English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
drop in U اتفاقا دیدن کردن انداختن در
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
to drop in U اتفاقا دیدنی کردن
dropping U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
visits U دیدن کردن از
visited U دیدن کردن از
make a call U دیدن کردن
visit U دیدن کردن از
fortuitously <adv.> U اتفاقا
coincidentally <adv.> U اتفاقا
incidentally <adv.> U اتفاقا
by hazard <adv.> U اتفاقا
haphazardly U اتفاقا
by chance <adv.> U اتفاقا
incidentally U اتفاقا"
by the way U اتفاقا
perhaps U اتفاقا
casually U اتفاقا"
haphazard U اتفاقا
by happenstance <adv.> U اتفاقا
by a coincidence <adv.> U اتفاقا
peradventure U اتفاقا
accidently <adv.> U اتفاقا
of haphazard U اتفاقا
it happened thaf U اتفاقا
accidentally U اتفاقا"
accidentally <adv.> U اتفاقا
as it happens <adv.> U اتفاقا
at random <adv.> U اتفاقا
by accident <adv.> U اتفاقا
Seeing is believing . <proverb> U دیدن,باور کردن .
look in U دیدن کردن مختصر
spot U کشف کردن دیدن
to make or pay a call U از کسی دیدن کردن
unsight U از دیدن محروم کردن
spots U کشف کردن دیدن
hit or miss U اتفاقا تصادفا
soothsay U طالع دیدن پیشگویی کردن
ride herd on <idiom> U از نزدیک دیدن وکنترل کردن
practise or tice U توط ئه دیدن تعقیب کردن
miscarrying U صدمه دیدن اشتباه کردن
miscarry U صدمه دیدن اشتباه کردن
miscarries U صدمه دیدن اشتباه کردن
fortuitously U برحسب اتفاق اتفاقا
perchance U توان بود اتفاقا
supplying U فرستادن تدارک دیدن ارسال کردن
supply U فرستادن تدارک دیدن ارسال کردن
supplied U فرستادن تدارک دیدن ارسال کردن
In fact, that is just what is good about it. U اتفاقا"خوبیش در همین است
I happened to be there when …. U اتفاقا" من آنجا بودم وقتیکه …
to meet half way U درنیمه راه کسی را دیدن یابرخورد کردن
see for oneself U از نزدیک مشاهده کردن بچشم خود دیدن
supervene U اتفاقا امدن سرزده وارد شدن
furnishes U تهیه دیدن مجهز کردن دادن وسایل واماد
furnishing U تهیه دیدن مجهز کردن دادن وسایل واماد
furnish U تهیه دیدن مجهز کردن دادن وسایل واماد
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrance U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out U بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrancing U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operate U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down U به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
to let fly U انداختن تیرخالی کردن
hurtling U پرت کردن انداختن
tossed U پرت کردن انداختن
puts U تعویض کردن انداختن
hurtles U پرت کردن انداختن
launched U انداختن پرت کردن
to set off U انداختن برابر کردن
tosses U پرت کردن انداختن
tossing U پرت کردن انداختن
spit U سوراخ کردن تف انداختن
spits U سوراخ کردن تف انداختن
slot U انداختن چفت کردن
put U تعویض کردن انداختن
launch U انداختن پرت کردن
slotting U انداختن چفت کردن
launching U انداختن پرت کردن
putting U تعویض کردن انداختن
hurtled U پرت کردن انداختن
lay aside U پس انداز کردن انداختن
slots U انداختن چفت کردن
hurtle U پرت کردن انداختن
launches U انداختن پرت کردن
to put by U دور انداختن رد کردن
toss U پرت کردن انداختن
horrified U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying U بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard U بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrify U بهراس انداختن به بیم انداختن
retards U عقب انداختن اهسته کردن
postponing U بتعویق انداختن موکول کردن
defaces U ازشکل انداختن محو کردن
operates U اداره کردن راه انداختن
operate U اداره کردن راه انداختن
hollered U فریاد کردن سروصداراه انداختن
kidding U دست انداختن مسخره کردن
engages U مجذوب کردن درهم انداختن
to play the fool with any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
defacing U ازشکل انداختن محو کردن
involving U گیر انداختن وارد کردن
retard U عقب انداختن اهسته کردن
deface U ازشکل انداختن محو کردن
retarding U عقب انداختن اهسته کردن
holler U فریاد کردن سروصداراه انداختن
engage U مجذوب کردن درهم انداختن
kidded U دست انداختن مسخره کردن
desolate U از ابادی انداختن مخروبه کردن
postpones U بتعویق انداختن موکول کردن
operated U اداره کردن راه انداختن
defaced U ازشکل انداختن محو کردن
involves U گیر انداختن وارد کردن
turn on U بجریان انداختن روشن کردن
back U پشتی کردن پشت انداختن
kid U دست انداختن مسخره کردن
embrangle U گیر انداختن گرفتار کردن
postponed U بتعویق انداختن موکول کردن
grooves U خط انداختن شیار دار کردن
groove U خط انداختن شیار دار کردن
paralyze U از کار انداختن بیحس کردن
postpone U بتعویق انداختن موکول کردن
hollers U فریاد کردن سروصداراه انداختن
throwin U در دنده انداختن تزریق کردن
prorogue U تعطیل کردن بتعویق انداختن
prorogate U تعطیل کردن بتعویق انداختن
hollering U فریاد کردن سروصداراه انداختن
put over U بتاخیر انداختن از سرباز کردن
involve U گیر انداختن وارد کردن
backs U پشتی کردن پشت انداختن
steer roping U کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
catapulting U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
mimic U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To becomeinsbordinate . U لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
to reject something with a shrug [of the shoulders] U با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
catapulted U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To fire a shot U تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
catapults U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disunited U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
teaze U اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimics U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to make sport of any one U کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
mimicking U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicked U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disunite U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapult U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
nailed U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
teases U اذیت کردن کسی را دست انداختن
to play off U از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
run U به کار انداختن روشن کردن موتور
tumult U اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
runs U به کار انداختن روشن کردن موتور
nail U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
tangle U درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangles U درهم گیر انداختن گوریده کردن
teased U اذیت کردن کسی را دست انداختن
tease U اذیت کردن کسی را دست انداختن
nails U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
to put on airs U باد در خود انداختن خودنمایی کردن
To tease someone. To pull someonelet. U کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
set up <idiom> U راه انداختن ،برپا کردن چیزی
To swallow ones pride and request someone (to do something). U نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
To cause confusion . To kick up a fuss (row). U شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
To kint ones eyebrows . To frown . U گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
taunting U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunts U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to start U روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
shunts U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stall U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
shunted U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunt U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stalling U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunted U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
tantalize U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switched U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalises U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switch U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalizes U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living . U کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalized U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody [to the police] for breach of the peace U از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
stakes U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down U پایین انداختن انداختن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com