English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (30 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
shire U به استان تقسیم کردن
shires U به استان تقسیم کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
subdividing U بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides U بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided U بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivide U بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
divisor U عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous U تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier U درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
serves U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
base band U 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband U 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding U روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fractions U بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fraction U بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
to share out U تقسیم کردن
distributing U تقسیم کردن
distributes U تقسیم کردن
separate U تقسیم کردن
intersects U تقسیم کردن
divides U تقسیم کردن
distribute U تقسیم کردن
separates U تقسیم کردن
separated U تقسیم کردن
divide U تقسیم کردن
compartments U تقسیم کردن
compart U تقسیم کردن
give-and-take <idiom> U تقسیم کردن
aminister U تقسیم کردن
administer U تقسیم کردن
compartment U تقسیم کردن
administered U تقسیم کردن
intersect U تقسیم کردن
shared U تقسیم کردن
shares U تقسیم کردن
administers U تقسیم کردن
intersected U تقسیم کردن
administering U تقسیم کردن
share U تقسیم کردن
graduate U تقسیم بندی کردن
break down U تقسیم بندی کردن
third U به سه بخش تقسیم کردن
fractionalize U تقسیم بجزء کردن
sector U جزء تقسیم کردن
fractionize U تقسیم بجزء کردن
graduates U تقسیم بندی کردن
thirds U به سه بخش تقسیم کردن
pull one's weight <idiom> U کارها را تقسیم کردن
graduating U تقسیم بندی کردن
distribute among the creditors in propor U به غرماء تقسیم کردن
compartmentation U تقسیم بندی کردن
partition U تقسیم افراز کردن
partitions U تقسیم افراز کردن
whack up U تقسیم به سهام کردن
tierce U به سه قسمت تقسیم کردن
lot U تقسیم بندی کردن
prorate U به نسبت تقسیم کردن
sectors U جزء تقسیم کردن
canton U به بخش تقسیم کردن
cantons U به بخش تقسیم کردن
autotomize U تقسیم خودبخود کردن
sectors U کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector U کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
comparmentalize U به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
admeasure U سهم دادن تقسیم کردن
divisions U بخش رسته تقسیم کردن
distributing U تقسیم کردن تعمیم دادن
division U بخش رسته تقسیم کردن
quadrat U به قطعات مستطیل تقسیم کردن
apportions U تقسیم کردن تخصیص دادن
syllabify U تقسیم به هجای مقطع کردن
gerrymander U بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
compartmentalised U به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
apportioning U تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioned U تقسیم کردن تخصیص دادن
lot U کالا بقطعات تقسیم کردن
apportion U تقسیم کردن تخصیص دادن
allocating U تقسیم کردن اختصاص دادن
split U ترک برداشتن تقسیم کردن
compartmentalizing U به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalises U به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalising U به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized U به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
allocate U تقسیم کردن اختصاص دادن
distribute U تقسیم کردن تعمیم دادن
aliquot U بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
distributes U تقسیم کردن تعمیم دادن
to d. with others U بادیگران تقسیم یاسهم کردن
compartmentalizes U به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
pottion U تقسیم کردن سهم دادن از
compartmentalize U به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
dichotomize U بدو بخش تقسیم کردن
allocates U تقسیم کردن اختصاص دادن
parcel U به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcels U به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
trisect U بسه بخش مساوی تقسیم کردن
balkanize U ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
dispart U تقسیم شدن هدف گیری کردن
partitions U اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
piecemeal U به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
partition U اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
quarter U به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
shires U استان
province U استان
county U استان
shire U استان
eparchy U استان
nomarchy U استان
provice U استان
counties U استان
provinces U استان
batch U با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batches U با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
Azerbaijan U استان آذربایجان
massachusetts U استان ماساچوست
state bank U بانک استان
massachusett U استان ماساچوست
courts of appeal U دادگاه استان
court of appeal U دادگاه استان
stating U دولت استان
Zanjan U استان زنجان
Moldavia U استان ملداوی
sectionalism U استان گرایی
stated U دولت استان
manchuria U استان منچوری
court of province U دادگاه استان
states U دولت استان
state U دولت استان
state- U دولت استان
imputes U تقسیم کردن متهم کردن
impute U تقسیم کردن متهم کردن
imputed U تقسیم کردن متهم کردن
imputing U تقسیم کردن متهم کردن
welch U اهل استان ولزانگلستان
maritime U استان بحری یاساحلی
upstater U اهل شمال استان
pomeranian U اهل استان "ژپومرانیا"
county magestrate U قاضی دادگاه استان
county town U حاکم نشین استان
county towns U حاکم نشین استان
hyphens U علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphen U علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
welcher U اهل استان ولز انگلستان
welsher U اهل استان ولز انگلستان
posse comitatus U قدرت قانونی یک بخش یا یک استان
the story is at an end U استان به پایان رسیده است
hawk eye U کنیه اهل استان ایوا
hoosier U لقب استان ومردم ایندیانا
Qainat U منطقه قائنات در استان خراسان
Nain U شهر نائین در استان اصفهان
sectionalism U طرفداری ازمحله یا استان بخصوصی
Welsh U اهل استان ولز انگلستان
state flower U گل علامت مخصوص هر استان یا کشور
quebec U استان " کبک " در مشرق کانادا
texas U استان تکزاس درکشورهای متحده امریکا
tarheel U اهل استان کارولینای شمالی امریکا
propretor U کنسول فرماندار استان قدیم روم
jayhawker U لقب اهالی استان کانزاس دراتازونی
illinois U استان >ایلی نویز< در ایالت متحده امریکا
the principality U استان WALES که اسما بران حکومت دارد
the principality of wales U استان WALES که اسما بران حکومت دارد
state's attorney U نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور
state attorney U نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور
terrtorialize U محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
segment U قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segments U قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
factorize U تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
general grant U کمک دولت مرکزی به مقامات محلی به عنوان مثال کمک به اموزش و پرورش استان
hyphen U فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphens U فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
B register U 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
Rudbar U شهر رودبار [این شهر در استان قزوین به بافت فرش در اندازه های مختلف و استفاد از پود سفید یا خاکستری یا صورتی شناخته شده است.]
lion rug U فرش شیری [این طرح بیشتر مربوط به استان فارس و عشایر آن منطقه بوده و گاه در طرح از شتر و یا حیوانات دیگر نیز استفاده می شود.]
Farahan U فراهان [این ناحیه در استان مرکزی با بافت های هراتی، میناخانی و گل حنائی در قرن نوزدهم میلادی بازار جهانی خوبی داشته و شاخص آن استفاده از پودهای آبی و صورتی بوده است.]
divisions U تقسیم
admensuration U تقسیم
graduator U خط تقسیم کن
division U تقسیم
allocates U تقسیم
allotment U تقسیم
apportionment U تقسیم
dispensation U تقسیم
branches U تقسیم
allocating U تقسیم
distribution U تقسیم
cleavages U تقسیم
branch U تقسیم
dealing U تقسیم
cleavage U تقسیم
admeasurement U تقسیم
sharing U تقسیم
allotments U تقسیم
distributions U تقسیم
repartition U تقسیم
dispensations U تقسیم
allocate U تقسیم
Reihan U ریحان [شهری در استان مرکزی و نزدیک اراک که به بافت طرح های هراتی و افشان یا زمینه قرمز شهرت داشته و اکثر فرش های آن بصورت تک پودی بافته می شوند.]
fifty-fifty U تقسیم بالمناصفه
demultiplexer U تقسیم کننده
fifty fifty U تقسیم بالمناصفه
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com