن
sell out U معامله کردن
trucking U معامله کردن
cost plus contracts U به حساب خرید سفارش دهنده وجز فروش سازنده به حساب می اورند
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrancing U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out U بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrance U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
buy U خرید کردن
buys U خرید کردن
to make a purchase U خرید کردن
play fair U مردانه معامله کردن
barter U پایاپای معامله کردن
reciprocated U معامله بمثل کردن
reciprocates U معامله متقابله کردن
bartering U پایاپای معامله کردن
lay one's cards on the table <idiom> U صادقانه معامله کردن
bartered U پایاپای معامله کردن
contango U با وعده معامله کردن
barters U پایاپای معامله کردن
reciprocate U معامله متقابله کردن
to buy a pig in a poke U معامله سربسته کردن
reciprocate U معامله بمثل کردن
reciprocated U معامله متقابله کردن
reciprocates U معامله بمثل کردن
sale short U معامله سلف کردن
deal in futures U معامله سلف کردن
to deal in futures U معامله پیش کردن
declare off U قطع معامله کردن
to deal in futures U معامله سلف کردن
black markets U دربازارسیاه معامله کردن
black market U دربازارسیاه معامله کردن
to declare off U قطع معامله کردن با
cancellation of bargain U اقاله کردن معامله
buy in advance U پیش خرید کردن
overbuy U در خرید افراط کردن
shop U کارخانه خرید کردن
shopped U کارخانه خرید کردن
shops U کارخانه خرید کردن
purchase U خرید خریداری کردن
purchases U خرید خریداری کردن
purchased U خرید خریداری کردن
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
barter away U تجارت یا معامله پایاپای کردن
passing off U به اسم دیگری معامله کردن
merchandies U معامله کردن کالای تجارتی
To clinch (close)the deal. U معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
countered U جواب دادن معامله بمثل کردن با
to negotiate for something U گفتگو و معامله کردن برای چیزی
counter U جواب دادن معامله بمثل کردن با
to come away empty-handed U با دست خالی [معامله ای را] ترک کردن
countering U جواب دادن معامله بمثل کردن با
installment plan U خرید یا فروش اقساطی پرداخت اقساطی
to have a look round [around] the shops [British E] U برای خرید در فروشگاه ها گردش کردن
to have a look round [around] the stores [American E] U برای خرید در فروشگاه ها گردش کردن
to negotiate [about; on; for] something [with somebody] U گفتگو و معامله کردن [با کسی درباره چیزی]
dicker U مبادله کردن پوست حیوانات معامله جنسی
accession به ترتیب خرید وارد دفتر و ثبت کردن
overtrading U بیش ازحد معامله کردن افراط در داد و ستد
to sell short U پیش فروش کردن
sale short U پیش فروش کردن
presell U پیش فروش کردن
sell short U پیش فروش کردن
oversells U بیش از عرضه یا تولید فروش کردن
oversold U بیش از عرضه یا تولید فروش کردن
overselling U بیش از عرضه یا تولید فروش کردن
oversell U بیش از عرضه یا تولید فروش کردن
stock U عرضه کردن کالا برای فروش سرسلسله
stocked U عرضه کردن کالا برای فروش سرسلسله
woollen draper U پشمینه فروش ماهوت فروش شال فروش
purchase request U درخواست خرید جنس تقاضای عقد پیمان خرید
to let fly U انداختن تیرخالی کردن
to set off U انداختن برابر کردن
launched U انداختن پرت کردن
hurtling U پرت کردن انداختن
spit U سوراخ کردن تف انداختن
tosses U پرت کردن انداختن
tossing U پرت کردن انداختن
spits U سوراخ کردن تف انداختن
launches U انداختن پرت کردن
tossed U پرت کردن انداختن
put U تعویض کردن انداختن
hurtled U پرت کردن انداختن
lay aside U پس انداز کردن انداختن
toss U پرت کردن انداختن
launching U انداختن پرت کردن
hurtles U پرت کردن انداختن
launch U انداختن پرت کردن
slotting U انداختن چفت کردن
hurtle U پرت کردن انداختن
slots U انداختن چفت کردن
putting U تعویض کردن انداختن
puts U تعویض کردن انداختن
slot U انداختن چفت کردن
to put by U دور انداختن رد کردن
involving U گیر انداختن وارد کردن
postponing U بتعویق انداختن موکول کردن
engage U مجذوب کردن درهم انداختن
embrangle U گیر انداختن گرفتار کردن
throwin U در دنده انداختن تزریق کردن
kidded U دست انداختن مسخره کردن
prorogue U تعطیل کردن بتعویق انداختن
operate U اداره کردن راه انداختن
paralyze U از کار انداختن بیحس کردن
involves U گیر انداختن وارد کردن
kid U دست انداختن مسخره کردن
operates U اداره کردن راه انداختن
turn on U بجریان انداختن روشن کردن
hollers U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered U فریاد کردن سروصداراه انداختن
retarding U عقب انداختن اهسته کردن
retard U عقب انداختن اهسته کردن
engages U مجذوب کردن درهم انداختن
defaced U ازشکل انداختن محو کردن
operated U اداره کردن راه انداختن
retards U عقب انداختن اهسته کردن
involve U گیر انداختن وارد کردن
kidding U دست انداختن مسخره کردن
hollering U فریاد کردن سروصداراه انداختن
groove U خط انداختن شیار دار کردن
holler U فریاد کردن سروصداراه انداختن
desolate U از ابادی انداختن مخروبه کردن
postpone U بتعویق انداختن موکول کردن
prorogate U تعطیل کردن بتعویق انداختن
postponed U بتعویق انداختن موکول کردن
back U پشتی کردن پشت انداختن
deface U ازشکل انداختن محو کردن
backs U پشتی کردن پشت انداختن
postpones U بتعویق انداختن موکول کردن
defaces U ازشکل انداختن محو کردن
to play the fool with any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
put over U بتاخیر انداختن از سرباز کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com