Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
factorize
U
تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
synchronous
U
فناوری حافظه سریع جدید که قط عات حافظه آن با همان سیگنال ساعتی کار می کنند که پردازنده اصلی , بنابراین همان هستند
loop jump
U
پرش و چرخش کامل و فرودروی همان لبه اسکیت
production missile
U
موشک یکپارچه یا کامل که ازکارخانه به همان صورت تحویل میشود
quotient
U
نتیجه تقسیم یک عدد بر دیگر
quotients
U
نتیجه تقسیم یک عدد بر دیگر
walley
U
پرش ازلبه داخلی یک پا وچرخش کامل در هوا وبرگشت روی لبه خارجی همان پا
same
U
یکنواخت همان چیز همان کار همان شخص
toe walley
U
پرش از لبه عقبی یک پا وچرخش کامل در هوا وبرگشت روی همان پا بکمک فشار نوک اسکیت
rational number
U
عددی که به عنوان تقسیم دو عدد کامل نوشته میشود
point
U
که تقسیم بین واحد کامل و بخش کسری آنها
synchronous
U
سیستمی که در آن تمام وسایل با سیگنال ساعت اصلی همان هستند
distributing mains
U
شبکه تقسیم اصلی
subdivide
U
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided
U
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing
U
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides
U
بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
natural english
U
گردش فرفرهای گوی بیلیارددر همان سمت اصلی پس ازبرخورد با گوی دیگر
toe loop jump
U
پرش از لبه عقبی یک اسکیت بکمک نوک انگشت پای دیگر وچرخش کامل در هوا وبازگشت روی همان لبه عقبی
tap loop jump
U
پرش از لبه عقبی یک اسکیت بکمک نوک انگشت پای دیگر وچرخش کامل در هوا وبازگشت روی همان لبه عقبی
point
U
نقط های که تقسیم بین بیتهای عدد کامل و بخش کسری آنرا از عدد دودویی نشان میدهد
No sooner was he gone than he was kI'lled .
U
رفتن همان ( همانا ) وکشته شدن همان
demodulation
U
ترسیم سیگنال اصلی از موج تقسیم شده دریافت شده
cycles
U
1-مدت زمانی که چیزی موقعیت اصلی خود را ترک میکند تا وقتی به آن برگردد 2-عمل کامل شده در یک فرآیند مکرر
cycle
U
1-مدت زمانی که چیزی موقعیت اصلی خود را ترک میکند تا وقتی به آن برگردد 2-عمل کامل شده در یک فرآیند مکرر
cycled
U
1-مدت زمانی که چیزی موقعیت اصلی خود را ترک میکند تا وقتی به آن برگردد 2-عمل کامل شده در یک فرآیند مکرر
It is the same pottage and the same bowl.
<proverb>
U
همان آش است و همان کاسه .
synchronises
U
قطعه حافظه پیشرفته که جایگزین DRAM قدیمی شده است . سیکل دستیابی به حافظه با ساعت پردازنده اصلی همان شده است و زمانهای بین عملیات حافظه را حذف میکند
synchronize
U
قطعه حافظه پیشرفته که جایگزین DRAM قدیمی شده است . سیکل دستیابی به حافظه با ساعت پردازنده اصلی همان شده است و زمانهای بین عملیات حافظه را حذف میکند
synchronizes
U
قطعه حافظه پیشرفته که جایگزین DRAM قدیمی شده است . سیکل دستیابی به حافظه با ساعت پردازنده اصلی همان شده است و زمانهای بین عملیات حافظه را حذف میکند
synchronised
U
قطعه حافظه پیشرفته که جایگزین DRAM قدیمی شده است . سیکل دستیابی به حافظه با ساعت پردازنده اصلی همان شده است و زمانهای بین عملیات حافظه را حذف میکند
synchronising
U
قطعه حافظه پیشرفته که جایگزین DRAM قدیمی شده است . سیکل دستیابی به حافظه با ساعت پردازنده اصلی همان شده است و زمانهای بین عملیات حافظه را حذف میکند
divisor
U
عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous
U
تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier
U
درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
families
U
محدوده ماشین ها از یک تولید کننده که با سایر محصولات در همان خط از همان تولید کننده سازگارند
family
U
محدوده ماشین ها از یک تولید کننده که با سایر محصولات در همان خط از همان تولید کننده سازگارند
same
U
همان چیز همان
source
U
1-لیست کردن متن به صورت اصلی . 2-لیست کردن برنامه اصلی
It wI'll eventually pay off.
U
با لاخره نتیجه خواهد رسید (نتیجه می دهد )
DIMM
U
سیستم مرتب کردن قط عات حافظه RAM در دوطرف کارت کوچک که قابل درج روی تخته اصلی کامپیوتر است تا حافظه اصلی بروز شود
to be a foregone conclusion
<idiom>
U
نتیجه حتمی
[نتیجه مسلم]
بودن
serve
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
elegant
U
یک برنامه با کمترین مقدارحافظه اصلی طراحی یک برنامه کارا که با کم کردن تعداد دستورالعملهای بکاربرده شده برای انجام کارهای گوناگون از حداقل ممکن حافظه اصلی استفاده کند
full mobilization
U
تحرک کامل بحرکت دراوردن کامل
base band
U
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband
U
1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
VL bus
U
مین کنترل مستقیم از طریق باس اصلی روی پردازنده اصلی و برقراری ارسال داده خیلی سریع بین حافظه اصلی و کارت جانبی بدون استفاده از پردازنده
VL local bus
U
مین کنترل مستقیم از طریق باس اصلی روی پردازنده اصلی و برقراری ارسال داده خیلی سریع بین حافظه اصلی و کارت جانبی بدون استفاده از پردازنده
trellis coding
U
روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fraction
U
بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fractions
U
بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
shared
U
تقسیم کردن
share
U
تقسیم کردن
separated
U
تقسیم کردن
to share out
U
تقسیم کردن
divide
U
تقسیم کردن
shares
U
تقسیم کردن
distributes
U
تقسیم کردن
separates
U
تقسیم کردن
distributing
U
تقسیم کردن
aminister
U
تقسیم کردن
separate
U
تقسیم کردن
compart
U
تقسیم کردن
divides
U
تقسیم کردن
distribute
U
تقسیم کردن
intersected
U
تقسیم کردن
administer
U
تقسیم کردن
give-and-take
<idiom>
U
تقسیم کردن
administered
U
تقسیم کردن
intersects
U
تقسیم کردن
compartments
U
تقسیم کردن
administering
U
تقسیم کردن
administers
U
تقسیم کردن
intersect
U
تقسیم کردن
compartment
U
تقسیم کردن
autos
U
توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
auto
U
توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
foregone conclusion
U
نتیجه حتمی نتیجه مسلم
graduates
U
تقسیم بندی کردن
partitions
U
تقسیم افراز کردن
sector
U
جزء تقسیم کردن
thirds
U
به سه بخش تقسیم کردن
graduate
U
تقسیم بندی کردن
prorate
U
به نسبت تقسیم کردن
tierce
U
به سه قسمت تقسیم کردن
break down
U
تقسیم بندی کردن
third
U
به سه بخش تقسیم کردن
distribute among the creditors in propor
U
به غرماء تقسیم کردن
fractionize
U
تقسیم بجزء کردن
canton
U
به بخش تقسیم کردن
partition
U
تقسیم افراز کردن
lot
U
تقسیم بندی کردن
autotomize
U
تقسیم خودبخود کردن
pull one's weight
<idiom>
U
کارها را تقسیم کردن
whack up
U
تقسیم به سهام کردن
cantons
U
به بخش تقسیم کردن
compartmentation
U
تقسیم بندی کردن
fractionalize
U
تقسیم بجزء کردن
shire
U
به استان تقسیم کردن
shires
U
به استان تقسیم کردن
sectors
U
جزء تقسیم کردن
graduating
U
تقسیم بندی کردن
full scale
U
باندازه کامل بمقیاس کامل
completed case
U
جعبه کامل خشاب کامل
full annealing
U
بازپخت کامل تاباندن کامل
sectors
U
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector
U
کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
admeasure
U
سهم دادن تقسیم کردن
comparmentalize
U
به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
aliquot
U
بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
syllabify
U
تقسیم به هجای مقطع کردن
division
U
بخش رسته تقسیم کردن
to d. with others
U
بادیگران تقسیم یاسهم کردن
apportions
U
تقسیم کردن تخصیص دادن
divisions
U
بخش رسته تقسیم کردن
lot
U
کالا بقطعات تقسیم کردن
split
U
ترک برداشتن تقسیم کردن
dichotomize
U
بدو بخش تقسیم کردن
pottion
U
تقسیم کردن سهم دادن از
gerrymander
U
بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
quadrat
U
به قطعات مستطیل تقسیم کردن
apportion
U
تقسیم کردن تخصیص دادن
allocating
U
تقسیم کردن اختصاص دادن
apportioned
U
تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioning
U
تقسیم کردن تخصیص دادن
distribute
U
تقسیم کردن تعمیم دادن
allocate
U
تقسیم کردن اختصاص دادن
distributes
U
تقسیم کردن تعمیم دادن
allocates
U
تقسیم کردن اختصاص دادن
compartmentalises
U
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalising
U
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalize
U
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalised
U
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalizing
U
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalizes
U
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized
U
به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
distributing
U
تقسیم کردن تعمیم دادن
parcels
U
به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcel
U
به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
complementing
U
کامل کردن
round
U
کامل کردن
mature
U
کامل کردن
matures
U
کامل کردن
roundest
U
کامل کردن
complements
U
کامل کردن
totalize
U
کامل کردن
complement
U
کامل کردن
finishes
U
کامل کردن
complemented
U
کامل کردن
finish
U
کامل کردن
arrest
U
جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrested
U
جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrests
U
جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
waste one's breath
<idiom>
U
بی نتیجه صحبت کردن
go to rack and ruin
<idiom>
U
نتیجه بد حاصل کردن
to be kept at bay
U
بی نتیجه حمله کردن
partitions
U
اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
quarter
U
به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
piecemeal
U
به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
balkanize
U
ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
dispart
U
تقسیم شدن هدف گیری کردن
trisect
U
بسه بخش مساوی تقسیم کردن
partition
U
اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
use up
<idiom>
U
استفاده کامل کردن
overhaul
U
اوراق کردن کامل
overhauled
U
اوراق کردن کامل
to pay home
U
تلافی کامل کردن
to rest up
U
استراحت کامل کردن
overhauls
U
اوراق کردن کامل
rest up
U
استراحت کامل کردن
overhauling
U
اوراق کردن کامل
to snuff out
U
در نتیجه گل گیری خاموش کردن
follow out
U
اخذ نتیجه دنبال کردن
do wonders
<idiom>
U
نتیجه عالی حاصل کردن
gathered
U
نتیجه گرفتن استباط کردن
gather
U
نتیجه گرفتن استباط کردن
conclude
U
نتیجه گرفتن استنتاج کردن
concludes
U
نتیجه گرفتن استنتاج کردن
check up
U
رسیدگی کامل کردن ازمایش کردن
batch
U
با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batches
U
با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
complete
U
کامل کردن انجام دادن
completing
U
کامل کردن انجام دادن
completes
U
کامل کردن انجام دادن
completed
U
کامل کردن انجام دادن
salvaging
U
پیاده کردن کامل قطعات
salvages
U
پیاده کردن کامل قطعات
salvaged
U
پیاده کردن کامل قطعات
bleaches
U
سفید کردن شستن کامل
to post up
U
مطلع کردن کامل دادن به
overmaster
U
مهارت کامل پیدا کردن در
salvage
U
پیاده کردن کامل قطعات
bleached
U
سفید کردن شستن کامل
bleach
U
سفید کردن شستن کامل
to affect something
[cultivate for effect]
U
کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
to be all eyes
U
موافبت کامل کردن سرتاپاچشم شدن
pay off
U
با دادن مزد کامل اخراج کردن
to browse
U
ویرایش کامل کردن
[علوم کامپیوتر]
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com