English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 212 (12 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
accidentally <adv.> U بطور تصادف
accidently <adv.> U بطور تصادف
as it happens <adv.> U بطور تصادف
at random <adv.> U بطور تصادف
by accident <adv.> U بطور تصادف
by a coincidence <adv.> U بطور تصادف
by chance <adv.> U بطور تصادف
by happenstance <adv.> U بطور تصادف
by hazard <adv.> U بطور تصادف
coincidentally <adv.> U بطور تصادف
fortuitously <adv.> U بطور تصادف
incidentally <adv.> U بطور تصادف
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
irretrievably U بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
nauseously U بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
inconsiderably U بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
indisputable U بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
horridly U بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
lusciously U بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
occurance U تصادف
chance U تصادف
impingement U تصادف
at random U به تصادف
accident U تصادف
occurence U تصادف
coincidence U تصادف
gambling U تصادف
accidents U تصادف
encountering U تصادف
encountered U تصادف
occurrences U تصادف
accidentalism U تصادف
concurrence U تصادف
chancing U تصادف
encounter U تصادف
chances U تصادف
chanced U تصادف
encounters U تصادف
shunt U تصادف
random U تصادف
collision U تصادف
fortuity U تصادف
randomly U تصادف
accidentalness U تصادف
collisions U تصادف
shunts U تصادف
shunted U تصادف
occurrence U تصادف
coincidences U تصادف
accident U تصادف اتومبیل
haphazard <adj.> U برحسب تصادف
accidental <adj.> U برحسب تصادف
haphazardly U برحسب تصادف
jar U تصادف کردن
run against U تصادف کردن با
hit or miss U برحسب تصادف
come into collision U تصادف کردن
jars U تصادف کردن
jarred U تصادف کردن
adventitious <adj.> U برحسب تصادف
stochastical <adj.> U برحسب تصادف
occurrences U تصادف رویداد
run upon U تصادف کردن با
coincidental <adj.> U برحسب تصادف
contingent [accidental] <adj.> U برحسب تصادف
casual [not planned] <adj.> U برحسب تصادف
fortuitous <adj.> U برحسب تصادف
incidental <adj.> U برحسب تصادف
random <adj.> U برحسب تصادف
incidence U تصادف وقوع
impinge U تصادف کردن
impinged U تصادف کردن
stochastic <adj.> U برحسب تصادف
occurrence U تصادف رویداد
crushes U تصادف کردن
impinges U تصادف کردن
hits U ضربت تصادف
collided U تصادف کردن
hit U ضربت تصادف
hitting U ضربت تصادف
accidentalism U تصادف گرایی
collides U تصادف کردن
accidents U تصادف اتومبیل
to blunder upon U به تصادف برخوردن به
crushed U تصادف کردن
to tun a U تصادف کردن با
to come in to collision U تصادف کردن
crush U تصادف کردن
collide U تصادف کردن
colliding U تصادف کردن
poorly U بطور ناچیز بطور غیر کافی
immortally U بطور فنا ناپذیر بطور باقی
grossly U بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
indeterminately U بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
to fall across anything به چیزی تصادف کردن
smack into <idiom> U بهم خوردن ،تصادف
endo U تصادف منجر به واژگونی
To have an accident. دچار تصادف شدن
occasioned U تصادف باعث شدن
There has been an accident. تصادف شده است.
What a coincidence ! U چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
By a happy coincidence. U دراثر حسن تصادف
run into U برخوردن تصادف کردن با
hurtling U با چیزی تصادف کردن
Accidentally. By chance. By accident. بر حسب تصادف [تصادفا]
occasioning U تصادف باعث شدن
occasions U تصادف باعث شدن
bops U تصادف کردن برخوردکردن
bopping U تصادف کردن برخوردکردن
bop U تصادف کردن برخوردکردن
happy go lucky U برحسب تصادف لاقید
bopped U تصادف کردن برخوردکردن
hurtle U با چیزی تصادف کردن
hurtles U با چیزی تصادف کردن
hurtled U با چیزی تصادف کردن
log jam U تصادف موج سواران
pile-ups U تصادف چند ماشین
accidence U پیش امد تصادف
pile-up U تصادف چند ماشین
occasion U تصادف باعث شدن
nerf U تصادف با اتومبیل دیگر
casualism U اعتقاد به شانس و تصادف تصادفا"
hurtled U تصادف کردن مصادف شدن
hurtles U تصادف کردن مصادف شدن
hurtle U تصادف کردن مصادف شدن
hurtling U تصادف کردن مصادف شدن
posttraumatic U واقع شونده پس از تصادف یا ضربه
He was involved in a road accident. U او [مرد] در یک تصادف جاده ای بود.
to i. on something U به چیزی خوردن یا تصادف کردن
to run upon any one U بکسی برخورد یا تصادف کردن
strike U تصادف و نصادم کردن اعتصاب
strikes U تصادف و نصادم کردن اعتصاب
latently U بطور ناپیدا بطور پوشیده
martially U بطور جنگی بطور نظامی
indecorously U بطور ناشایسته بطور نازیبا
improperly U بطور غلط بطور نامناسب
incisively U بطور نافذ بطور زننده
abusively U بطور ناصحیح بطور دشنام
genuinely U بطور اصل بطور بی ریا
crash U سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashed U سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashes U سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashing U سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashingly U سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
Accidents wI'll happen. U چلوی تصادف ( قضا وقدر ) رانمی توان گرفت
irrevocably U بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
Type cable U چهار سیم به صورت دو جفت که با یک لایه بافته شده پوشیده شده است تا تصادف را کاهش دهد
hits U اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hit U اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hitting U اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
inexplicably U بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
spot map U کروکی تصادف یا کروکی مشاهدات بازرس
collide U تصادف کردن برخورد کردن
colliding U تصادف کردن برخورد کردن
collides U تصادف کردن برخورد کردن
collided U تصادف کردن برخورد کردن
spoonerism U اشتباه در تلفظ حروف تعویض حروف در تلفظ برحسب تصادف
lastingly U بطور پا بر جا
flabbily U بطور شل و ول
wetly U بطور تر
meanly U بطور بد
loosely U بطور شل یا ول
streakily U بطور خط خط
confusedly U بطور در هم و بر هم
transtively U بطور
atilt U بطور کج
cloudily U بطور تیره
clandestinely U بطور مخفی
poorly U بطور فقیرانه
prosperouly U بطور مساعد
circularly U بطور مدور
inadequately U بطور نامناسب
unwritten U بطور شفاهی
choicely U بطور پسندیده
sprucely U بطور قشنگ
harmoniously U بطور موافق
spuriously U بطور دروغی
suddenly U بطور ناگهانی
horizontally U بطور افقی
illogically U بطور غیرمنطقی
visibly U بطور مریی
catercorner U بطور مورب
catercornered U بطور مورب
centrically U بطور مرکزی
vertically U بطور عمود
evenly U بطور هموار
cephalad U بطور راسی
chimerically U بطور واهی
sprucely U بطور اراسته
substantively U بطور اسم
decidedly U بطور مصمم
pregnantly U بطور پر معنی
detestably U بطور منفور
determinately U بطور معین
desultorily U بطور بی ترتیب
destructively U بطور مهلک
destructively U بطور مخرب
preliminarily U بطور مقدمه
preposterously U بطور نا معقول
preposterously U بطور غیرطبیعی
decisively U بطور قطعی
tacitly U بطور ضمنی
digressively U بطور منحرف
doubliy U بطور مضاعف
practicably U بطور عملی
divergently U بطور متباین
dispersedly U بطور متفرق
preciously U بطور گرانبها
disconnectedly U بطور منفصل
discernibly U بطور معلوم
disagreeably U بطور نامطبوع
dingily U بطور تیره
deplorably U بطور اسفناک
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com