English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (42 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
job U ایوب مقاطعه کاری کردن
jobs U ایوب مقاطعه کاری کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
contract U مقاطعه کاری کردن
subcontract U مقاطعه کاری فرعی
subcontracted U مقاطعه کاری فرعی
assumpsit U مقاطعه کاری فرض
subcontracting U مقاطعه کاری فرعی
subcontracts U مقاطعه کاری فرعی
entrepremership U اداره و سازماندهی فعالیتهای تجاری یا مقاطعه کاری
contract U پیمان مقاطعه عقد و پیمان بستن تعهد کردن مقاطعه کردن
building enterprise U مقاطعه کاری ساختمان پیمانکاری ساختمان
job's tears U دمع ایوب
contract U مخفف کردن مقاطعه کردن قرارداد بستن
The patience of job. U صبر ایوب ( صبر وحوصله بی نهایت زیاد )
farmed U اجاره یا مقاطعه کردن اجاره دادن
farm U اجاره یا مقاطعه کردن اجاره دادن
farms U اجاره یا مقاطعه کردن اجاره دادن
operators on incentive U مقاطعه چی ها
pieceworker U مقاطعه چی
piece worker U مقاطعه چی
piece-worker U مقاطعه چی
operator on incentive U مقاطعه چی
incentive operator U مقاطعه چی
pieceworkers U مقاطعه چی ها
jobber [piece worker] U مقاطعه چی
piece workers U مقاطعه چی ها
piece-workers U مقاطعه چی ها
incentive operators U مقاطعه چی ها
contract U مقاطعه
piece worker U مقاطعه کار
pieceworker U مقاطعه کار
contractor U مقاطعه کار
pieceworkers U مقاطعه کار ها
fat work U مقاطعه کار
jobber U مقاطعه کار
incentive operator U مقاطعه کار
jobber [piece worker] U مقاطعه کار
operator on incentive U مقاطعه کار
piece-worker U مقاطعه کار
lumper U مقاطعه کار
contractors U مقاطعه کار
jobs U کار مقاطعه
by contract U بطور مقاطعه
by the job U به طور مقاطعه
piece workers U مقاطعه کار ها
incentive operators U مقاطعه کار ها
job U کار مقاطعه
piece-workers U مقاطعه کار ها
operators on incentive U مقاطعه کار ها
calk U بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
road contractor U مقاطعه کار جاده
piecework U کار از روی مقاطعه
timework U کار از روی مقاطعه
jobbery U سوء استفاده مقاطعه
subcontractor U مقاطعه کار فرعی
subcontractors U مقاطعه کار فرعی
master builder U بنای مقاطعه کار
main contractor U مقاطعه کار اصلی
contract note U سند مقاطعه توافق نامه
package deal U مقاطعه در بست و خرید یکجا
package deals U مقاطعه در بست و خرید یکجا
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) U بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torches U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes U راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch U کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade U کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
entrepreneurs U مدیر یک موسسه اقتصادی بزرگ مقاطعه کار
entrepreneur U مدیر یک موسسه اقتصادی بزرگ مقاطعه کار
whitewash U سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumble U اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles U اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled U اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. U کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
stringing U خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing U میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforests U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest U مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reconditions U نو کاری کردن
recondition U نو کاری کردن
reconditioned U نو کاری کردن
stucco U گچ کاری کردن
habitual way of doing anything U کردن کاری
gardens U درخت کاری کردن باغبانی کردن
garden U درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardened U درخت کاری کردن باغبانی کردن
messes U :شلوغ کاری کردن الوده کردن
mess U :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforce U مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraved U کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primes U تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime U تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforced U مجبور کردن وادار کردن به کاری
primed U تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforces U مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraves U کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforcing U مجبور کردن وادار کردن به کاری
engrave U کنده کاری کردن در حکاکی کردن
rodeos U سوار کاری کردن
stick with <idiom> U دنبال کردن کاری
splay U منبت کاری کردن
flourishes U زینت کاری کردن
plaster U گچ کاری کردن اندود
hammered U چکش کاری کردن
keen set for doing anything U مشتاق کردن کاری
keen set for doing anything U ارزومند کردن کاری
hammers U چکش کاری کردن
granulate U چکش کاری کردن
the proper time to do a thing U برای کردن کاری
go near to do something U تقریبا کاری را کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . U محکم کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). U از قصد کاری را کردن
stunt U شیرین کاری کردن
flourish U زینت کاری کردن
stunting U شیرین کاری کردن
shyster U دغل کاری کردن
to intervene in an affair U در کاری مداخله کردن
To perform a feat. U شیرین کاری کردن
enamel U مینا کاری کردن
flourished U زینت کاری کردن
stunts U شیرین کاری کردن
hammer U چکش کاری کردن
plasters U گچ کاری کردن اندود
rodeo U سوار کاری کردن
mind to do a thing U متمایل کردن به کاری
splaying U منبت کاری کردن
carved U کنده کاری کردن
blackjack U مجبوربانجام کاری کردن
carve U کنده کاری کردن
spackle U بتونه کاری کردن
lubrication U روغن کاری کردن
adventurism U اقدام به کاری کردن
inlays U خاتم کاری کردن
splayed U منبت کاری کردن
inlaying U خاتم کاری کردن
carves U کنده کاری کردن
to touch up U دست کاری کردن
manipulation U دست کاری کردن
to start out to do something U قصد کاری را کردن
purfle U منبت کاری کردن
calker U بتونه کاری کردن
splays U منبت کاری کردن
refashion U دست کاری کردن
to brush over U دست کاری کردن
inlay U خاتم کاری کردن
carvings U کنده کاری کردن
give someone a hand <idiom> U با کاری به کسی کمک کردن
p in power to do something U عدم نیروبرای کردن کاری
the right way to do a thing U صحیح برای کردن کاری
to have a finger in every pie U درهمه کاری دخالت کردن
on your own U خودم تنهایی [کاری را کردن]
lift a finger (hand) <idiom> U کاری بکن ،کمک کردن
to incite somebody to something U کسی را به کاری تحریک کردن
end up <idiom> U پایان ،بلاخره کاری کردن
to egg [on] U تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
to keep regular hours U هر کاری را درساعت معین کردن
boss U برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed U برجسته کاری ریاست کردن بر
walk out U کاری راناگهان ترک کردن
service U ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
limes U با اهک کاری سفید کردن
lime U با اهک کاری سفید کردن
to take trouble to do anything U زحمت کردن کاری را بخوددادن
to run the show U در کاری اختیار داری کردن
prone to do something آماده برای کردن کاری
systematization U اسلوبی کردن همست کاری
to stop [doing something] U توقف کردن [از انجام کاری]
to persuade somebody of something U کسی را متقاعد به کاری کردن
step in U مداخله بیجا در کاری کردن
bosses U برجسته کاری ریاست کردن بر
bossing U برجسته کاری ریاست کردن بر
to omit doing a thing U از کاری فروگذار یا غفلت کردن
back to the drawing board <idiom> U کاری را از اول شروع کردن
To do something in a pique . U از روی لج ولجبازی کاری را کردن
To come to blows with someone . U با کسی کتک کاری کردن
serviced U ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
glid U تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
forces U مجبور کردن کسی به انجام کاری
trick someone into doing somethings U با حیله کسی را وادار به کاری کردن
fillets U تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to work by candle light U شب کاری کردن دود چراغ خوردن
to tie into something [ American E] U با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
filleting U تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleted U تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillet U تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
afterthought U چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
to get cracking U شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
oversell U بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
see to (something) <idiom> U شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to invite somebody to do something U از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
to pair off U جفت کردن [برای کاری یا در جشنی]
to engage in something [in doing] something U خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
to goad somebody doing something U کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody into something U کسی را به انجام کاری تحریک کردن
overselling U بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversells U بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversold U بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com