Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 240 (42 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
sum
U
باهم جمع کردن
sums
U
باهم جمع کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
dump
U
رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
interchange
U
باهم عوض کردن
interchanged
U
باهم عوض کردن
interchanges
U
باهم عوض کردن
interchanging
U
باهم عوض کردن
splice
U
باهم متصل کردن
spliced
U
باهم متصل کردن
splices
U
باهم متصل کردن
splicing
U
باهم متصل کردن
disunite
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
confuse
U
باهم اشتباه کردن
confuses
U
باهم اشتباه کردن
synchronised
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
chum
U
باهم زندگی کردن
chums
U
باهم زندگی کردن
cohabit
U
باهم زندگی کردن
cohabited
U
باهم زندگی کردن
cohabiting
U
باهم زندگی کردن
cohabits
U
باهم زندگی کردن
intercommon
U
باهم شرکت کردن
interwed
U
باهم پیوند کردن
pace lap
U
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
symmetrize
U
باهم قرینه کردن
to come to an explanation
U
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
to cotton together
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton with each other
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
to keep company
U
باهم امیزش کردن
to set at loggerheads
U
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
to set at variance
U
با هم بد کردن باهم مخالف ت
to set by the ears
U
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to spar at each other
U
باهم مشت بازی کردن
Other Matches
together
U
باهم
simultaneously
U
باهم
concerted
U
باهم
conjointly
U
باهم
simoltaneously
U
باهم
simoltaneous
U
باهم
concurrently
U
باهم
inchorus
U
باهم
one with a
U
باهم
at once
U
باهم
vis-a-vis
U
باهم
jointly
U
باهم
tutti
U
باهم
vis a vis
U
باهم
collocation
U
باهم گذاری
kissing kind
U
باهم دوست
to be together
U
باهم بودن
coinciding
U
باهم رویدادن
coincides
U
باهم رویدادن
coincided
U
باهم رویدادن
concomitancy
U
باهم بودن
to whip in
U
باهم نگاهداشتن
simultaneous with each other
U
باهم رخ دهنده
combining
U
باهم پیوستن
combines
U
باهم پیوستن
combine
U
باهم پیوستن
collaborating
U
باهم کارکردن
collaborates
U
باهم کارکردن
collaborated
U
باهم کارکردن
collaborate
U
باهم کارکردن
to work together
U
باهم کارکردن
to act jointly
U
باهم کارکردن
coincide
U
باهم رویدادن
cohabitation
U
زندگی باهم
interweave
U
باهم امیختن
interweaves
U
باهم امیختن
interweaving
U
باهم امیختن
to grow together
U
باهم پیوستن
interwove
U
باهم امیختن
coadunate
U
باهم روییده
We went together .
U
باهم رفتیم
to huddle together
U
باهم غنودن
coexists
U
باهم زیستن
coexisting
U
باهم زیستن
coexisted
U
باهم زیستن
coexist
U
باهم زیستن
one anda
U
همه باهم
all at once
U
همه باهم
to keep company
U
باهم بودن
at loggerheads
<idiom>
U
باهم جنگیدن
contemporaneously
U
بطورمعاصر باهم
cowork
U
باهم کارکردن
cooperate
U
باهم کارکردن
impacted
U
باهم جوش خورده
to bill and coo
U
باهم غنج زدن
co-
U
پیشوندیست بمعنی با و باهم
We bear no relationship to each other .
U
باهم نسبتی نداریم
coact
U
باهم نمایش دادن
grades
U
جورکردن باهم امیختن
impacted
U
باهم جمع شده
promiscuous bathing
U
ابتنی زن و مرد باهم
to keep friends
U
باهم دوست ماندن
Co
U
پیشوندیست بمعنی با و باهم
to be good pax
U
باهم دوست بودن
they had words
U
باهم نزاع کردند
trigon
U
اجتماع سه ستاره باهم
compare
U
برابرکردن باهم سنجیدن
grade
U
جورکردن باهم امیختن
to be together with somebody
U
با کسی باهم بودن
compared
U
برابرکردن باهم سنجیدن
to hang together
U
باهم پیوسته یامتحدبودن
coapt
U
باهم جور امدن
compares
U
برابرکردن باهم سنجیدن
comparing
U
برابرکردن باهم سنجیدن
coextend
U
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
cross fertilize
U
باهم پیوند زدن
to grow into one
U
باهم یکی شدن
coexistent
U
باهم زیست کننده
coapt
U
باهم متناسب شدن
com
U
پیشوند بمعانی با و باهم
to hang together
U
باهم مربوط بودن
to grow together
U
باهم یکی شدن
correlation
U
بستگی دوچیز باهم
out of tune
<idiom>
U
باهم خوب وسازش نداشتن
we are kin
U
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
They are hardly comparable .
U
منا سبتی باهم ندارند
col
U
پیشوند بمعانی باو باهم
cons
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conning
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
they were made one
U
یعنی باهم عروسی کردند
con
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pool
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
to go to gether
U
بهم خوردن باهم جوربودن
add
U
جمع زدن باهم پیوستن
simultaneous
U
باهم واقع شونده همزمان
We entered the room together .
U
باهم وارد اطاق شدیم
pools
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
pooled
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
confluent
U
باهم جاری شونده متلاقی
adds
U
جمع زدن باهم پیوستن
conned
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
adding
U
جمع زدن باهم پیوستن
The husband and wife dont get on together.
U
زن وشوهر باهم نمی سازند
photo electric
U
وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
in on
<idiom>
U
برای کای باهم جمع شدن
interfertile
U
اماده زاد و ولد دوتایی باهم
solunar
U
حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
quirister
U
دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
life is not all rose culour
U
در زندگی نوش ونیش باهم است
They fight like cat and dog .
U
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
cross fire
U
تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
homogeneous
U
مقاربت کننده باهم جنس خود
autogenesis
U
ترکیب یا امیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم
concatenate
U
دستوری که دو داده یا متغیر را باهم ترکیب میکند
I often confuse the twin brothers .
U
من این دوقلوها رااغلب باهم عوضی می گیرم
They are poles apart.
U
یک دنیا باهم فرق دارند ( بسیار متفاوتند )
hash
U
گوشت وسبزههای پخته که باهم بیامیزند امیزش
mutton chop
U
دنده و نیمی از مهره که باهم سرخ کنند
to date
U
باهم بیرون رفتن
[به عنوان دوست پسر و دختر]
coextensive
U
باهم دریک زمان ویک مکان بسط یافته
1 and 2 are poles apart.
<idiom>
U
۱ و ۲ یک دنیا باهم فرق دارند
[بسیار متفاوت هستند]
.
omnim gatherum
U
امیختگی چندین چیز باهم توده امیخته جنگ
to go out
U
باهم بیرون رفتن
[به عنوان دوست پسر و دختر]
tragi comedy
U
نمایشی که دران مطالب جدی ومضحک باهم امیخته باشد
homogamous
U
تولید نسل کننده بوسیله مقارت باهم جنس خود
homogamic
U
تولید نسل کننده بوسیله مقارت باهم جنس خود
polymerize
U
باهم ترکیب وجمع شدن وذره بزرگتری تشکیل دادن
happy family
U
دستهای ازجانوران جوربجورکه دریک قفس باهم زندگی میکنند
consortia
U
ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
consortiums
U
ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
interplead
U
پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
consortium
U
ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
throw the baby out with the bathwater
<idiom>
U
(تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
to interlock levers
U
اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
scarf weld
U
جایی که دو میل اهن را نیم ونیم کرده باهم جوش داده باشند
drawbore
U
کنگرههای موجود بین کام وزبانه که باهم جفت شده ومحکم میشود
concatenate
U
بیشتر ازیک فایل یامجموعهای ازداده ها که باهم ترکیب می شوند تا مجموعهای را تشکیل دهند
tristimulus values
U
مقادیر نسبی یه رنگ اصلی که برای ایجاد رنگهای دیگر باهم ترکیب می شوند
diptych
U
دولوحی که باهم بوسیله لولایی متصل شده و برای نوشتن بکار می رفته و تاه میشده
logogram
U
چیستان یامعمایی متشکل ازکلماتی که باید باهم جمع شوند وکلمه دیگری ازان ساخته شود
logograph
U
چیستان یامعمایی متشکل ازکلماتی که باید باهم جمع شوند وکلمه دیگری ازان ساخته شود
dead
U
دوره زمانی بین دو رویداد که هیج اتفاقی نمیافتد برای اطمینان از اینکه باهم برخورد نخواهند داشت
compatibility
U
توانایی دونرم افزار یا سخت افزار برای کارکردن باهم
symbiosis
U
همزیستی وتجانس دوموجود مختلف یا دوگروه مختلف باهم
exclusive
U
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که همه ورودی ها در یک سطح باشند ونادرست است اگر باهم فرق کنند
psychomancy
U
رابطه با روح رابطه ارواح باهم
inweave
U
باهم بافتن درهم بافتن
ecotype
U
بخش فرعی از نوع مستقل جانور یا گیاه که افراد ان باهم اختلاط و امتزاج نموده و بخش واحد فرعی تشکیل میدهند
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
U
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
U
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial
U
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
U
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
U
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper
[metal or glass]
U
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orients
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
U
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to inform on
[against]
somebody
U
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
serve
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up
U
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigns
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk
U
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tae
U
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal
[to]
U
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
assign
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalled
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
correcting
U
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
sterilises
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilize
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
corrects
U
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
checked
U
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
preach
U
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com