English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
vindication U اثبات بیگناهی توجیه
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
vindicating U اثبات بیگناهی کردن
vindicate U اثبات بیگناهی کردن
vindicates U اثبات بیگناهی کردن
vindicated U اثبات بیگناهی کردن
purgation U روش باستانی دادرسی در CL که به موجب ان متهم بایستی دوازده تن ازهمسایگان را به بیگناهی خود به شهادت می گرفت ویااز طریق رفتن در اب جوش یا اب یخ یا اتش بیگناهی خودرا ثابت می کرد
guiltlessly U بیگناهی
blamelessness U بیگناهی
affirmatory U کلمه اثبات عبارت اثبات
base line U خط توجیه
briefing U توجیه
orienting line U خط توجیه
rationale U توجیه
comebacks U توجیه
orientation U توجیه
briefings U توجیه
justification U توجیه
rationalization U توجیه
comeback U توجیه
justifications U توجیه
legitimatize U توجیه کردن
legtimize U توجیه کردن
map orientation U توجیه نقشه
orienting angle U زاویه توجیه
orienting station U ایستگاه توجیه
vindicator U توجیه کننده
ready room U اطاق توجیه
self justification U توجیه خویشتن
selfjustification U توجیه خود
unwarrantable U توجیه نکردنی
vindicative U مربوط به توجیه
justifier U توجیه کننده
justificatory U توجیه امیز
justify U توجیه کردن
justifies U توجیه کردن
rationalization U توجیه عقلی
justifiable U توجیه پذیر
justifiable U قابل توجیه
assumed orientation U توجیه فرضی
vindicating U توجیه کردن
vindicates U توجیه کردن
vindicated U توجیه کردن
economic feasibility U توجیه اقتصادی
economic justification U توجیه اقتصادی
intellectualization U توجیه عقلی
interpretability U قابلیت توجیه
justifiability U توجیه پذیری
justifying U توجیه کردن
briefing U توجیه کردن
vindicate U توجیه کردن
orientation U توجیه کردن
briefings U توجیه کردن
orients U توجیه کردن
legitimizing U توجیه کردن
legitimizes U توجیه کردن
legitimized U توجیه کردن
legitimize U توجیه کردن
legitimization U توجیه کردن
legitimising U توجیه کردن
vindicatory U وابسته به توجیه
legitimises U توجیه کردن
orient U توجیه کردن
legitimised U توجیه کردن
orienting U توجیه کردن
unwarranted U توجیه نکردنی
justifiable homicide U قتل قابل توجیه
sink in <idiom> U توجیه شدن چیزی
justifiable homicides U قتل قابل توجیه
rationalising U عقلا توجیه کردن
rationalized U عقلا توجیه کردن
rationalises U عقلا توجیه کردن
rationalised U عقلا توجیه کردن
rationalize U عقلا توجیه کردن
map orientation U توجیه کردن نقشه
rationalizing U عقلا توجیه کردن
rationalizes U عقلا توجیه کردن
compass bearing U زاویه توجیه قطب نما
directed net U شبکه توجیه شده مخابراتی
holophrastic U توجیه مفاهیم مرکب با یک کلمه
assumed orientation U توجیه فرضی وسایل نقشه برداری
orienting U توجیه دستگاههای مغناطیسی هماهنگ کردن دستگاهها
declinator U سمت یاب کشتی وسیله توجیه دستگاه
orient U توجیه دستگاههای مغناطیسی هماهنگ کردن دستگاهها
dialectic U هگل و مارکس ان را جهت تعلیل و توجیه امور
The officers were brifed on (about) the detailes. U افسران درباره جزییات مطلع ( توجیه شدند )
orients U توجیه دستگاههای مغناطیسی هماهنگ کردن دستگاهها
proving U اثبات
demonstration U اثبات
proof U اثبات
proofs U اثبات
show U اثبات
agument U اثبات
ascertainment U اثبات
showed U اثبات
shows U اثبات
verification U اثبات
demonstrations U اثبات
vindication U اثبات
subantiation U اثبات
positiveness U اثبات
substantiation U اثبات
assertion U اثبات
positivity U اثبات
mysticism U توجیه مسائل سیاسی به مدد الهام واشراق عرفان
proven U اثبات شده
predication U اثبات موعظه
program proving U اثبات برنامه
supporting U اثبات کردن
demonstrative U اثبات کننده
theorem proving U اثبات نظریه
proof U اثبات [ریاضی]
verifiability U اثبات پذیری
self-evident U بی نیاز از اثبات
positivism U اثبات گرایی
burden of proof U وفیفه اثبات
burden of proof U بار اثبات
deraign U اثبات کردن
in order to prove U برای اثبات
in proof of U برای اثبات
indemonstrable U اثبات نا پذیر
provability U قابلیت اثبات
justificatory U اثبات کننده
hold up <idiom> U اثبات حقیقت
manifestative U اثبات کننده
prover U اثبات کردن
ascertainable U اثبات پذیر
ontology probandi U بار اثبات
onus of proof U بار اثبات
onus probandi U بار اثبات
proved U اثبات کردن
affirm اثبات کردن
asserted U اثبات کردن
assert U اثبات کردن
demonstrators U اثبات کننده
demonstratively U ازراه اثبات
demonstrator U اثبات کننده
positivist U اثبات گرا
affirmations U تصدیق اثبات
asserting U اثبات کردن
asserts U اثبات کردن
proves U اثبات کردن
prove U اثبات کردن
substantiating U اثبات کردن
substantiates U اثبات کردن
substantiated U اثبات کردن
corroborating U اثبات کردن
corroborates U اثبات کردن
corroborated U اثبات کردن
corroborate U اثبات کردن
affirmation U تصدیق اثبات
demonstration U اثبات تجربی
demonstrations U اثبات تجربی
proving U اثبات کردن
provable U قابل اثبات
substantiate U اثبات کردن
demonstrating U اثبات کردن
documentation U اثبات بامدرک
demonstrate U اثبات کردن
demonstrates U اثبات کردن
demonstrated U اثبات کردن
stereogram U یک زوج عکس استریوسکوپی توجیه شده برای برجسته بینی
demonstrably U قابل شرح یا اثبات
logical positivism U اثبات گرایی منطقی
demonstrable U قابل شرح یا اثبات
come in handy <idiom> U اثبات مفید بودن
probatory U دال بر اثبات مشروط
provably U بطور اثبات پذیر
proving a will U اثبات صحت وصیتنامه
self evidence U بی نیازی از اثبات بدیهیت
veritable U قابل اثبات حقیقت
to demonstrate a proposition U قضیهای را اثبات کردن
mend one's ways <idiom> U اثبات عادت شخصی
probative U دال بر اثبات مشروط
burden of proof U مسئوولیت اثبات ادعا
evidance in substanttiation of claims U ادله اثبات دعوی
bear record to U تصدیق یا اثبات کردن
substantiate U با دلیل ومدرک اثبات کردن
premised U قضیه ثابت یا اثبات شده
evincibly U بطوریکه بتوان اثبات کردن
premisses U قضیه ثابت یا اثبات شده
refutes U اشتباه کسی را اثبات کردن
refuted U اشتباه کسی را اثبات کردن
disprove U اثبات کذب چیزی راکردن
refute U اشتباه کسی را اثبات کردن
refuting U اشتباه کسی را اثبات کردن
disproving U اثبات کذب چیزی راکردن
disproved U اثبات کذب چیزی راکردن
substantiated U با دلیل ومدرک اثبات کردن
make out <idiom> U باعث اعتماد،اثبات شخص
proves U استدلال کردن به اثبات رسانیدن
in proof of his statement U برای اثبات گفته خود
proved U استدلال کردن به اثبات رسانیدن
in p of my statement U برای اثبات گفته خودم
prove U استدلال کردن به اثبات رسانیدن
premise U قضیه ثابت یا اثبات شده
disproves U اثبات کذب چیزی راکردن
substantiating U با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiates U با دلیل ومدرک اثبات کردن
refutation U اثبات اشتباه کسی ازراه استدلال
where there is a valid reason U در موارد طبق مقررات اثبات شده
ordeals U امتحان سخت برای اثبات بیگناهای
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com