Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 255 (37 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
throw out
<idiom>
U
اخراج کردن،مجبور به ترک کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
swap
U
اخراج کردن
swapped
U
اخراج کردن
swaps
U
اخراج کردن
swopped
U
اخراج کردن
swopping
U
اخراج کردن
swops
U
اخراج کردن
sack
U
اخراج کردن یاشدن
sacked
U
اخراج کردن یاشدن
sacks
U
اخراج کردن یاشدن
discharge
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
U
اخراج کردن ازخدمت رهایی از خدمت
discharges
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
U
اخراج کردن ازخدمت رهایی از خدمت
oust
U
اخراج کردن
ousted
U
اخراج کردن
ousting
U
اخراج کردن
ousts
U
اخراج کردن
out
U
اخراج کردن اخراج شدن
out-
U
اخراج کردن اخراج شدن
outed
U
اخراج کردن اخراج شدن
extract
U
گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
extracted
U
گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
extracting
U
گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
extracts
U
گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
eviction
U
اخراج کردن
evictions
U
اخراج کردن
expel
U
اخراج کردن
expelled
U
اخراج کردن
expelling
U
اخراج کردن
expels
U
اخراج کردن
banish
U
اخراج بلد کردن دور کردن
banished
U
اخراج بلد کردن دور کردن
banishes
U
اخراج بلد کردن دور کردن
banishing
U
اخراج بلد کردن دور کردن
evacuate
U
اخراج خارج کردن یا شدن
evacuated
U
اخراج خارج کردن یا شدن
evacuates
U
اخراج خارج کردن یا شدن
evacuating
U
اخراج خارج کردن یا شدن
can
U
اخراج کردن
canning
U
اخراج کردن
cans
U
اخراج کردن
cast out
U
اخراج کردن
disbar
U
سلب صلاحیت از وکیل کردن ممنوع الوکاله کردن وکیل اخراج وکیل از کانون وکلاء
exorcise
U
اخراج کردن
out with
U
اخراج کردن
pay off
U
با دادن مزد کامل اخراج کردن
rusticate
U
با اخراج تنبیه کردن
send down
U
اخراج کردن
dis-
U
اخراج کردن
To dismiss (discharge) someone.
U
کسی رابیرون کردن ( اخراج کردن )
boot out
<idiom>
U
اخراج کردن ،کسی را مجبوربه ترک یا رفتن کردن
run out
<idiom>
U
به زور بیرون کردن ،اخراج کردن
to discharge someone without honor
[from the army]
U
اخراج کردن کسی به علت عدم صلاحیت خدمتی
to expel
[from]
U
اخراج کردن
[از]
Other Matches
forces
U
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
force
U
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forcing
U
قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
enforcing
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcement
U
مجبور کردن وادار کردن به اکراه
enforced
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
forcing
U
مجبور کردن
compels
U
مجبور کردن
constrain
U
مجبور کردن
obligations
U
مجبور کردن
force
U
مجبور کردن
forces
U
مجبور کردن
compelled
U
مجبور کردن
oblige
U
مجبور کردن
obliged
U
مجبور کردن
constrains
U
مجبور کردن
obligation
U
مجبور کردن
constraining
U
مجبور کردن
obliges
U
مجبور کردن
compelling
U
مجبور کردن
compel
U
مجبور کردن
induced
U
اغوا کردن مجبور شدن
inducing
U
اغوا کردن مجبور شدن
induce
U
اغوا کردن مجبور شدن
having
U
مجبور بودن وادار کردن
have
U
مجبور بودن وادار کردن
induces
U
اغوا کردن مجبور شدن
eat crow
<idiom>
U
مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
put the screws to someone
<idiom>
U
مجبور کردن شخص دراطاعت ازشما
get after someone
<idiom>
U
مجبور کردن شخص درانجام کاری
forcing
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
force
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
twist one's arm
<idiom>
U
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
rat out on
<idiom>
U
مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
turn out
<idiom>
U
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
red card
U
علامت اخراج اخراج بازیگر
undesireable discharge
U
اخراج به علت عدم صلاحیت اخراج به علت فساد اخلاق
reprisal
U
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
reprisals
U
در معنی سیاسی یکی از وسایلی است که دولتهابرای مجبور کردن طرف به حل مسالمت امیز اختلافات به ان متوسل می شوند در این حالت هر دولت روشها واعمال ممکنه را به استثناء عملیات نظامی برای وادارکردن طرف به تسلیم به نظرخود به کار می برد
dishonorable discharge
U
اخراج از خدمت به علت عدم صلاحیت اخراج از خدمت
bound up
U
مجبور
under constraint
U
مجبور درفشار
compellable
U
مجبور کردنی
constrainable
U
مجبور کردنی
coercive
U
مجبور کننده
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
U
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
U
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
impels
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelled
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
impelling
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
walk the plank
<idiom>
U
مجبور به استعفا شدن
impel
U
بر ان داشتن مجبور ساختن
toss out
<idiom>
U
مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
The army had to retreat from the battlefield.
U
ارتش مجبور به عقب نشینی از میدان جنگ شد.
walk the plank
<idiom>
U
مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
capturing
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
U
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
nemo tenetur se impum accusare
U
هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
challengo
U
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
U
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow.
U
این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
survey
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
U
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orienting
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
U
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
deport
U
اخراج
eviction
U
اخراج
deported
U
اخراج
lay off
U
اخراج
deportation
U
اخراج
banishment
U
اخراج
excomminucation
U
اخراج
exclusion
U
اخراج
expulsions
U
اخراج
evacuation
U
اخراج
expulsion
U
اخراج
evictions
U
اخراج
deporting
U
اخراج
deports
U
اخراج
dismissal
U
اخراج
deposal
U
اخراج
rustication
U
اخراج
disqualifying
U
اخراج
dismissals
U
اخراج
foul out
U
اخراج
ejection
U
اخراج
firing
U
اخراج
dislodgement
U
اخراج
disqualify
U
اخراج
disqualified
U
اخراج
disqualifies
U
اخراج
extrusion
U
اخراج
out lawry
U
اخراج
ouster
U
اخراج
the boot
U
اخراج
concentrates
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal
[to]
U
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
concentrate
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae
U
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
U
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
served
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up
U
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk
U
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
dismissals
U
انفصال اخراج
send off
U
اخراج بازیگر
brush off
U
اخراج بی ادبانه
dismissal
U
اخراج از شغل
xenelasia
U
اخراج بیگانگان
bad conduct discharge
U
اخراج از خدمت
dismissals
U
اخراج از خدمت
send-offs
U
اخراج بازیگر
dismissals
U
اخراج از شغل
send-off
U
اخراج بازیگر
clearing out
[of a place]
U
اخراج
[از مکانی]
dismissal
U
انفصال اخراج
deportees
U
اخراج شده
suspension
U
اخراج موقت
expulsion
U
اخراج از کشور
get the ax
<idiom>
U
اخراج شدن
give someone the ax
<idiom>
U
اخراج شدن
let go
<idiom>
U
اخراج شدن
expulsions
U
اخراج از کشور
walking papers
<idiom>
U
برگه اخراج
suspensions
U
اخراج موقت
dismissal
U
اخراج از خدمت
outed
U
اخراج بازیگر
out-
U
اخراج بازیگر
avaunt
U
دستور اخراج
out
U
اخراج بازیگر
deportee
U
اخراج شده
dismission
U
انفصال اخراج
reseau
U
اخراج اشعه
excommunicable
U
سزاوارتکفیریا اخراج
expellable
U
قابل اخراج
deportation
U
اخراج از کشور
soft-pedal
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
misconduct penalty
U
جریمه 01 دقیقه اخراج
boot
U
اخراج چاره یافایده
explusion foul
U
خطای منجر به اخراج
dismiss
U
سوزاندن توپزن و اخراج او
duck
U
اخراج توپزن بی امتیاز
pink slip
<idiom>
U
برگه اخراج از شغل
wrongful dismissal
U
انفصال یا اخراج ناروا
ducks
U
اخراج توپزن بی امتیاز
duckings
U
اخراج توپزن بی امتیاز
ducked
U
اخراج توپزن بی امتیاز
dismissing
U
سوزاندن توپزن و اخراج او
game misconduct penalty
U
01 دقیقه اخراج بازیگرخطاکار
discharges
U
اخراج تخلیه الکتریکی
discharge
U
اخراج تخلیه الکتریکی
ejectable
U
قابل دفع یا اخراج
dismisses
U
سوزاندن توپزن و اخراج او
correct
U
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
sterilize
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
times
U
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
wooed
U
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
crosser
U
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
to wipe out
U
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
infringe
U
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
timed
U
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time
U
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
woos
U
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
exploits
U
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
sterilizing
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploiting
U
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
sterilizes
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploit
U
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
correcting
U
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
corrects
U
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
sterilized
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilising
U
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringing
U
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com