Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 263 (13 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
collision of the first kind
U
برخورد نوع اول
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
node
U
محل برخورد بردارهادر نمونه برداری
nodes
U
محل برخورد بردارهادر نمونه برداری
front
U
نما طرز برخورد
fronting
U
نما طرز برخورد
strike
U
برخورد
strikes
U
برخورد
meet
U
: برخورد کردن یافتن
meet
U
برخورد کردن
meets
U
: برخورد کردن یافتن
meets
U
برخورد کردن
condition
U
اضافه کردن داده ارسالی پس از برخورد با مجموعه پارامترها
drag
U
ضربهای که گوی بیلیارد پس از برخورد متوقف میشود وسیله کنترل قرقره ماهیگیری
dragged
U
ضربهای که گوی بیلیارد پس از برخورد متوقف میشود وسیله کنترل قرقره ماهیگیری
drags
U
ضربهای که گوی بیلیارد پس از برخورد متوقف میشود وسیله کنترل قرقره ماهیگیری
stop
U
برخورد
stopped
U
برخورد
stopping
U
برخورد
stops
U
برخورد
approach
U
برخورد
approached
U
برخورد
approaches
U
برخورد
crash
U
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashed
U
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashes
U
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashing
U
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashingly
U
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
avalanche
U
هر یک از چند پروسهای که در ان برخورد یونها یاالکترونها سبب ایجاد یونها یاالکنرونهای جدید میشود که این ذرات خود سبب برخوردهای هر چه بیشترخواهند شد
avalanches
U
هر یک از چند پروسهای که در ان برخورد یونها یاالکترونها سبب ایجاد یونها یاالکنرونهای جدید میشود که این ذرات خود سبب برخوردهای هر چه بیشترخواهند شد
hit
U
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits
U
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hitting
U
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
dead
U
دوره زمانی بین دو رویداد که هیج اتفاقی نمیافتد برای اطمینان از اینکه باهم برخورد نخواهند داشت
criterion
U
مشخصاتی که با آن برخورد خواهد شد
accessible
U
خوش برخورد
contact
U
برخورد
contact
U
اتصال الکتریکی برخورد
contacted
U
برخورد
contacted
U
اتصال الکتریکی برخورد
contacting
U
برخورد
contacting
U
اتصال الکتریکی برخورد
contacts
U
برخورد
contacts
U
اتصال الکتریکی برخورد
attitude
U
برخورد
attitudes
U
برخورد
frozen
U
برخورد یک گوی با گوی دیگریا لبه میز
encounter
U
رویاروی شدن برخورد
encountered
U
رویاروی شدن برخورد
encountering
U
رویاروی شدن برخورد
encounters
U
رویاروی شدن برخورد
striking
U
برخورد
strikingly
U
برخورد
impact
U
برخورد
impact
U
برخورد کردن
impacts
U
برخورد
impacts
U
برخورد کردن
incidence
U
برخورد
incidence
U
برخوردکردن میدان برخورد
merged
U
باهواپیمای دشمن برخورد کرددر رهگیری هوایی
tile
U
مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
tiles
U
مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
affable
U
خوش برخورد
channel
U
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeled
U
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeling
U
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channelled
U
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channels
U
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
breast
U
برخورد سینه قهرمان دو به نوار
breasts
U
برخورد سینه قهرمان دو به نوار
greet
U
درود برخورد
greeted
U
درود برخورد
greets
U
درود برخورد
kiss
U
برخورد اهسته یک گوی بیلیارد با گوی دیگر
kissed
U
برخورد اهسته یک گوی بیلیارد با گوی دیگر
kisses
U
برخورد اهسته یک گوی بیلیارد با گوی دیگر
kissing
U
برخورد اهسته یک گوی بیلیارد با گوی دیگر
conflict
U
برخورد
conflicted
U
برخورد
conflicts
U
برخورد
swish
U
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
swished
U
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
swishes
U
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
swishing
U
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
reception
U
برخورد
receptions
U
برخورد
chatter
U
برخورد کردن
chatter
U
ضربه زدن برخورد
chattered
U
برخورد کردن
chattered
U
ضربه زدن برخورد
chattering
U
برخورد کردن
chattering
U
ضربه زدن برخورد
chatters
U
برخورد کردن
chatters
U
ضربه زدن برخورد
bounce
U
جلوگیری از تماس با کلید که باعث چندین برخورد میشود
bounce
U
برخورد چندین کلید در اثر تنظیم غلط
bounced
U
جلوگیری از تماس با کلید که باعث چندین برخورد میشود
bounced
U
برخورد چندین کلید در اثر تنظیم غلط
bounces
U
جلوگیری از تماس با کلید که باعث چندین برخورد میشود
bounces
U
برخورد چندین کلید در اثر تنظیم غلط
netball
U
توپی که پس از برخورد با لبه تور به زمین میافتد
tolerate
U
برخورد هموارکردن
Other Matches
head crash
U
برخورد فیزیکی نوک خواندن /نوشتن با سطح دیسک برخورد نوک خواندن ونوشتن با سطح ضبط شونده یک دیسک سخت که نتیجه اش از دست اطلاعات میباشد خرابی هد
collisions
U
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collision
U
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
osculation
U
برخورد
tangency
U
برخورد
collisions
U
برخورد
confliction
U
برخورد
appulse
U
برخورد
ill favored
U
بد برخورد
clash
U
برخورد
clashed
U
برخورد
intersect
U
برخورد
intersected
U
برخورد
intersects
U
برخورد
clashes
U
برخورد
criss-cross
U
برخورد
criss-crossed
U
برخورد
criss-crosses
U
برخورد
criss-crossing
U
برخورد
collision
U
برخورد
conflux
U
همریزگاه برخورد
collision rate
U
میزان برخورد
collision frequency
U
فراوانی برخورد
collision rate
U
نرخ برخورد
coincidence
U
تطبیق برخورد
collision rate
U
سرعت برخورد
conflict of interest
U
برخورد منافع
impact factor
U
ضریب برخورد
tilt
U
منازعه برخورد
tilted
U
منازعه برخورد
tilts
U
منازعه برخورد
affect
U
احساسات برخورد
coincidences
U
تطبیق برخورد
affects
U
احساسات برخورد
crossing point
U
محل برخورد دو خط
crossing points
U
محل برخورد دو خط
collision energy
U
انرژی برخورد
contiguity
U
برخورد تماس
take the blade
U
برخورد شمشیرها
touche
U
اعلام برخورد
unsporting conduct
U
برخورد ناجوانمردانه
zone of contact
U
محل برخورد
My pride was wounded ( hurt) .
U
به غیرتم برخورد
fall on
<idiom>
U
برخورد (بامشکلات)
probability of collision
U
احتمال برخورد
meeter
U
برخورد کننده
intersection point
U
محل برخورد
effective collision
U
برخورد موثر
elastic collision
U
برخورد کشسان
elastic collision
U
برخورد الاستیک
osculate
U
برخورد کردن
electron impact
U
برخورد الکترونها
head on collision
U
برخورد رودررو
head oncollision
U
برخورد رویاروی
impact effect
U
اثر برخورد
impact force
U
نیروی برخورد
impact hardness
U
سختی برخورد
impact parameter
U
پارامتر برخورد
impact sound
U
صدای برخورد
impact strength
U
استحکام برخورد
impact test
U
ازمون برخورد
inelastic collision
U
برخورد ناکشسان
jct
U
محل برخورد
tolerates
U
برخورد هموارکردن
knock-up
U
برخورد کردن
knock up
U
برخورد کردن
tolerating
U
برخورد هموارکردن
tolerated
U
برخورد هموارکردن
knock-ups
U
برخورد کردن
noncontact sports
U
ورزشهای بدون برخورد
collision of the second kind
U
برخورد نوع دوم
meeting
U
اتصال برخورد میتینگ
maladdress
U
برخورد بد ترک ادب
glad hand
<idiom>
U
بااهمییت برخورد کردن
warm up
<idiom>
U
دوستانه برخورد کردن
he was provoked by my words
U
سخنان من باو برخورد
inelastic cross section
U
مقطع برخورد ناکشسان
spume
U
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
beach foam
U
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
ocean foam
U
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
sea foam
U
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
smashes
U
برخورد خرد کردن
snagging
U
بمانعی برخورد کردن
snags
U
بمانعی برخورد کردن
meetings
U
اتصال برخورد میتینگ
smash
U
برخورد خرد کردن
snag
U
بمانعی برخورد کردن
absence of blade
U
عدم برخورد شمشیرها
spume
U
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
sideswipes
U
برخورد کردن به پهلوی چیزی
near collision
U
حالت نزدیک برخورد دوهواپیما
sideswipe
U
برخورد کردن به پهلوی چیزی
beach foam
U
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
ocean foam
U
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
sea foam
U
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
kissoff
U
برخورد 2 تیر با یکدیگربرروی هدف
to run upon any one
U
بکسی برخورد یا تصادف کردن
to collide head on
U
با هم شاخ بشاخ برخورد کردن
effective collision cross section
U
سطح مقطع برخورد موثر
impact loss
U
افت انرژی در اثر برخورد
personal remarks
U
اشارات وسخنانی که به شخصیت کسی برخورد
to be coming up to meet
U
به طرف کسی رفتن برای برخورد
to come towards
U
به طرف کسی رفتن برای برخورد
to approach
U
به طرف کسی رفتن برای برخورد
to come to meet
U
به طرف کسی رفتن برای برخورد
streetwise
U
ماهر در برخورد با مشکلات و خشونتهای شهری
anthropogenic
U
مربوط به برخورد وتماس بشر با طبیعت
touches
U
برخورد شمشیر به بدن ضربه فنی کشتی
to bump
[into]
U
برخورد کردن
[بهم خوردن ]
[با کسی یا چیزی]
catch a rail
U
برخورد تخته موج سواری باموج و سرنگونی
grazing point
U
نقطهای که مسیر گلوله به مانع برخورد میکند
circular dispersion
U
قطر کوچکترین دایرهای که 57% پرتابه ها به ان برخورد میکنند
coastal refraction
U
تغییر جهت امواج رادیویی در برخورد به ساحل
impingement
U
برخورد گازهای با سرعت زیاد به ساختمان هواپیما
collision detection
U
تشخیص و گزارش داده برخورد دو عمل یا رویداد
touch
U
برخورد شمشیر به بدن ضربه فنی کشتی
blackguards
U
سرویسی که بدون برخورد به دیوارهای طرفین به دیوارمقابل بخورد
radar danning
U
ناوبری به وسیله رادار برای احتراز از برخورد به مین
blackguard
U
سرویسی که بدون برخورد به دیوارهای طرفین به دیوارمقابل بخورد
internally blown flap
U
فلپ بزرگی که جریان اصلی گازها به ان برخورد میکند
to walk on eggshells
<idiom>
U
در برخورد با فردی یا موقعیتی بیش از اندازه مراقب بودن
atmospheric braking
U
کند شدن سرعت حرکت یک جسم هنگام برخورد بااتمسفر
sonic booms
U
صدای برخورد هوا با جلوهواپیمای دارای سرعت مافوق صوت
terrain avoidance
U
اجتناب خودکار هواپیما از برخورد باموانع زمینی هنگام فرود
downwash
U
زاویه انحراف هوا بطرف پایین دراثر برخورد با یک ایرفویل
his words injured my feelings
U
سخنایش بمن برخورد سخنانش احساسات مراجریحه دار کرد
sonic boom
U
صدای برخورد هوا با جلوهواپیمای دارای سرعت مافوق صوت
end stop
[Engineering]
U
توقف
[برخورد]
[محدودیتی برای حرکت یک سیستم مکانیکی و یا تکه ای]
[مهندسی]
stop
[Engineering]
U
توقف
[برخورد]
[محدودیتی برای حرکت یک سیستم مکانیکی و یا تکه ای]
[مهندسی]
isoclinic wing
U
بالی که زاویه برخورد ان هنگام خم شدن در اثر نیرونیز ثابت میماند
variable incidence
U
جسمی که بصورت لولایی نصب شده بطوریکه زاویه برخورد ان تغییر میکند
variable pitch
U
جسمی که بصورت لولایی به ملخ نصب شده که در ان زاویه برخورد گام نامیده میشود
two phase commit
U
ن میشود که هر مرححله تراکنش صحیح است و معتبر , پیش از برخورد با تغییرات پایگاه داده ها
controllable twist
U
تیغه رتورهلیکوپتر که میتوان زاویه برخورد انرا درحال پرواز از ریشه تا نوک تغییرداد
draw
U
ضربهای که باعث برگشتن گوی بیلیاردپس از برخورد میشود حذف اسب از دور مسابقه کشیدن زه
draws
U
ضربهای که باعث برگشتن گوی بیلیاردپس از برخورد میشود حذف اسب از دور مسابقه کشیدن زه
mechanical mouse
U
mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
pitot pressure
U
فشار برخورد هوا که به منظور اندازه گیری سرعت هوا بکار میرود
concentration cell corrosion
U
نوعی برخورد که در ان اختلاف پتانسیل الکترودها دراثر اختلاف غلظت یونهاالکترولیت میباشد
longitudinal dihedral
U
اختلاف زاویهای بین زاویه برخورد بال و زاویه برخوردسکانهای افقی که دومی معمولا کمتر است
chine
U
عضو طولی در کنار بدنه شناورهای دریایی یاهواپیماهای دریایی که محل برخورد سطوح فوقانی وتحتانی میباشند
buffer state
U
دولت کوچکی راگویند که بین دو کشور بزرگ واقع شده و از برخورد وبروز اختلاف بین انهاجلوگیری میکند
northern lights
شفق شمالی
[که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris
U
شفق شمالی
[که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
merry dance
U
شفق شمالی
[که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris
U
شفق شمالی
[که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
merry dancers
U
شفق شمالی
[که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
colliding
U
تصادف کردن برخورد کردن
collided
U
تصادف کردن برخورد کردن
collide
U
تصادف کردن برخورد کردن
collides
U
تصادف کردن برخورد کردن
crosses
U
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crossest
U
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
cross
U
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser
U
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crushes
U
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
crushed
U
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
crush
U
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
to hit
U
اصابت کردن
[برخورد کردن]
[ضربه زدن ]
[زدن]
zero insertion force socket
[قطعه ای که ترمینال های اتصال متحرک دارد و امکان درج قطعه بدون اعمال نیرو دارد سپس اهرم کوچکی می چرخد تا با لبه های قطعه برخورد کند]
galncing collision
U
برخورد پهلو به پهلو
atmospheric refraction
U
شکست نور دراثر برخورد به طبقات جوی شکست جوی نور
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com