Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
pay off
U
با دادن بدهی از شرطلبکاری خلاص شدن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
neutral position
U
وضعیت خنثی یا خلاص حالت خلاص یا بی باری
conversions
U
استفاده بلاجهت و من غیر حق از مال غیر اختلاس کردن تبدیل یک بدهی به بدهی دیگربا نرخ ارز کمتر
conversion
U
استفاده بلاجهت و من غیر حق از مال غیر اختلاس کردن تبدیل یک بدهی به بدهی دیگربا نرخ ارز کمتر
neutral
U
خلاص
disengagement
U
خلاص
to extricate oneself
U
خلاص شدن
disengaging
U
خلاص کردن
extricable
U
خلاص شدنی
disengages
U
خلاص کردن
relieving
U
خلاص کردن
relief valve
U
شیر خلاص
feathering
U
خلاص کردن
declutch
U
خلاص کردن
to get rid of
U
خلاص شدن از
to quit oneself of
U
خلاص شدن از
to make away
U
خلاص شدن از
relieves
U
خلاص کردن
disengage
U
خلاص کردن
relief
U
خلاص کردن
relieve
U
خلاص کردن
junk
U
خلاص شدن از یک فایل
running free
U
خلاص کار کردن
freewheel
U
بادندن خلاص رفتن
To get rid of someone. To see the back of someone.
U
از شر کسی خلاص شدن
shake off (an illness)
<idiom>
U
از شر چیزی خلاص شدن
ridding
U
رهانیدن از خلاص کردن
freewheel clutch
U
کلاج در حالت خلاص
rids
U
رهانیدن از خلاص کردن
prossure relief valve
U
شیر خلاص فشار
freewheeled
U
بادندن خلاص رفتن
freewheels
U
بادندن خلاص رفتن
get rid of something
<idiom>
U
شر چیزی خلاص شدن
rid
U
رهانیدن از خلاص کردن
off one's hands
<idiom>
U
از شر چیزی خلاص شدن
pay off
<idiom>
U
ازبدیها خلاص شدن
disembarrass
U
از گرفتاری خلاص کردن
to get rid of any one
U
از دست کسی خلاص شدن
eradicating
U
از بین بردن خلاص شدن از
swear out
U
با قسم از گیر چیزی خلاص شدن
work off
U
از شر چیزی خلاص شدن بفروش رساندن
debt
U
بدهی
due
U
بدهی
debit
U
بدهی
liability
U
بدهی
indebtedness
U
بدهی
debts
U
بدهی
debiting
U
بدهی
debited
U
بدهی
debits
U
بدهی
liabilities
U
بدهی
liability to disease
U
بدهی
debit
U
ستون بدهی
debit
U
حساب بدهی
debt perpetrator
U
مرتکب بدهی
liquidation
U
پرداخت بدهی
floating debt
U
بدهی متغیر
acknowledgement of debt
U
اقرار به بدهی
oxygen debt
U
بدهی اکسیژن
liabilities and assets
U
بدهی و دارایی
debit card
U
کارت بدهی
back
U
بدهی پس افتاده
bank overdraft
U
بدهی به بانک
arrear
U
بدهی پس افتاده
arrear
U
بدهی معوق
current liability
U
بدهی جاری
private debt
U
بدهی خصوصی
debit note
U
صورتحساب بدهی
promissory notes
U
سند بدهی
contingent liability
U
بدهی اتفاقی
backs
U
بدهی پس افتاده
legal liability
U
بدهی قانونی
contingent liability
U
بدهی احتمالی
admission of liability
U
قبول بدهی
promissory note
U
برگه بدهی
promissory note
U
سند بدهی
promissory notes
U
برگه بدهی
debt burden
U
بار بدهی
acknowladgement of debt
U
قبول بدهی
debt
U
بدهی داشتن
debited
U
حساب بدهی
debits
U
ستون بدهی
national debt
U
بدهی ملی
absolute liability
U
بدهی مطلق
credit notes
U
سند بدهی
credit note
U
سند بدهی
capital liability
U
بدهی سرمایه
debts
U
بدهی داشتن
the d. of a debt
U
پرداخت بدهی
an active debt
U
بدهی با ربح
to get into debt
U
بدهی پیداکردن
capital liability
U
بدهی درازمدت
debited
U
ستون بدهی
public debt
U
بدهی دولت
debits
U
حساب بدهی
book debts
U
بدهی دفتری
debt perpetrator
U
خطاکار در بدهی
debiting
U
ستون بدهی
net debt
U
بدهی خالص
due bill
U
سند بدهی
liability insurance
U
بیمه بدهی
collective liability
U
بدهی جمعی
to be in debt
U
بدهی داشتن
debiting
U
حساب بدهی
debited
U
در ستون بدهی گذاشتن
embarrassed with debts
U
زیر بار بدهی
debits
U
در ستون بدهی گذاشتن
rebate
U
پرداخت قسمتی از بدهی
rebates
U
پرداخت قسمتی از بدهی
i paid the debt plus interest
U
بدهی را با بهره ان دادم
debit
U
در ستون بدهی گذاشتن
charge account
U
حساب بدهی مشتری
chargeable
U
قابل بدهی یا پرداخت
consolidated debt
U
بدهی یک کاسه شده
to pay one's way
U
بدهی بهم نزدن
realisation
[British E]
[of something]
U
پرداخت بدهی
[اقتصاد]
realization
[American E]
[of something]
U
پرداخت بدهی
[اقتصاد]
liquidation
[of something]
U
پرداخت بدهی
[اقتصاد]
default
U
عدم پرداخت بدهی
solvency
U
توانایی پرداخت بدهی
due
U
بدهی موعد پرداخت
deep in debt
U
تا گردن زیر بدهی
up to the eyes in debt
U
تا گردن زیر بدهی
debiting
U
در ستون بدهی گذاشتن
monetization
U
پرداخت نقدی بدهی
To be in debt up to ones ears.
U
غرق بدهی بودن
defaults
U
عدم پرداخت بدهی
defaulting
U
عدم پرداخت بدهی
defaulted
U
عدم پرداخت بدهی
amortization
U
پرداخت بدهی به اقساط مساوی
debit
U
به حساب بدهی کسی گذاشتن
debits
U
به حساب بدهی کسی گذاشتن
to pay off a debt
[mortgage]
U
بدهی
[رهنی]
را قسطی پرداختن
debited
U
به حساب بدهی کسی گذاشتن
Do you have an extra pen to lend me?
U
یک قلم زیادی داری به من بدهی ؟
to detain one's due
U
بدهی خودرا نگه داشتن
to keep ones he above water
O
از زیر بدهی بیرون آمدن
debiting
U
به حساب بدهی کسی گذاشتن
emcumbered with debts
U
زیر بار قرض یا بدهی
insolvency
U
عدم توانایی در پرداخت بدهی
Could you lend me some money ?
U
می توانی یک قدری به من پول قرض بدهی ؟
omittance is no quit tance
U
بستانکاردلیل پرداخته شدن بدهی نیست
monetization
U
پرداخت بدهی دولت از طریق انتشارپول
You must account for every penny.
باید تا دینار آخر حساب پس بدهی
debt of record
U
بدهی قانونی record of court محکوم به
billing
U
صورتحساب بدهی را تنظیم وارسال کردن
to keep ones head above water
خود را از بار بدهی رها کردن
debt discount
U
تفاوت ارزش اسمی بدهی واصل مبلغ
working capital
U
مبلغ اضافی سرمایه جاری پس از کسر بدهی
tax avoidance
U
اجتناب از پرداخت مالیات کاهش بدهی مالیاتی
deficit
U
کسر موازنه مازاد بدهی بر موجودی کمبود
deficits
U
کسر موازنه مازاد بدهی بر موجودی کمبود
debt of honour
U
بدهی که پرداخت ان به خوش حسابی بدهکار بستگی دارد
Could you move the table a little bit ?
U
ممکن است این میز راقدری تکان بدهی ؟
an insolvent estate
U
دارایی یا ملکی که برای پرداخت بدهی بسنده نباشد
judgement dept
U
بدهی که دادگاه حکم پرداخت انرا صادر نموده است
good riddance
<idiom>
U
وقتی چیزی را از دست بدهی وبخاطرش خیلی خوشحال باشی
elegit
U
حکم توقیف اموال مدیون تا زمان واریز بدهی خود
current liability
U
اقلامی از بدهی که پرداخت انها از محل دارایی جاری باشد
lien
U
حق تصرف مال یا ملکی تاهنگامیکه بدهی وابسته به ان داده شود
delegatee
U
کسیکه پرداخت بدهی شخص دیگر به او واگذار شده است
cabin pressurization safety valve
U
شیری مرکب از شیر خلاص فشار و خلاء و شیر تخلیه برای جلوگیری از افزایش بیش از حد فشار داخل کابین
reduces
U
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
U
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
U
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
leverage
U
نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
collocation
U
ترتیب نوبت و ترتیب پرداخت بدهی به طلبکاران
consenting
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
current ratio
U
نسبت دارایی موجود به بدهی موجود
due bill
U
در CL به این شکل تنظیم میشود : بدهی به اقای ..... مبلغ ..... است که عندالمطالبه پرداخت خواهد شد . تاریخ .... این سند بر خلاف برات و سفته به حواله کرد قابل پرداخت نیست
ferried
U
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
U
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
U
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
U
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept
U
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages
U
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something
U
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defined
U
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
U
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
U
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
U
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expand
U
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducting
U
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
U
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift
U
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts
U
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducts
U
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
U
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation
U
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expanding
U
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televise
U
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising
U
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expands
U
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televises
U
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
U
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted
U
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
developments
U
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development
U
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com