English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 44 (4 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
Put it on my account. I'll foot the bill. Charge it to me. بحساب من بگذار [پای من حساب کن ]
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
caveatemptor U به معنی " بگذار مشتری حذرکند یا بگذار مشتری موافب باشد "
let him do what he pleases U بگذار
let me go U بگذار بروم
Let her attend to her work . U بگذار بکارش برسد
Let him speak his pices. let him have his say. Let him state his case. U بگذار حرفش را بزند
you see U بگذار برای شمابگویم
Leave it I'll tomorrow . Let it wait tI'll tomorrow . U بگذار بماند تا فردا
Let him clear out . Let him go to blazes. U بگذار گورش را گه کند
soit fait comme il est desire U بگذار ان چنان که می خواهدباشد
Put the plates on the table . U بشقابها را بگذار روی میز
make little of U بحساب نیاوردن
on my own account U بحساب خودم
the investigation of accounts U رسیدگی بحساب
on the map U بحساب اوردنی
unaccounted U بحساب نیامده
to carry to a U بحساب بردن
To take into account (consideration). U بحساب آوردن
Dont stand on ceremony. U تشریفات را بگذار کنار ( راحت باش )
Put the books back on the shelf. U کتابها را بگذار توی قفسه سر جایش
Let the car cool off. U بگذار اتوموبیل یکقدری خنک بشود
Leave her alone. U اورا تنها (بحال خود ) بگذار
Give him a taste of the whip . U بگذار مزه شلاق را یک کمی بچشد
to pay in U بحساب بانک گذاشتن
fix U بحساب کسی رسیدن
fixes U بحساب کسی رسیدن
to go for nothing U هیچ بحساب امدن
uncharged U بحساب هزینه نیامده
to count for lost U از دست رفته بحساب آوردن
scored U حساب کردن بحساب اوردن
score U حساب کردن بحساب اوردن
I reckon she is twenty. U بحساب من بیست سالش است
They consider him as an outsider . U اورا غریبه بحساب می آورند
scores U حساب کردن بحساب اوردن
Let him go jump in the lake . He can go and drown himself . U بگذار هر غلطی می خواهد بکند ( از تهدیدش ترسی ندارم )
The campaign was considered to have failed. U مبارزه [انتخاباتی] شکست خورده بحساب آورده شد.
No one sent me, I am here on my own account. U هیچکسی من را نفرستاد من بحساب خودم اینجا هستم.
I'm not very hungry, so please don't cook on my account. U من خیلی گرسنه نیستم، پس لطفا بحساب من آشپزی نکن.
Is that enough to be a problem? U آیا این کافی است یک مشکل بحساب بیاید؟
veil of money U نظریهای که براساس ان پول فقط بعنوان پوشش برای کالاها و خدمات بحساب می اید
If the cap fit,wear it. <proverb> U اگر کلاه به اندازه سرت هست به سر بگذار !(لقمه به اندازه دهن بردار).
to regard somebody [something] as something U کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
on your own account U بابت خود [بحساب خود]
I consider that a mistake. [I regard that as a mistake.] U این به نظر من اشتباه است. [این را من اشتباه بحساب می آورم.]
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com