English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
This isn't clean. این تمیز نیست.
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
All is not gold that glitters. <proverb> U هر آنچه میدرخشد طلا نیست(هر گردى گردو نیست).
winchester disk U دیسک سخت کوچک در یک واحد بسته که وقتی پر است یا لازم نیست , قابل جدا شدن از کامپیوتر نیست
step frame U استفاده از رشته ویدیویی به صورت یک فریم در هر لحظه برای زمانی که کامپیوتر قوی نیست یا آن قدر سریع نیست که تصاویر بلادرنگ را نشان دهد
transparent U برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
transparently U برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
leaving files open U به معنای اینکه فایل بسته نیست یا حاوی نشانه پایان فایل نیست .
his parentage isunknown U اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
it is past all hope U جای هیچ امیدواری نیست هیچ امیدی نیست
discretion U تمیز
dinky U تمیز
discernment U تمیز
contradistinction U تمیز
cassation U تمیز
age of reason U سن تمیز
age of discretion U سن تمیز
dapper U تمیز
cleanly U تمیز
secernment U تمیز
spiffy U تمیز
distinction U تمیز
distinctions U تمیز
clean U تمیز
cleaned U تمیز
cleans U تمیز
mense U حس تمیز
neater U تمیز
purest U تمیز
pure U تمیز
neatest U تمیز
discrimination U تمیز
neat U تمیز
cleanest U تمیز
neat and tidy U تر و تمیز
purer U تمیز
scrubby U تمیز
scouring U تمیز کاری
differentiate U تمیز دادن
discerned U تمیز دادن
epicritic U تمیز دهنده
indiscriminately U بدون تمیز
distinguishable U قابل تمیز
discern U تمیز دادن
cleanses U تمیز کردن
high court of U دیوانعالی تمیز
individuate U تمیز دادن
indiscernible able U تمیز ندادنی
clean bill of lading U بارنامه تمیز
cleansed U تمیز کردن
clean U تمیز کردن
differentiating U تمیز دادن
scourers U تمیز کننده
scourer U تمیز کننده
refined U تمیز کرده
discriminable U قابل تمیز
discriminating intellect U قوه تمیز
discriminator U تمیز دهنده
indiscreet U بی تمیز بی احتیاط
identification U تطبیق تمیز
discernible U قابل تمیز
discerns U تمیز دادن
cleans U تمیز کردن
wisp U تمیز کردن
cleanest U تمیز کردن
wisps U تمیز کردن
cleaned U تمیز کردن
differentiates U تمیز دادن
clean U تمیز کردن
sensory discrimination U تمیز حسی
stimulus discrimination U تمیز محرک
do the cleaning U تمیز کردن
superior court U دادگاه تمیز
supreme court U دیوان تمیز
clean house U تمیز کردن
cleanse U تمیز کردن
grooming U تمیز کردن
squeaky clean U بسیار تمیز
replotting U تمیز کردن
cleans U تمیز کردن چیزی
prim U خیلی محتاط تمیز
spic and span <idiom> U خیلی تمیز ومرتب
emblazoned U تمیز چاپیا دوختهشده
high court of cassation U دیوان عالی تمیز
scrub U خراشیدن تمیز کردن
clean U تمیز کردن چیزی
scrubbing U خراشیدن تمیز کردن
scrubs U خراشیدن تمیز کردن
cleanest U تمیز کردن چیزی
discriminative U وابسته به تبعیض یا تمیز
cleaned U تمیز کردن چیزی
scrubbed U خراشیدن تمیز کردن
pick up <idiom> U تمیز ،مرتب کردن
antiseptics U تمیز و پاکیزه مشخص
antiseptic U تمیز و پاکیزه مشخص
discreet U دارای تمیز وبصیرت
hight court of cassetion U دیوان عالی تمیز
smugness U تمیز کردن سروصورت دادن به
dry clean U لباس را بابخار تمیز کردن
smugly U تمیز کردن سروصورت دادن به
smug U تمیز کردن سروصورت دادن به
cleanser U وسیله یا ماده تمیز کننده
spruce up <idiom> U مجددا آراستن ،تمیز کردن
cleansers U وسیله یا ماده تمیز کننده
absterge U تمیز کردن شستشو دادن
distinctively U بطورمشخص یا اختصاصی بروجه تمیز
I want these clothes cleaned. من میخواهم این لباس ها تمیز شود.
tassel U پارچه برای تمیز کردن تیر
tassels U پارچه برای تمیز کردن تیر
indistinguishable U غیر قابل تشخیص تمیز ندادنی
secern U تجزیه طلب شدن تمیز دادن
denotative U دارای قوه تفکیک یا تمیز تمیزی
differentiation U فرق گذاری تفکیک و تمیز مطالب از یکدیگر
epicritic U تمیز دهنده گرما وسرما حساس بسرماوگرما
racking U تمیز کردن شبکه توری اشغال گیر
mopping U چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mopped U چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mops U چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
mop U چوبی که سر ان را پارچه می پیچند و برای تمیز کردن بکارمیرود
it is inexpedient to reply U پاسخ دادن مصلحت نیست پاسخ دادن مقتضی نیست
graving dock U اسکله مخصوص تمیز کردن ویا تعمیر نمودن کشتی
I am a great believer in using natural things for cleaning. U من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
head U دیسک مخصوص برای تمیز کردن نوک خواندن / نوشتن دیسک
go devil U لوله پاک کن مخصوص تمیز کردن لوله نفت
clean-up U عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
vacuumed U جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
vacuums U جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
vacuuming U جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
clean up U عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
vacuum U جاروی برقی باجاروی برقی تمیز کردن
aint U نیست
he is not of our number U از ما نیست
secondary U نیست
auxiliary U نیست
auxiliaries U نیست
It's not new. نو نیست.
Plug and Play U یچ نیست
he takes no notice of it U نیست
it is well enough U بد نیست
storage U می نیست
isn't U نیست
temporary storage U می نیست
sacred cow <idiom> U چارهای نیست
Nevermind! U مهم نیست !
There is no hot water U آب گرم نیست.
no sweat <idiom> U مشکلی نیست
cold is merely privative U گرما نیست
it is nothing out of the way U غریب نیست
close the door please U اگرزحمت نیست
no wonder <idiom> U تعجبی نیست
It's not new. جدید نیست.
He goes on and on . He is most persistent . U ول کن معامله نیست
no hurry U عجلهای نیست
inextinct U نیست نشده
i do not have it in me U از من ساخته نیست
no trouble U زحمتی نیست
that depends U معلوم نیست
that is not it U این نیست
he knows a thing or two U بی تجربه نیست
he is rather i. than sick U ناخوش نیست
that is wrong U درست نیست
the ice is treach erous U یخ محکم نیست
it has escaped my remembrance U یاد نیست
it is immaterial U چیزی نیست
it is not half bad U هیچ بد نیست
niet le fait U کار او نیست
my health is tolerable U حالم بد نیست
ought not U شایسته نیست
it's only me U کسی نیست
it needs not U لازم نیست
it lies beyond his competence U در صلاحیت او نیست
it is unsuitable U مناسب نیست
it is unnecessary U لازم نیست
it is not in good workingorder U دایر نیست
there is no hurry U عجلهای نیست
there is no hurry U شتابی نیست
thereis no end to it U انراپایانی نیست
he has nothing in him U کسی نیست
Such is not the case . That is not so. U اینطور نیست
It is all right . It is o. k. U طوری نیست
There is nothing wrong with you . You are all right . U هیچیت نیست
I dont remember ( recall ) . U یادم نیست
He is not man enough to do it . He is not the man for it . He hasnt got the guts to do it . U مردش نیست
no object U چیزی نیست
no matter U چیزی نیست
he is not in it U داخل نیست
he is a bad husband U صرفه جو نیست
he is none of my friends U او از دوستان من نیست
to make no mention of U ذکری از ان نیست
if you please U اگرزحمت نیست
you are written U حق با شما نیست
It cant be helped. U چاره ای نیست
It is not advisable . It is inexpedient. U صلاح نیست
he is out of huomor U سر دماغ نیست
he is out of huomor U سر خلق نیست
he is out of his senses U بهوش نیست
he is not willing to go U نیست برود
dont mention it U چیزی نیست
static U که پویا نیست
needn't U لازم نیست
nihilism U نیست انگاری
The subject under discrssion . U موضوعی که مطرح نیست
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com